
سال ۲۰۰۰ بود؛ سالی که همه از «گفتگوی تمدنها» حرف میزدند. جریان اصلاحات داشت اولین تجربههای سخت و عملیاش را پشت سر میگذاشت و همزمان، موج بزرگی از ایرانیها چمدانهایشان را به مقصد غرب میبستند. من هم یکی از همانها بودم؛ یکی از همان هزاران نفری که سرنوشتم با مهاجرت گره خورد و دستِ تقدیر مرا به ایتالیا رساند.
امروز که به عقب نگاه میکنم، با افسوس میبینم با اینکه تمام مدارک لازم برای یک ویزای تحصیلیِ شسته و رفته را داشتم، راهِ سخت و تاریک را انتخاب کردم: گذر غیرقانونی از جنگلهای مخوف بالکان. شانس آوردم؛ آنقدر که مجبور به پناهندگی نشدم. در همان گیرودار بود که مسیرم با «پرونده میلان» گره خورد؛ ماده ۱۸ قانون مهاجرت ایتالیا، راهی که برای من از دل شکایت علیه قاچاقچیان انسان شروع شد و در نهایت به اقامت ششماههی بشردوستانه و بعد هم ویزای تحصیلی رسید. این همان نقطهای بود که زندگیام را از یک بنبستِ خطرناک، به یک مسیر قانونی و قابلتکیه تغییر داد.
قبل از همهی اینها، من دانشجوی دانشگاه تهران بودم. آن روزها با تشویق یکی از اساتیدم، با تمام وجود به ستادهای تبلیغاتی آقای خاتمی پیوستم. اما بعدها به این باور رسیدم که شاید ایشان مهرهی مناسبی برای شروع آن تغییرات نبود. اگر آن زمان از گذشتهی سیاسیشان بیشتر میدانستم، شاید آنقدر انرژی صرف نمیکردم که وقتی نشد، با یک یأسِ سنگین وطن را ترک کنم.
اما ایتالیا برای من فقط یک مقصد نبود؛ «خانه دوم» شد. عاشق زبان ایتالیایی شدم و آنقدر شباهت فرهنگی و تاریخی بین ایران و ایتالیا دیدم که مطمئن شدم دقیقاً در جای درستِ جهان ایستادهام.
اما یک سال و اندی پیش، ورق برگشت. بعد از ترور هنیه، سیدحسن نصرالله و آن حمله به سفارت در لبنان، بوی جنگ را با تمام وجودم حس کردم. در ایتالیا، خیلیها (حتی فراتر از کسانی که عاشق تئوری توطئهاند) معتقد بودند ماجرای ۷ اکتبر یک نقشهی هدفمند بود تا پای ایران را به یک جنگ بزرگ باز کنند.
نگرانی امانم را برید. فکر کنید؛ مادرِ سالمند و خواهرِ بیمارم در ایران تنها بودند. برای کسی که بعد از ۲۵ سال زندگی در اروپا، هنوز حاضر نشده بود تابعیتِ جای دیگری را بگیرد، انتخابِ دیگری جز بازگشت باقی نمانده بود.
اما بازگشت به وطن، شد غمانگیزترین فصل زندگیام. من که سالها دور بودم، حالا با نگاهی واقعبینانهتر به جامعه نگاه میکردم و آنچه از وضعیت فرهنگی و اجتماعی میدیدم، فراتر از یک تغییر ساده، برایم یک «فاجعه» بود.
عجیبترین جایش اینجا بود: دیدم حرف زدن چقدر سخت شده؛ اینکه چقدر راحت صمیمیترین دوستهایت به تو برچسب «اینوری» یا «آنوری» میزنند.
در این خفقانِ فکری و محدودیتهای فضای مجازی، به دنبال راهی برای زنده ماندن بودم که با «ویرگول» آشنا شدم.
آمدهام تا ذهنم را اینجا خالی کنم. مینویسم تا شاید لابلای این واژهها، کمی آرامش پیدا کنم. حتی اگر کسی هم نباشد که این خطوط را بخواند، من برای خودم مینویسم...
(این داستان ادامه دارد...)