خب گفتم بیشتر از این اذیت نکنم و پارت آخرش رو بنویسم و بزارم.
چون اگر نمی نوشتم نمی دونم آبجی هلیا چه بلایی سرم میآورد.

۱۴۰۵,۲,۲۶
++ فاطی++
اول صبح بود.
تازه خورشید در آسمان دیده شده بود که به حجره شازده رفتم.
شازده لباس زیبایی به تن کرده بود.
در حالی که داشت آخرین دگمه کتش را می بست گفت: اوه، اوه خانوم، خانوم ها، فاطی زیبا رو، چقدر بهت میاد.
به لباس سرخی که از شازده گرفته بودم نگاه کردم. سپس دستم را روی گردنبند نقره کشاندم.
از قصد آن را بیرون چارقد گذاشته بودم.
خسته شدم. خسته از پنهان کاری.
شازده خود را در آینه دید زد.
سبیلش را تاب داد.
با دقت کلاه سیاه قاجاری را بالای سر کذاشت، طوری که موهایش را به هم نریزد.
وقتی آماده شد گفت: بریم؟
فقط نگاه شیطنت آمیزی به او انداختم و در کوچک حجره را باز کردم.
امروز خیلی جذاب تر و زیبا رو تر شده بود.
دستم را گرفت.
دستش خیلی نرم و لطیف بود.
با هم از حجره بیرون زدیم.
همه کنیزان دربار که در راهرو ما را می دادند متعجب می شدند و با دهانی باز به من که دست شاهزاده نادر خان قجر رو گرفته بودم خیره می ماندند.
وقتی به اتاق ناصرالدین شاه قاجار رسیدیم نادر مکث کرد.
طوری که می خواست آماده باشد.
راوی:
شازده نادر به کنیز در گفت:
آدم ورود من را بگیر.
کنیز از بیرون در داد زد: قربان شما گردم، شاهزاده نادر خان اذن ورود می خواهند شرفیاب بشوند؟
ناصرالدین شاه دستش را به علامت موافق تکان داد.
فاطمه بی اختیار خندید.
کنیز در را باز کرد.
فاطمه و نادر میرزا دست در دست هم وارد اتاق سلطنتی شدند.
هر دو زانو زدند.
ناصرالدین شاه با حالتی متعجب به آن ها خیره ماند یا حالتی شوکه شده گفت:
سلام میرزا ی جوان دربار، امری بود؟ کنیز چرا همراه تو هست؟
فاطمه سرش را پایین انداخت.
از ترس و استرس اشک از چشمانش سرازیر شد.
گردنبند نقره داغ شده بود.
شاید هم این فقط حس فاطی بود.
ناگهان میرزا نادر از کنار فاطمه بلند شد.
نزدیک تخت ناصرالدین شاه ایستاد.
دست شاه را بوسید.
با صدایی رسا، طوری که تمام میرزا های حاضر در سالن بشنوند گفت:
عُمرِتان طولانی، شما که شاه عشقی و معشوق فراوان داشتی، سوگلی خودت، جیران بانو را در جوانی از دست دادی درد عشق چشیده ای.
ناصرالدین شاه به درباریان شوکه شده خیره شد.
دستش را به جام بلورین برد و جرعه ای آب انار چشید سپس دوباره به حرف های نادر میرزا گوش سپرد:
این شاه، اَمانَم بده، من دل سپرده این کنیز شدم. اجازه دهید با او ازدواج کنم.
همه درباریان حاضر به خنده افتادند.
شاه قاجار آن ها را با یک نگاه خشمگین ساکت کرد.
ناصرالدین به آرامی از تخت پایین آمد.
دور نادر میرزا چرخید.
با لحنی تند گفت:
ببین پسر، ازدواج با کنیز جز ممنوعات دربار محسوب می شود. چه بخواهید ، چه نخواهید.
شاه دور فاطمه هم چرخید.
نگاهی به صورتش انداخت که از اشک خیس شده بود.
گفت: نادر میرزا خودم برایت یک دختر زیباتر از این کنیز پیدا می کنم، دختری که از خون آغا محمد خان قاجاری باشد و صد برابر نجیب تر از این کنیزک.
نادر خان ناراحت شد.
با عصبانیت به نزدیکی شاه آمد و گفت: دلم در گروی اوست.
شاه خندید:
همین که گفتم.
لحنش قاطع و محکم بود.
نادر میرزا به رو به روی شاه قاجار آمد.
آرام کلاهش را از سر برداشت و کنارش گذاشت.
کلاه به کناری غلتید.
شاه سرش را با حالتی شوکه به سمت صورت شازده نادر چرخاند.
نادر فریاد زد: سوگند به خدا و جان خودم و خون قاجاری که از نسل محمد حسن خان و پسرش آغا محمد خان هست، اگر اجازه دهید با این دختر ازدواج کنم از مال و نصب خودم و جایگاه شازده می گذرم.
ناصرالدین شاه دو قدمی به سمت او برداشت.
گفت: سوگند به خدا، جان و خون قاجاری؟
همه درباریان شوکه شده بودند واگبی اجازه حرف زدن نداشتند.
ناصرالدین شاه قاجار به سمت کلاه قدم برداشت.
آن را از روی فرش سرخ برداشت.
گفت: شما دو تا هم دیگر را اینقدر دوست دارید، من را خجالت زده کردید که چطور از جایگاه و منصب خود می گذرید تا به هم برسید.
ناصرالدین به آرامی خود را به نادر رساند.
دستش را روی شانه او گذاشت و گفت:
باشد، تو کاری کردی که من هرگز نمی کردم.
سپس کلاه را دوباره به سر میرزا گذاشت.
به سمت فاطی رفت.
گفت: کنیز، که البته باید بگویم بانو، نمی دانم نادر خان عاشق چی تو شد. ولی یادت نرود او از همه چیزی گذشت برای تو،هوایش را داشته باش.
فاطمه اشک شوق ریخت و بلند بلند گریه کرد با هق هق گفت:
چشم، شاه به روی چشم
شاه قاجار گفت: سه روز دیگر عروسی شما در حیاط کاخ گلستان.
نادر و فاطمه با خوشحالی دست در دست هم به حجره رفتند.
حالا کسی به آنها گیر نمی داد که چرا شب ها فاطی به حجره شازده می رود یا همیشه با اوست.
به پایان رسید این دفتر، حکایت همچنان باقیست.
پ.ن: به ذهنم زده فصل دومش رو با یک اسم جدید درباره پسرشون بنویسم.
این که مثلاً امتیاز شاهزادگی از پسرشون در دوران مظفرالدینشاه صلب می شود.
نظرتون؟