ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجوادنوجوانی دوازده ساله از بابل
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۵ دقیقه·۱۶ روز پیش

داستان خانواده من فقیره

سلام امیدوارم از این داستان من خوشتون اومده باشه.

این داستان جدید منه.

دهم، خرداد ۱۴۰۵

پدرم همیشه می‌گفت آقای نادری آدم خوبیه. با نماز و خداست.

ولی من همیشه ازشون بدم میومدم.

آخه چرا؟ آخه چرا یک پسر باید از کسی که در و مادرش می‌رفتند برای رسیدگی کارهای خونشون خوشش بیاد؟

اون هم کارهای آبرومندانه نه کارهای تحقیرآمیز.

همیشه وقتی پدرم شب‌ها خونه میومد دست‌های پینه بسته و بوی شوینده و نم به یاد من می‌آمد.

بعضی اوقات مادرم را هم می‌برد تا حداقل کمی دستمزدشان بالا برود.

می‌دانستم....

می‌دانستم چیزی را که نباید بدانم.

می‌دانستم چیزی را که برای یک کودک ۱۰ ساله زیادی است.

می‌دانستم ما فقیریم.

از همان کودکی که پدرم ماشین اسباب بازی مورد علاقه‌ام را نخرید فهمیدم.

ولی برادر کوچکترم چه؟

او هم می‌دانست؟

نه. او هنوز حالیش نمی‌شد.

نمی‌فهمید

نمی‌دانست.

چیزهایی که او می‌خواست خیلی گرانتر از حد تصور ما بودند.

اسباب بازی‌ها و چیزمیزهای مزخرفی که دوستانش داشتند و نداشت.

یک روز با گریه آمد خانه و گفت همان جامدادی رفیقم را می‌خواهم.

رفتیم قیمت گرفتیم جامدادی آنقدر گران بود که پدرم باید دو هفته تمام دستمزد خودش را فقط تقدیم آقای فروشنده می‌کرد.

ولی او می‌توانست چه کند؟

وقتی اشک‌های درشت برادرم را دید کمرش خم شد

به چشمان فروشنده نگاه کرد و گفت:

الان پول همراهم نیست می‌روم خانه برایتان پول بیاورم.

دوباره به سمت خانه راه افتادیم.

می‌دانستم،

مطمئن بودم ما همچین پولی نداریم.

آخر هم نفهمیدم پدرم چگونه و چطور پول آن جامدادی رو جور کردی برای برادرم خرید.

امروز روز کسل کننده‌ای بود.

چیز زیادی تو خونه نمونده بود تا بخوریم و آقای نادری هم امروز قرار بود مادر و پدرم را رای تمیزکاری خانه‌شان ببرد.

مادرم پیشنهاد داد که سرگرم شویم.

پدرم با ذوق و شوق پذیرفت.

ولی من چه؟

نه هیچ وقت حاضر نبودم در آن خانه تحقیر شوم.

ولی نمی‌توانستم و یا جرات نداشتم اعتراض کنم.

مادرم دستگاه پینه بسته و لاغرش را آرام بالا برد و دکمه آیفون خونه آقای نادری را فشرد.

خانم نادری از پشت آیفون گفت:

سلام بفرمایید خوش اومدید.

زیر لب فحشی دادم و پشت سر مادر و پدرم دست در دست برادر کوچکترم به راه افتادیم.

همین که وارد شدیم دوچرخه بزرگ و جدید پسر آقای نادری رو دیدم.

رنگ زرد براق دوچرخه به چشمم می‌زد و معلوم بود لاستیک‌هایش برعکس رخ‌های دوچرخه قدیمی بابا که به من ارث رسیده بود خیلی نو است.

چیزی نگفتم و قط دست برادرم رو سفت‌تر فشردم.

سوار آسانسور شدیم....

آسانسور تکان سنگینی خورد و توقف کرد پدرم در آسانسور را گشود و ما را به سمت واحد آقای نادری هدایت کرد.

خانم نادری را دیدم که به پیشواز ما آمده بود.

زنی نسبتاً میانسال و جوان، موهای بلوند ی که زیر نور چراغ برق می‌زدند و خیلی ریز و آرام از روسری بیرون زده بودند، و عجیب‌تر از همه توی خانه‌شان دمپایی می‌پوشیدند.

وارد خانه آقای نادری که شدیم فکر کردم خانه‌های ۱۰ ساله جلوتر را شاهد هستم.

آقای نادری جلو آمد و پس از دست دادن به پدرم و برادرم به من نیز دست داد.

سپس خانم نادری من و برادرم را به اتاق پسرشان هدایت کردند و رو به مامان گفتند:

وسایل و مواد لازم رو آماده کردم ونجاست روی کابینت آشپزخونه می‌تونید آشپزی رو شروع کنید.

سپس آقای نادری نیز مانند همسرش شروع کرد به دستور دادن به بابا که کجا را باید تمیز کند.

در زدم..

پسر آقای نادری که از پدرم شنیده بودم ۱۴ ساله هست و محمدرضا نام دارد با صدای کلفتی گفت:

بیا تو.

از لحنش هیچ خوشم نیامد ولی چه کار می‌توانستم بکنم؟

اتاقش خیلی زیباتر از اتاق من بود.

کمد شیشه‌ای بزرگی را کنار ستون گذاشته بودند که کتاب‌ها و ماشین‌های تزیینی محمدرضا را در آن چیده بودند.

میز تحریر کوچکی هم گوشه دیگر اتاق محمدرضا بود.

چند تا قاب عکس از خانواده آقای نادری هم به دیوار زده بودند.

محمدرضا به جای روی زمین اشاره کرد که سریع فهمیدم منظورش این هست که آنجا بنشینم.

دست برادرم را محکم کشیدم و او را همراه خودم روی زمین نشاندم.

محمدرضا مشغول کار با کامپیوترش شد.

من هم خیلی آرام همان جا نشسته بودم و دعا می‌کردم زودتر مامان و بابا بیایند و این صحنه تحقیرآمیز تمام شود.

برادرم هم خیلی آرام از کنارم خزید و ودش را به کمد شیشه‌ای محمدرضا رساند.

تا در کمد را باز کرد و یک ماشین اسباب بازی تزیین را محمدرضا را در دست گرفت،

محمدرضا مانند هیولای خشمگین با سرعت تمام و چشمانی که از خشم سرخ شده بودند سرش را برگرداند.

تا برادرم را در آنها دید سریع بلند شد و سیلی محکمی به صورت او زد.

فریاد زد:

بچه چیکار می کنی؟

رگ غیرت من باد کرده بود.

نظرم از شدت سیری روی زمین افتاده بود و با صدای بلند گریه می‌کرد.

محکم با تمام قدرتم روی دست محمدرضا کوبیدم.

محمدرضا از درد از جا پرید و چند قدمی عقب رفت.

لگد محکمی به پای من زد و بلند فریاد زد:

گمشو فقیر زاده.

از حرفش خیلی خوشم نیامد ولی چون می‌دانستم اگر ادامه دم من پدرم من را دعوا می‌کند او را رها کردم و از اتاق بیرون رفتم.

با این حال برادرم حاضر نشد از کنار آن کمد شیشه‌ای جم بخورد و با من بیرون بیاید.

کمی بعد صدای گریه برادرم شنیده شد.

با این فکر که محمدرضا دوباره به برادرم سیلی زده باشد با تمام قدرت که اتاق محمدرضا دویدم.

ولی نه خیلی زود فهمیدم، برادرم یکی از کارت‌های بازی حمدرضا را می‌خواهد و محمدرضا کارت را زیر کیبورد کامپیوترش قایم کرده.

پدرم که صدای گریه برادرم رو شنیده بود خیلی سریع خودش را به اتاق رساند.

وقتی فهمید موضوع از چه قرار است شروع کرد به تمنا کردن و التماس کردن محمدرضا که کارت را به برادرم بدهد.

این لحظه تحقیرآمیز را به هیچ وجه نتوانستم تحمل کنم و لگدی به چهارچوب در کوبیدم و از اتاق بیرون آمدم.

آقای نادری هم وارد اتاق شد تا بفهمد چه اتفاقی افتاده.

چند دقیقه بعد پدرم و برادرم که کارت محمدرضا را در دست داشت از اتاق بیرون آمد....

این همه گریه واسه کارت بی مصرف

این همه آبروریزی و التماس پدرم واسه فقط واسه یک کارت؟

ای کاش ما فقیر نبودیم.

ای کاش پدر و مادرم برای گردوندن اوضاع زندگی انقدر وی خونه آقای نادری تغییر نمی‌شدند.

ای کاش....

داستان
۰
۰
محمدجواد
محمدجواد
نوجوانی دوازده ساله از بابل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید