ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجوادنوجوانی دوازده ساله از بابل
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۳ دقیقه·۲۰ روز پیش

شازده و کنیز بخش ۲

۱۴۰۵,۲,۱۶

تصویر نادر خان قاجار
تصویر نادر خان قاجار

هوا حجره گرم و مطبوع بود...

شازده نادر کلاه سیاه قاجاری را پایین گذاشت.

کت سنگین سیاه را از روی شانه اش پایین انداخت.

بالای تخت چوبی کهنه نشست‌.

سپس وسایل صندوق چه را چک کرد.

و دستور داد فاطمه کنیزک وارد شود.

فاطمه کنیزک وارد حجره شد.

با احتیاط سینه میوه و جام بلورین شربت را پایین گذاشت.

سلام کرد.

به رسم ادب نشست، زانو زد و ادای احترام کرد.

سپس دوباره بیرون رفت.

بساط چای و سفره رنگین را اورد.

آنها را با احتیاط روی سفره سرخ چید.

سفره سرخی که گوشه هایش با طلا کاری زرینی تزیین شده بود.

میرزا نادر با دست به فاطی علامت داد تا صندوق چه را به نزدیکی او بیاورد.

فاطمه کنیز، کمی درنگ کرد.

سپس چشمی گفت و به سمت صندوق رفت.

آن را به سختی به سمت شازده کشید.

شازده کلید کهنه زنگ زده ای را کنار گلیم صندوق گذاشت.

شازده با طعنه و شوخی گفت: واقعا منتظری شازده قاجار در صندوق را باز کند؟؟!

فاطی با لبخند به او نگاه کرد.

سپس عذرخواهی کرد.

و با احتیاط طوری که کلید کهنه نشکند در صندوق چه را باز کرد.

درون صندوق دو صندوق خیلی کوچک و یک صندوق بزرگ تر بود.

شازده گفت: فاطی اون صندوق کوچکی را به دستم بده.

فاطمه به آرامی صندوق کوچک را بالا آورد و کنار گلیم گذاشت.

شازده صندوق را بر عکس کرد.

پشت آن یک سوراخ کوچک تعبیه شده بود که نخی از آن رد شده بود.

شازده نخ را محکم کشید و یک در خیلی کوچک و نازک از فلز را باز کرد.

از درون آن کلید بسیار کوچکی را بیرون آورد.

فاطمه با حیرت به جاسازی کلید نگاه می کرد.

نادر خان گفت: تعجب کردی؟! اره راز کلید های صندوق وسایل شخصی من اینه. کلید هر کدام از این صندوق ها زیر آنها جاساز شده. این ها را های هستند که فقط من و تو و سازنده صندوق چه می داند.

( فاطی کنیز در دل خودش: وااای چه عجیب بود. اولش فکر کردم دارد شوخی می کند ولی واقعا کلید زیر خود صندوق در درب کوچک فلزی بود. چه عجیب. ولی فاطی، این ها رو فقط ما می دونیم. اما چرا؟ چرا شازده نادر خان راز خودش رو با من در میان می زاره؟؟ بزار ازش بپرسم.)

فاطمه پرسید: اما چرا؟ چرا شاهزاده قاجاری؟

نادر خان با حیرت به او نگریست.

گفت: چی چرا فاطی؟

ـ چرا باید راز شما رو من بدونم؟

ــ چون الان تو نزدیک نرین فرد به منی.

ــ ولی من فقط یک کنیزم.

شازده جواب نداد.

فقط در صندوق چه کوچک را باز کرد.

با احتیاط یک گردن بند نقره با مروارید های سفید را بیرون آورد.

آن را روی دامن پاره و کهنه فاطی گذاشت.

گفت: این برای توست.

ــ لطفا شوخی نکنید آقاجان.

نادر با خشم روی زمین کوبید:

مگر شازده قاجاری با کسی شوخی دارد؟ اره؟ ما را آلت دست خود کرده ای، کنیز؟؟

فاطمه سرخ شد. گفت: گردن بند؟ گردن بند نقره برای من؟ برای یک کنیز بی نام و نشان؟ من مستحق این همه مهر شازده قاجار نیستم.

نادر خندید گفت: درست است آدم شوخ طبعی هستم ولی به خون خودم سوگند که تو تا آخر این ماه دیگه کنیز نباشی.

ــ من گیج شدم شازده. توضیح بیشتر؟

ــ فاطی من دوستت دارم. مدت هاست می خوام این رو بهت بگم. من دوستت دارم.

ــ کی؟ من رو؟ شازده شما از خون قاجاری من یک کنیز بی نام و نشان.

شازده گفت: فاطی قول می دم تو رو بانو فاطمه بیگم کنم.

سپس ادامه داد: راستی فاطی اگر کسی این گردن بند را روی گردن تو ببینید هم من و هم تو بد بخت می شویم. حواست باشد.

ــ چشم آقاجان.

نادر کمی درنگ کرد و ادامه داد: اها راستی من فقط ۱۸ بهار دارم. وقتی می گویی آقاجان فکر می کنم ۴۸ سال دارم. من را صدا من شازده، یا نادر خان یا نادر میرزا قاجار.

فاطمه خندید و ادامه داد: چشم شازده، یا نادر خان یا نادر میرزا.

میرزا هم خندید سپس گفت: از خودت پذیرایی کن.

پس از مدتی کوتاه شازده گفت: خب دیگه بسه. هم نشینی ما خیلی طولانی شده. مثلا می خواستی فقط سفره را بچینی. زود برو تا شک نکنند.

فاطمه بلند شد.

چارقد بر سر کرد.

و سریع از حجره خارج شد.

رفت تا دوباره بیاید...

بیاید نزد کسی که دوستش داشت....

ادامه دارد....

داستانقاجار
۲۴
۸
محمدجواد
محمدجواد
نوجوانی دوازده ساله از بابل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید