خب نمیدونم از کجا شروع کنم ،انقدر افکارم بهم ریختست که بعضی اوقات مثل الان میزنه به سرم شروع کنم به نوشتن یه جایی که شاید چند نفر ببینن و بشه اینجوری حس زنده بودن گرفت ولی اینکه چجوری شروع کنم خیلی سخت بود.
دنیا اونجوری که فکر میکردم نبود انگار زمین زیر پام خالی شده و حالا همه چی باهم داره اتفاق میفته از جنگ بگیر تا کنکور یا نشستن و از پنجره نگاه کردن به بیرون بدون اینکه بدونی چی میخای....
فهمیدن و بیان کردنه احساساتم برام مشکل شده .
حتی حرف زدن ولی خب باالاخره شروع کردم به نوشتن تا وقتی یک روزی اینهارو دیدم یک لبخند بزنم بگم دیدی اینم گذشت مثل تمام چیزایی که فکر کردی نمیگزره ولی گذشت.