بعد از مدت ها یه فنجون قهوه و یه هوای ملایم و خستگی مداوم که با هیچکدوم از بین نمیره.شاید باید ده ها کاسه قهوه بخورم اما کسی چه میدونه؟
میگه چهارخونه و موهای فر واو بهتر از این نمیشه.لبخند میزنم و دوباره چشمامو میبندم و تصور میکنم توی ارامش کاملم.چشمام باز میشه.هفت عصر،صورتم عرق کرده.همه جا تاریکه.هیچکس نیست.به دفترچه ی کنارم خیره میشم روش نوشته:روح ظریف تو التیام میابد.تو هنوزم در تاریک ترین روزهای خودت یک خونه ی دنجی.لبخند میزنم ولی حس گرفتی و کسلی دارم هنوزم برمیگردم و ترجیح میدم دوباره بخوابم تا با انواعی از احساسات ناجور روبرو نشم.
پ.ن:راستش نتونستم ادامه اش بدم.حس میکنم نوشتنم روز به روز بدتر از همیشه اس.