درود،
داستان جدید من اسمش در میان اعماق هست.
ایده اش جالبه.
و جای کار داره.
خوشحال می شم نظرتون رو بدونم.
۱۴۰۵,۳,۲۶
محمد کلنگ آخر را هم به دیواره خاکی زد و گفت: بچهها فکر کنم دیگه بس باشه.
طاها، کوچکترین عضو این گروه چهار نفره با شغل ذوق فریاد شادی سر داد و گفت:
«بالاخره مرکز پاتوق زیرزمینیمون کامل شد. بالاخره»
دانیال با خونسردی گفت:
« فکر نمیکردم انقدر در دل زمین پیش بریم.»
مانی آخرین عضو گروه فریاد شادی سر داد و داد زد:
« همینه. بالاخره تونلون کامل شد حالا میتونیم اینجا باشیم بدون اینکه کسی ما رو ببینه.»
طاها خودش را به برادر بزرگترش مانی چسباند و گفت:
« ولی من میترسم مختصات این تونل زیرزمینی لو بره.»
دانیال ا خندهای تمسخرآمیز جواب داد:
« به من اعتماد نداری بچه؟ جوری سرپوش تونل رو وشوندم که خودم هم گاهی اشتباه میکنم.»
محمد، سرگروه این چهار نفر بی ان که به حرفهای سه نفر دیگر گوش بدهد با حالتی خشمگین گفت: خیلی خوب بسه دیگه. پاشید باسهای خاکیتون را عوض کنیم تا وسایلمون رو توی این تونل آماده کنیم...»
هنوز حرفش تمام نشده بود که تونل شروع کرد به لرزیدن.
بهتر است بگوییم کف تونل شروع کرد به لرزیدن.
سنگ بزرگی روی پاهای طاها افتاد.
طاها از درد فریاد کشید.
روزنهای کوچک زیر پایشان باز شد.
طولی نکشید تا تونلی بزرگتر و درازتر مانند سرسره از زیر پایشان آنها را به حرکت واداشت.
چهار نوجوان با تمام قدرت سعی میکردند از این تونل یا سرسره عظیم سر نخورند و پایین نروند ولی تلاشهایشان بی ثمر بود.
چهار پسر در سرسره عظیم میغلتیدند و همینطور پایین و پایینتر میرفتند.
بالاخره سرسره عظیم و طولانی به اتمام رسید.
اول دانیال و محمد روی زمین پرتاب شدند.
بعد از آنها هم طاها که در آغوش مانی بود همراه او روی زمین افتاد.
چهار پسر به زور بلند شدند و ایستادند.
به اطراف نگاه کردند.
چی؟
نه امکان نداشت.
در تونل خودشان نبودند.
دور تا دورشان را کاخها و ساختمانهای عظیمی قد علم کرده بود.
آنقدر بلند، عظیم و باشکوه بودند که چهار پسر توان تکلم خود را از دست داده بودند.
پس از مدت کوتاهی دانیال پرسید:
« فقط من دارم این کاخها را میبینم ا شما هم میبینیدشون؟»
محمد با ترس گفت:
« متاسفانه من هم میبینمشون.»

مانی گفت:
« حال طاها خوب نیست کاش خیلی درد میکنه.»
دانیال پرسید:
« یعنی چی؟ اینجا کجاست محمد من میترسم. به نظرت اینجا کسانی زندگی میکنند؟»
محمد جواب داد:
« فقط تو نمیترسی هممون میترسیم. اینجا چه مسکونی باشه چه بدون سکنه ما نباید بهش نزدیک بشیم ممکنه خطر داشته باشه فعلاً همین جا اتراق میکنیم.»
مانی با خشم گفت:
« چطور میتونی انقدر بیرحم باشی محمد؟ برادرم طاها بدجوری زخمی شده. باید بریم توی اون کاخها بالاخره کسی پیدا میشه که به برادرم کمک کنه.»
دانیال گفت:
« نه مانی صبر کن انقدر عجله نداشته باش. راست میگه شاید ساکنین این دنیا بزرگ زیرزمینی خوش نداشته باشند کسی به حریمشون وارد بشه.»
مانی فریاد زد:
« اما اگر از ما خوششون بیاد و مشکلی باهامون نداشتند و ازمون مراقبت کنند و برادرم رو تیمار کنند چی؟»
محمد با خشم به او نگاه کرد.
سپس گفت:
«همون که گفتم. همین جا میمونیم. فعلاً.»
مانی نگاه معناداری به محمد و دانیال انداخت.
سپس چشم قرهای به محمد رفت و کنار برادر کوچکتر زخمیش طاها نشست.
طاها از درد نمیتوانست بایستد.
مانی کنار او نشست تا کمی مراقبش باشد.
چهار پسر کنار هم روی این زمین ناشناس نشستند.
اما این تازه آغاز داستانهای عجیب برای این چهار نوجوان در این دنیای عجیب بود.