سلام.
امروز سهشنبه مورخ بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ مجموعه داستان جدید رو شروع کردم به نام دلیران.
داستان سردار آرتام اولین داستان مجموعه دلیران هستش.

کوه از صدای بلند شیهه اسبها و نوای آهنگین شمشیرها به خود میلرزید.
آرتام، سردار شجاع جوان ایرانی هنوز وصیت پدرش را یادش بود:
تا میتوانی برای این کشور قدم بردار. از ان دفاع بکن و نام ایران را جاویدان کن.
آرتام با فریادی بلند اعتماد به نفس را به سربازانش بازگرداند: ایران، همیشه جاویدان...
سربازان با قدرت بیشتری به رومیان تاختند.
نیزهها سریعتر پرتاب شدند.
زرههای دشمن زودتر پاره پاره شدند.
ولی رومیان به هیچ وجه عقب نشینی نمیکردند.
سعی داشتند هر طور شده از این تنگه عبور کنند و شهرهای ایران را ویران و خراب.
ناگهان در آن صحنه پر از خون و کشته آرتام برادرش آرشام را در میان چندین سوار رومی دید.
افسار اسب را در دست فشرد.
پایش را روی رکاب گذاشت و با تمام قدرت سوار اسب شد.
بوی خون و فلز به مشامش میرسید.
گرد و خاک دور تا دور سربازان ایران و روم را گرفته بود.
ولی او به وضوح برادرش آرشام را میدید.
فریاد محکمی زد و به سمت آرشام تاخت.
حین رسیدن به برادرش نیزه سرباز رومی روی پهلویش فرود آمد.
زره را شکافت و خون مانند مواد مذاب از آن فوران کرد.
ولی از حرکت نایستاد.
بلکه با سرعت بیشتری به سمت برادرش تاخت.
شمشیرش را از نیام بیرون کشید.
تیغ نور آفتاب را منعکس می کرد.
با تمام قدرت شمشیر را به گردن سرباز رومی فشرد.
سرباز نعرهای از درد کشید و با حالتی دردمندانه روی زمین افتاد.
سرباز دوم بی آنکه به سمت آرتام نزدیک شود گرز خود را به شانه آرشام کوبید.
ولی طولی نکشید تا او نیز در برابر آرتام تاب نیاورد.
سرباز سوم و چهارم توانستند با حمله از دو طرف زخم کاری به پای آرتام بزنند.
ولی باز هم حریف این سردار جوان ایرانی نشدند.
وقتی آرتام با تمام قدرت به سمت سرباز آخر میتاخت سرباز آخر رومی با تمام قدرت خود نیزهاش را در سینه آرشام زخمی فرو کرد.
آرتام با چشمانی خسته ولی امیدوار شمشیرش را در سینه سرباز آخر رومی فرو کرد.
سپس زانو زد.
برادرش آرشام میان خون میغلتید.
آرتام دست روی زانوی زخمیش گذاشت و پیش رفت.
آرشام خواست چیزی بگوید.
ولی قبل از آنکه کلمات از دهان او بیرون بریزند، اجل به او فرصت نداده بود.
-------
آرتام با حالی خراب و دلی پر از درد تصمیم به بازگشت به اردوگاه خود گرفت.
گرد و خاک دور او را گرفته بود.
بوی خون و فلز به مشامش میرسید.
دستانش هنوز از خون برادرش سرخ بود.
زانوانش توان حرکت نداشتند.
همانطور که از غم مرگ برادر اشک میریخت ناگهان درد چون سیلی به پشت او هجوم آورد.
فقط موجی از خون را حس کرد که از کمرش به سوی پایین سرازیر شده.
سرش را برگرداند.
سرباز رومی خوشحال با شمشیری خونی به او نگاه میکرد.
قبل از آنکه آرتام شمشیر بکشد از اسب به پایین افتاده بود و به یاد و خاطرات پیوسته بود.