پارت سوم داستان سیاره تیموس

۱۴۰۵,۳,۱۹
فضای کاخ سلطنتی سیاره مانند بازار های روز های شلوغ پر از جمعیت بود.
مجسمه بزرگ کانوس کنار مجسمه الماسی کیاروشوش کبیر نصب شد.
چه وزرا و چه مردمان عادی به سالن اصلی کاخ آمده تا مراسم تاجگذاری شاه کانوس را تماشا کنند.
کاخ سلطنتی تیموس پر از شادی و نشاط بود.
کانوس در مقابل پیراسوس زانو زد.
پیراسوس لباسی طلایی با گردن بندی از جنس الماس سرخ بر تن داشت.
تاج را از صیدوس گرفت.
کانوس لبخند پهنی زد.
تاج آرام روی سرش جای گرفت.
سپس بلند شد و تمامی حاضران برای احترام به خاک افتادند.
فریاد «شاهنشاه کانوس،شاهنشاه کانوس» در قصر پیچید.
کانوس پس از مراسم تاج گذاری سخنرانی مختصری کرد و سپس همه مردمان عادی را مرخص کرد.
تاریکی همچون پتویی خیس و سیاه بر روی غار افتاده بود.
بانو مهانوس بر تخت سنگی بزرگی در انتهای غار سالوم نشسته بود.
دور تا دورش را سرداران با وفا و کنیزان و سربازان پیشین پدرش امپراتور کیاروشوش کبیر گرفته بودند.
شاهدخت از تخت سنگی بلند شد.
همه به عنوان احترام در مقابل او تعظیم کردند.
مهانوس گفت:
«مردمان ساده دل و پول پرست تیموس به کانوس رای داده اند.
احتمالاً تا الان تاج شاهی بر سر گذاشته و بر جای پدرم بنشسته.
همه دانید که جایگاه امپراتوری باید به من که خون امپراتور کیاروشوش دارم برسد.
من باید شاهنشاه تیموس شوم نه کانوس بیتجربه.»
فریاد «شاهدخت، شاهدخت» در غار پیچید.
یکی از سرداران جلو آمد، زانو زد گفت:
«بانوی من، نقشه و استراتژی آماده است هر وقت شما امر کنید کودتا آغاز خواهد شد.»
بانو شاهدخت پرسید:
« سردار از کدام نقطه آغاز میکنیم؟»
ــ بانو ما اول از همه به قصر حمله می کنیم تا فانوس را به قتل برسانیم و شما را پادشاه کنیم سپس به تمامی پایگاههای تحت نظارت کانوس حمله میبریم و قدرت شما به عنوان ملکه تثبیت میشود.»
شاهدخت پرسید:
« چگونه به قصر پادشاهی نفوذ میکنیم؟»
ــ بانو من بهاندازه ۵۰ سال در قصر سلطنتی تیموس خدمت کردم اگر سوراخ ها و راههای نفوذ به قصر را ندانم که دیگر به درد هیچ نمی خورم»
مهانوس، بلند شد و دست زد.
سپس همه برای او دست زدند.
دلاوران باوفا شاهدخت مهانوس اسلحههای خود را اماده نبرد کردند.
بهترین تفنگهای الکترونیک سیاره، بهترین شمشیرهای نوری و نارجکهایی که پروفسور موداس اختراع کرده بود در اختیار این دلاوران شجاع و باوفا بود.
سربازان دریچه بزرگ و سنگین ناتهای زیرزمینی کاخ را با تمام قدرت بلند کردند.
اول از همه سربازان پایین رتبه، سپس سرداران و در آخر شخص شاهدخت از دریچه پایین رفتند.
قنات، تنگ و تاریک بود.
بوی نم و صدای چکههای آب آزاردهنده بود ولی کسی اعتراضی نمی کرد.
آب زلال از زیر پایشان عبور میکرد و به درون قصر میرفت.
سردار گفت: هم آه جریان آب پیش بروید، آب راهنماست، ما را به دریچه های خروجی می رساند.
ــ دریچه ها؟؟
ــ بله چندین دریچه متوسط وجود دارند که میتوانید با خم کردن سر خود وارد آنها شوید.
بالاخره دلاوران وفادار به بانو مهانوس دریچههایی که سردار میگفت رسیدند.
دریچهها از آن چیزی که سردار میگفت یلی کوچکتر بودند.
همچنین درست معلوم بود که چندین سال پیش روی هر دریچه میلههای کلفتی درست کرده بودند که حالا آنها را بریدهاند.
بقایای میله ها مانعی تیز برای عبور از دریچه بود که ممکن بود تن سربازان را زخمی بکند.
اول از همه برای امتحان خود سردار از دریچهها رد شد او مجبور شد به علاوه خم کردن سر خود چهار دست و پا وارد دریچه شود.
پس از سردار چند سرباز دیگر و شاهدخت وارد دریچه شدند.
پس از ورودی تنگ دریچه دوباره قنات شادتر و گشادتر میشد.
راه قنات به اسطبل کاخ رسید.
طبق نقشه سردار آنها باید سر از رخت شورخانه یا آشپزخانه قصر سر در میآوردند.
تازه اونجا بود که سردار و وفادارانش پی بردند از دریچه اشتباه عبور کرده اند.
بلکه سردار با اعتماد به نفس کامل دریچه آخر را باز کرد و ناگهان خود را درون اسطبل انداخت.
جز چند نفر که در حال غذا دادن و تمیز کردن اسبها بودند کسی در اسطبل نبود.
سردار و سه سرباز همه حاضران اسطبل را با شمشیر نوری بدون صدا کشتند.
لباسهای ایشان را بر تن کردند و راحت وارد قصر شدند.
سردار و سه سرباز همراهش از سالن اصلی عبور کرده و به اتاق شاهنشاه کانوس رسیدند.
با این حال جلوی ایشان را گرفتند و مانع از عبورشان شدند.
به هر حال چهار نگهبان اسطبل میتوانستند چه کاری با شاهنشاه سیاره داشته باشند؟
و اینجا بود که سردار اولین اشتباه خودش را مرتکب شد.
او با خشم به کنیزان در اتاق شاهنشاه حمله کرده و همه را کشتند.
سپس با لگدی در را باز کرد.
جناب کانوس بر تخت زرین نشسته بود.
در کنار او پیراسوس و صیدوس نشسته بودند و در گوشش پچ پچ میکردند.
به محض ورود سردار و سه سرباز قبل از آنکه سردار با تفنگ به پادشاه شلیک کند توسط سربازان حاضر در اتاق تیرباران شدند.
کشته شدن سردار و سه سرباز همراهش موقعیت طلایی کشتن امپراتور را نابود کرد.
تمام بادیگاردها و سربازان پادشاهی گرد هم آمده و تمام کاخ را زیر و رو کردند.
طولی نکشید تا فهمیدند کودتاگران در اسطبل کاخ پناه گرفته اند.
طولی نکشید تا دور تا دور اسطبل شاهی پر از سربازهای وفادار کانوس شد.
اسطبل کاملاً محاصره شده بود.
به دستور مهانوس دروازه اسطبل گشوده شد و تسلیم شدند.
بانو مهانوس به همراه پنج تن از سرداران کودتا روبروی امپرتور کانوس زانو زده بودند.
تمام درباریان نیز دور تا دور سالن اصلی جمع شده بودند.
صیدوس ورود امپراطور را اعلام کرد.
پادشاه کانوس با غرور فراوان وارد سالن شد و روی تخت خود نشست.
تمامی درباریان به سمت او تعظیم کردند.
قبل از آنکه کانوس شروع به صحبت کند مهانوس داد زد:
«امپراطوری تیموس حق من است، امپراطور پیشین پدر من است. چه خواهی چه نخواهی.»
کانوس شروع به خندیدن کرد و گفت:
«امروز روز شلوغی داشتم. حوصله صحبت و دستور و سخنرانی ندارم. فقط حکم تو رو بدم و برم. من، شاهنشاه تیموس تو را به جرم سوء قصد علیه جان من و کودتا علیه پادشاهی من به سزای اعمالت میرسانم.
حکم تاییدی من و شورای بزرگان سیاره تبعید تو به زندان الماس برای کار کردن تا آخر عمرت در معادن الماس است.»
همراهان مهانوس از خشم و غم به گریه افتادند.
مهانوس چیزی نگفت.
دو سرباز وارد سالن شدند.
دستشان را دور بازوهای مهانوس حلقه کردند و او را کشان کشان از سالن بیرون بردند.
نظرتون؟؟