نمایشنامه کوتاه: گوشهای از زمان
شخصیتها:
- پیرمرد
- اعضای خانواده: چند نفر، بینام، در حال گفتوگو و رفتوآمد
صحنه:
اتاقی شبیه خانه. وسط صحنه، خانواده دور هم نشستهاند؛ روشن، پررنگ و پرتحرک.
گوشهای تاریک از صحنه، پیرمرد روی صندلی نشسته است. نور کمی روی اوست؛ انگار بخشی از صحنه نیست.
نور روی جمع خانواده.
صدای خنده، گفتوگو و برخورد استکانها شنیده میشود.
پیرمرد در گوشهای نشسته. به آنها نگاه میکند. کسی متوجه او نیست.
پیرمرد
آهسته، با خود
انگار... انگار دیگر مرا نمیبینند.
اعضای خانواده همچنان حرف میزنند. یکی از کنار پیرمرد رد میشود، بیآنکه نگاهش کند.
پیرمرد
با اندوه
همه اینجا هستند... همه پررنگاند...
جز من.
کمی سکوت. پیرمرد به دستهایش نگاه میکند؛ انگار خودش هم دارد کمکم ناپدید میشود.
پیرمرد
نکند...
نکند واقعاً دارم محو میشوم؟
نور روی او کمتر میشود. صدای خانواده دورتر و مبهمتر شنیده میشود.
پیرمرد با نگرانی به جمع خیره میشود. بغضی سنگین در نگاهش پیداست.
ناگهان نور کوچکی روی صورتش میافتد. برق کوتاهی در نگاهش میدود.
پیرمرد
ناگهان، با صدای بلند
فهمیدم! فهمیدم!
صدای خانواده برای لحظهای قطع میشود، اما کسی به او نگاه نمیکند.
پیرمرد
بلندتر، انگار با خودش و جهان حرف میزند
آها.... فهمیدم چرا دارم محو میشوم.
نور صحنه آرامآرام روی او متمرکز میشود.
پیرمرد
هرچه تلاش کردم در زندگی پررنگتر باشم...
هرچه خواستم مهم باشم...
هرچه دنبال دیگران دویدم...
کمرنگتر شدم.
مکث میکند. نفسش میلرزد.
پیرمرد
خسته شدم...
و آخرش...
گم شدم.
محو شدم.
چشمانش پر از اشک میشود.
پیرمرد
آهسته
حتی برای خودم هم محو شدم.
روی صندلی فرو میرود. دستهایش را روی صورتش میگذارد و آرام گریه میکند.
صدای خانواده دوباره بلند میشود؛ بیاعتنا، دور، محو.
پیرمرد
میان گریه، با خود
اولویت من که بود؟
زندگیام چه شد؟
نور خانواده کم میشود. تنها نور ضعیفی روی پیرمرد میماند.
تاریکی.
ثبت اثر در تاریخ ۱۸ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵، شب ساعت ۲۳،۳