ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجوادنوجوانی دوازده ساله از بابل
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۳ دقیقه·۲۱ روز پیش

شازده و کنیزبخش ۱

تصویر شازده نادر میرزا قاجاری
تصویر شازده نادر میرزا قاجاری

برای خانم حیدریان: این اون داستانی بود که گفتم.

طبق علایق شما نام ها فارسی و کشور ایران هست.

۰۵,۰۲,۱۵

تهران، ۱۲۷۳ خورشیدی، کاخ گلستان

( چهل و ششمین سال شاهنشاهی ناصرالدین شاه قاجار)

کنیزک مخصوص نادر خان قاجار وارد اتاق شد.

با ترس نشست.

گفت: آقا... جان شر..بتتون رو آور..دم.

نادر خان قاجار با اخم به کنیزک نگاهی انداخت.

« با یخ کف حوض هست دیگه؟»

ــ بله آقاجان.

نادر خان دستش را زیر چانه اش گذاشت.

کمی شربت نوشید.

گفت: مگر شربت زعفران با این همه نعناع می شود؟

کنیز بیچاره سرش را پایین انداخت: عذر خواهی می کنم آقاجان.

نادر خان خندید: خب حالا بغض نکن.

سپس کمی از شربت نوشید و ادامه داد: نامت چیست و چند بهار داری کنیز؟

ــ من؟ من آقا جان؟

ــ نه نادر قاجاری احمق شده با دیوار سخن می گوید.

صورت کنیز از شرم سرخ شد.

عذرخواهی کرد و گفت:

ببخشید آقا جان، کاهلی کردم. من فاطمه هستم. ۱۷ بهار بیشتر ندارم.

نادر خان قاجار گفت: ۱۷ بهار؟ منم فقط ۱۸ بهار دارم.

کنیز خندید.

نادر خان دستش را تکان داد و گفت: جلو تر بیا فاطمه.

کنیز کمی شرم کرد.

با خجالت خودش را کمی جلو کشید.

نادر میرزا گفت: از دیدارت بگو، از بیرون از اندرونی.

فاطمه تعریف کرد.

از آب و هوای یزد گفت. از هوای گرم آنجا.

نادر خان گفت: می تونم صدات کنم فاطی؟!

فاطمه کنیز با دقت به چشمان میرزا نادر قاجاری خیره شد.

ــ من؟ آقا جان من فقط یک کنیزکم و اجازه من دست مولایم هست.

ــ ولی فاطی...

فاطی. فاطی. چه اسم قشنگی.

( فاطمه کنیز)

نادر خان گفت: ولی فاطی تو، تو فرق می کنی. با همه فرق داری. می خواهم بیشتر از یک کنیز باشی. بشی بانو فاطمه بیگم.

ـ فاطمه بیگم آقا جان؟؟

ــ اره چرا که نه.

فاطمه از شرم سرخ شد.

آرام زمزمه کرد: ولی من فقط یک کنیزم‌. کنیزک بی نام و نشان. مستحق محبت یک شاهزاده قاجاری نیستم.

نادر خان بلند شد و ایستاد.

گفت: فاطی برو و جام دیگری از شربت بیاور.

فاطمه بلند شد.‌

دامنش را صاف کرد.

ــ شازده شربت زعفرانی با یخ حوض یا شربت آب لیمو؟

ــ ترجیحا آب لیمو.

کنیزک بلند شد.

کنار در مکث کرد.

برای لذت بردن از لحظه. برای آن که فقط سه ثانیه بیشتر کنار نادر میرزا قاجار بماند.

وقتی بیرون رفت.‌

شازده پایش را دراز کرد.

نفس راحتی کشید و با خود زمزمه کرد: دختر خوبی بود. چقدر مودب و دانا.

ناگهان فاطمه دوان دوان به اتاق وارد شد.

جام را پایین گذاشت.

با ترس گفت: شازده نادر، عمو زاده شما محمود قاجار دارند به اینجا می آیند.

قبل از آن که نادر خان قاجاری مکثی کند صدای محمود خان قاجاری شنیده شد:

عموزاده نادر میرزا اذن ورود؟؟

نادر خان بلند شد و ایستاد.

دستان فاطمه را سفت فشرد.

به او چشمک زد و زمزمه کرد: نقش بازی کن فاطی.

نادر خان قجر با دستان خودش در چوبی قدیمی حجله را باز کرد.

ـ به به عموزاده محمود قجری.

ـ خوبی نادر میرزا؟!

ـ به خوبی شما و ناصرالدین شاه کبیر قاجار.

محمود قاجاری خندید.

دستانش را بر لبانش گذاشت.

سپس نشست روی زمین.

نادر خان قاجار رو به فاطمه: کنیزک گستاخ ادای احترامت کو؟

فاطمه سرش را پایین انداخت.

به سمت محمود تعظیم کرد.

محمود گفت: کنیز جوان جدیدته؟

نادر خان گفت: اره چطور؟

ــ چقدر هم زیبا و جوان هست.

نادر با خشم به او نگریست: چشمت او را گرفته ها😒😡

_ شوخی کردم عموزاده بی جنبه.

نادر به فاطمه دستور داد: زود باش بساط قلیان و شطرنج را بیاور با عموزاده تا شب خوش باشیم.

فاطمه بیرون رفت.

چند دقیقه بعد با بساط قلیان و شطرنج وارد حجله شد.

قلیان را چاق کرد.‌

و آن را کنار آن دو گذاشت.

سپس مهره های عاج شطرنج را چید.‌

گفت: بفرمایید شازده ها، شطرنج.

با دستور نادرخان قجری فاطی از حجله بیرون رفت.

تا شب صدای خنده های این دو عموزاده قطع نشد.

ولی نیمه های شب شازده نادر در حجله کنیزان را باز کرد.

فاطمه چشم انتظار آماده نشسته بود.

بلند شد و بیرون آمد.

شازده گفت: فاطی بیا بریم حجله من....

ادامه دارد...

داستانقاجار
۱۶
۹
محمدجواد
محمدجواد
نوجوانی دوازده ساله از بابل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید