ویرگول
ورودثبت نام
کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام
کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام«از خشم تا شفا: کودکِ درونم رو دیدم و پذیرفتمش. گره‌های ذهن رو با انرژی پاک باز می‌کنم. درد رو به قدرت تبدیل کردم؛ بیا با هم به آرامش برسیم. 🌱»
کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام
کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

ترافیک بزرگراه حکیم

گرما مثل یه پتوی سنگین روی شیشه‌های ماشینم نشسته بود. بوی بنزین و عرقِ خشکِ آدم‌ها فضا رو پر کرده بود. صدای بوق‌های ممتد و بی‌پایان، انگار داشت اعصابم رو یکی‌یکی می‌کُشید. هنوز به پارک پردیسان نرسیده بودیم، توی بزرگراه حکیم، سمت غرب، گیر کرده بودیم. ماشین‌ها مثل یه قطارِ متوقف شده، تکون نمی‌خوردن. حس می‌کردم تو یه جهانِ شبیه‌سازی‌شده‌ام که سیستمش «استوپ» شده و من تنها کسی هستم که متوجه‌ی این قفلِ عجیب شده.از ته دل به زمین و زمان فحش می‌دادم. به ترافیک، به گرما، به خودم که چرا سوار این ماشین شدم. ناگهان، صدای فریادی از بیرون، مثل یه شوکِ الکتریکی، سکوتِ کلافه‌ام رو شکست.سرچشمه‌ی صدا، گوشه‌ی سمت راست بزرگراه بود. یه مرد، با چهره‌ای که از خشم قرمز شده بود، از ماشینش پیاده شد. بدون هیچ مکثی، با سرعتی باورنکردنی خودش رو به گوشه‌ی سمت چپ رساند. یه ماشینِ دیگه، یه راننده‌ی معمولی، هدفش شده بود.مرد، درِ ماشین رو با زور باز کرد، راننده رو بیرون کشید و قبل از اینکه اون فرصت کنه بفهمه چی داره می‌شه، یه مشت محکم به صورتش کوبید. راننده، گیج و منگ، روی آسفالت داغ زمین خورد. مرد، بدون اینکه حتی یه ثانیه مکث کنه، برگشت. راننده‌ی هدف، با دست‌های لرزان سعی کرد بلند شه، اما مرد دیگه نبود.مرد، مثل یه کمانِ کشیده شده، از لای ماشین‌های متوقف شده رد شد. نه، نه! این فقط یه فرارِ معمولی نبود. اون مرد، مثل یه بازیگرِ حرفه‌ای، مسیرش رو از قبل چک کرده بود. از لای ماشین‌ها در رفت، پرید تو یه ماشینِ دیگه که دقیقاً کنارِ یه رمپِ خروجیِ پنهان پارک شده بود. قبل از اینکه دستِ راننده‌ی هدف بهش برسه، ماشین گاز داد و محو شد.راننده‌ی هدف، که حالا بیدار شده بود، با نعره‌هایی از خشم و ترس، به سمتِ ماشینِ خودش برگشت. اما مردِ حمله‌کننده، دیگه نبود.من، که از کلافگیِ ترافیک و گرما، دیگه حواسم به هیچ‌چی نبود، ناگهان متوجه‌ی این صحنه‌ی سینمایی شدم. همه‌ی کلافگی‌هام یهو محو شد. فقط داشتم نگاه می‌کردم. چطور؟ چطور یه نفر می‌تونست وسط این ترافیکِ سنگین، این‌قدر سریع و دقیق عمل کنه؟پرده‌ی شیشه رو کنار زدم. نگاهم به اون رمپِ خروجیِ کوچک افتاد که دقیقاً کنارِ ما بود. اون مرد، قبل از حمله، قبل از مشت، قبل از هر کاری، مسیر فرار رو چک کرده بود.اما حالا، وقتی ماشین‌ها دوباره شروع به حرکت کردن و من داشتم به صحنه‌ی فرار فکر می‌کردم، یه سوالِ بزرگ تو ذهنم شکل گرفت.آیا اون مرد، واقعاً به عاقبت کارش فکر کرده بود؟ آیا با دیدنِ رمپِ خروجی، یه نقشه‌ی دقیق کشیده بود که بتونه از دستِ پلیس یا هر کس دیگه‌ای فرار کنه؟ یا اینکه فقط یه تصمیمِ عجولانه، بی‌فکر و کاملاً هیجانی بود؟ شاید اونقدر عصبانی بود که فقط می‌خواست خشمش رو تخلیه کنه و بعدش، با یه شانسِ بزرگ، راه فرار رو پیدا کرد؟یا شاید... شاید اون مرده از قبل می‌دونست که این ترافیک، بهترین زمان برای یه حمله‌ی ناگهانه‌ست؟ اینکه هیچ‌کس بهش شک نمی‌کنه، هیچ‌کس دنبالِ فرار نیست، و فقط ترافیک، بهترین پناهگاهِ یه جنایتِ هیجانی‌ست؟نمی‌دونم. شاید هیچ‌کس نمی‌دونه. ولی یه چیزی رو فهمیدم: گاهی اوقات، بزرگترین خطرها، توی همین ترافیک‌های معمولی و با یه تصمیمِ هیجانی پنهان می‌شن. و گاهی اوقات، اون مردی که فکر می‌کنی فقط یه دیوونه‌ی هیجانی‌ست، شاید فقط یه بازیگرِ حرفه‌ایِ یه نقشه‌ی بزرگ‌تره.ماشینم حرکت کرد، اما من هنوز داشتم به اون مرد فکر می‌کردم. به اون تصمیمِ عجولانه، یا شاید به اون نقشه‌ی دقیق. و به این سوالِ بزرگ: آیا اون مرد، واقعاً به عاقبت کارش فکر کرده بود؟ یا اینکه فقط یه تصمیمِ هیجانی بود؟و این سوال، مثل یه سایه‌ی سنگین، تا وقتی که به مقصد رسیدم، همراه من بود.
گرما مثل یه پتوی سنگین روی شیشه‌های ماشینم نشسته بود. بوی بنزین و عرقِ خشکِ آدم‌ها فضا رو پر کرده بود. صدای بوق‌های ممتد و بی‌پایان، انگار داشت اعصابم رو یکی‌یکی می‌کُشید. هنوز به پارک پردیسان نرسیده بودیم، توی بزرگراه حکیم، سمت غرب، گیر کرده بودیم. ماشین‌ها مثل یه قطارِ متوقف شده، تکون نمی‌خوردن. حس می‌کردم تو یه جهانِ شبیه‌سازی‌شده‌ام که سیستمش «استوپ» شده و من تنها کسی هستم که متوجه‌ی این قفلِ عجیب شده.از ته دل به زمین و زمان فحش می‌دادم. به ترافیک، به گرما، به خودم که چرا سوار این ماشین شدم. ناگهان، صدای فریادی از بیرون، مثل یه شوکِ الکتریکی، سکوتِ کلافه‌ام رو شکست.سرچشمه‌ی صدا، گوشه‌ی سمت راست بزرگراه بود. یه مرد، با چهره‌ای که از خشم قرمز شده بود، از ماشینش پیاده شد. بدون هیچ مکثی، با سرعتی باورنکردنی خودش رو به گوشه‌ی سمت چپ رساند. یه ماشینِ دیگه، یه راننده‌ی معمولی، هدفش شده بود.مرد، درِ ماشین رو با زور باز کرد، راننده رو بیرون کشید و قبل از اینکه اون فرصت کنه بفهمه چی داره می‌شه، یه مشت محکم به صورتش کوبید. راننده، گیج و منگ، روی آسفالت داغ زمین خورد. مرد، بدون اینکه حتی یه ثانیه مکث کنه، برگشت. راننده‌ی هدف، با دست‌های لرزان سعی کرد بلند شه، اما مرد دیگه نبود.مرد، مثل یه کمانِ کشیده شده، از لای ماشین‌های متوقف شده رد شد. نه، نه! این فقط یه فرارِ معمولی نبود. اون مرد، مثل یه بازیگرِ حرفه‌ای، مسیرش رو از قبل چک کرده بود. از لای ماشین‌ها در رفت، پرید تو یه ماشینِ دیگه که دقیقاً کنارِ یه رمپِ خروجیِ پنهان پارک شده بود. قبل از اینکه دستِ راننده‌ی هدف بهش برسه، ماشین گاز داد و محو شد.راننده‌ی هدف، که حالا بیدار شده بود، با نعره‌هایی از خشم و ترس، به سمتِ ماشینِ خودش برگشت. اما مردِ حمله‌کننده، دیگه نبود.من، که از کلافگیِ ترافیک و گرما، دیگه حواسم به هیچ‌چی نبود، ناگهان متوجه‌ی این صحنه‌ی سینمایی شدم. همه‌ی کلافگی‌هام یهو محو شد. فقط داشتم نگاه می‌کردم. چطور؟ چطور یه نفر می‌تونست وسط این ترافیکِ سنگین، این‌قدر سریع و دقیق عمل کنه؟پرده‌ی شیشه رو کنار زدم. نگاهم به اون رمپِ خروجیِ کوچک افتاد که دقیقاً کنارِ ما بود. اون مرد، قبل از حمله، قبل از مشت، قبل از هر کاری، مسیر فرار رو چک کرده بود.اما حالا، وقتی ماشین‌ها دوباره شروع به حرکت کردن و من داشتم به صحنه‌ی فرار فکر می‌کردم، یه سوالِ بزرگ تو ذهنم شکل گرفت.آیا اون مرد، واقعاً به عاقبت کارش فکر کرده بود؟ آیا با دیدنِ رمپِ خروجی، یه نقشه‌ی دقیق کشیده بود که بتونه از دستِ پلیس یا هر کس دیگه‌ای فرار کنه؟ یا اینکه فقط یه تصمیمِ عجولانه، بی‌فکر و کاملاً هیجانی بود؟ شاید اونقدر عصبانی بود که فقط می‌خواست خشمش رو تخلیه کنه و بعدش، با یه شانسِ بزرگ، راه فرار رو پیدا کرد؟یا شاید... شاید اون مرده از قبل می‌دونست که این ترافیک، بهترین زمان برای یه حمله‌ی ناگهانه‌ست؟ اینکه هیچ‌کس بهش شک نمی‌کنه، هیچ‌کس دنبالِ فرار نیست، و فقط ترافیک، بهترین پناهگاهِ یه جنایتِ هیجانی‌ست؟نمی‌دونم. شاید هیچ‌کس نمی‌دونه. ولی یه چیزی رو فهمیدم: گاهی اوقات، بزرگترین خطرها، توی همین ترافیک‌های معمولی و با یه تصمیمِ هیجانی پنهان می‌شن. و گاهی اوقات، اون مردی که فکر می‌کنی فقط یه دیوونه‌ی هیجانی‌ست، شاید فقط یه بازیگرِ حرفه‌ایِ یه نقشه‌ی بزرگ‌تره.ماشینم حرکت کرد، اما من هنوز داشتم به اون مرد فکر می‌کردم. به اون تصمیمِ عجولانه، یا شاید به اون نقشه‌ی دقیق. و به این سوالِ بزرگ: آیا اون مرد، واقعاً به عاقبت کارش فکر کرده بود؟ یا اینکه فقط یه تصمیمِ هیجانی بود؟و این سوال، مثل یه سایه‌ی سنگین، تا وقتی که به مقصد رسیدم، همراه من بود.

ترافیکخشمکتکراه فرار
۹
۱
کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام
کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام
«از خشم تا شفا: کودکِ درونم رو دیدم و پذیرفتمش. گره‌های ذهن رو با انرژی پاک باز می‌کنم. درد رو به قدرت تبدیل کردم؛ بیا با هم به آرامش برسیم. 🌱»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید