بخش اول: اصابت:
آفتاب، سوزان بود. از پیشانی و دستانش، عرق، بر زمین داغ میچکید. اما همچنان اراده ای راسخ و مصمم، او را به جلو میکشید. اما چه شد که این شد؟
چندین سال به عقب میرویم... به یکی از روز ها که مثل یک روز عادی شروع شده بود. اما روز عادی فقط برای مردم جزیره، مردمان اطراف، به سختی در این جزیره دوام میآوردند. یا راحت بگویم، به طور مداوم، اصلا دوام نمیآوردند. صدای فروشندگان، گوش دیوار های بازار را کر میکرد. آفتاب، بسیار شدید بود. اما ساکنان جزیره گونه ای رفتار می کردند که گویی آفتاب یک صبح ملایم است. بچه ها در کوچه ها میدویدند و بازی میکردند. ماجراجویان، با هم صحبت و شوخی میکردند و میخندیدند. روز در حال سپری شدن بود که فردی چشمانش گشاد میشود و مردمک چشمانش تنگ، بر سر جایش خشکش میزند و فریاد میزند:«شهاب سنگ!» روز بود اما نور یک جسم بزرگ و سریع، در برابر نور خورشید مقاومت کرده بود و چشمان را میسوزاند... یک شهاب سنگ! کمی بعد، شهاب سنگ با، هاله ی آتشی که او را احاطه کرده بود و در بر گرفته بود، با سرعتی هولناک به زمین اصابت کرد. گرد و غباری عظیم به هوا بلند شد که در مناطقی جلوی نور خورشید را گرفته بود و با آن راحت میتوانستند بگویند که شهاب سنگ کجاست. همه، آب دهانشان را قورت دادند، بدنشان میلرزید. هم از کنجکاوی و هم از ترسی که ناخودآگاه بر آنها افتاده بود. به سمت شهاب سنگ حرکت کردند. اشراف زاده ها و پولدار ها، با کالسکه میرفتند، البته کالسکه به درد این مسیر ناهموار نمیخورد. بعضی با اسب هایشان تاختند و بعضی اسب قرض کردند و بقیه هم با پای پیاده روانه ی محل برخورد شهاب سنگ شدند. در میان آنها، افرادی بودند که چهره خود را پوشانده بودند. وقتی از تپه های مختلف و رودخانه ها و جلگه های کم وسعت گذشتند، بالاخره به محل برخورد شهاب سنگ رسیدند. همه، آرام آرام راه میرفتند، گویا با موجودی عجیب برخوردند زیرا چاله ای عجیب و بزرگ ایجاد شده بود. به عمق ۳ متر و قطر ۲۰ متر. رَد هایی به رنگ بنفش جادویی عجیب که بر روی چاله و بر روی شهاب سنگ ایجاد شده بودند. تکه ای از شهاب سنگ نیز از بین رفته بود و از میان سنگ های سخت آن، کریستالی به رنگ بنفش جادویی نمایان بود. نوری از خود ساطع میکرد که نشان از قدرتش داشت. کمی بعد، آتش درونشان شعله هایش کم سو شد و لرزش آنها متوقف گردید، کنجکاوی آنها تا حدی فروکش کرد و ترسشان هم کمی فرو ریخت. اما همچنان کمی کنجکاوی داشتند و بیش از کنجکاوی، ترس. آنها سپس با نگاه هایی آغشته به فکر و دوخته بر زمین، به خانه هایشان برگشتند. آن افرادی که چهره های خود را پوشیده بودند، همچنان بر بالای چاله ایستاده بودند. برای مدتی کوتاه به آنجا نگاه میکردند، چشمانشان خشک و جدی بود. مدتی کوتاه بعد، افراد چهره پوشیده، کم کم میروند و ناگهان غیبشان میزند. مدتی بعد، می بینیم که انگار از جایی بازگشتند و باز شروع به مخفی شدن در میان مردم میکنند. ده روز از برخورد شهاب سنگ میگذرد. آن افراد چهره پوشیده را میبینیم. نفسشان سنگین شده و بالا نمیآید. به سختی راه میروند و تلو تلو میخورند. به گوشه ای میرسند و خود را بر یک دیوار تکیه میدهند و نفس نفس میزنند. اما ساکنان جزیره هیچ واکنشی به این شرایط و این فشار نداشتند انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد، حتی بچه ها هم با این شرایط، به جای کم شدن سرعتشان، از قبل هم سریعتر میدویدند. یک فرد هم به دوستش میگفت:«ابعاد چاله رو شنیدی؟» و دوستش به اون میگه:«این رو نویسنده گفته، مگه ما بیکاریم اندازه بگیریم؟». اما هیچ یک از آن چهره پوش ها از بی تفاوتی مردم متعجب نمیشوند. زیرا دیگر مردمان، ساکنان جزیره را انسان های کامل میخواندند.
زیرا ساکنان جزیره از چندین سال پیش، با شرایط بسیار سخت و بسیار مختلف و متغیری دست و پنجه نرم میکردند. از گرمای صحرایی تا سرمای قطبی، از خشکسالی تا تکامل و زیاد شدن هیولا ها و... . طی چندین سال بدنشان ارتقاء پیدا کرده و تکامل یافته است. تکاملی که آنها را به افراد قدرتمندی بدل کرده است که هر لحظه قدرتمند تر میشدند. آنها با این تکامل یک قابلیت ویژه را برای خود داشتند، تطبیق. قابلیتی که باعث میشد که ساکنان جزیره در کمترین زمان تقریبا با هر شرایطی تطبیق پیدا کنند.
دیگر مردمان به خاطر این آنها را انسانهای کامل میخواندند که کلمه «انسان» از «انس» است و کلمه «انس» به معنای خو گرفتن، تطبیق و سازگار شدن است. به همین خاطر است که لقب ساکنان جزیره، انسانهای کامل است. آنها همانطور که اینها را با خود مرور می کردند، به فکر این بودند که چگونه راهی را بیابند که با اینکه ساکنان جزیره تغییری را حس نمیکنند، بتوانند بفهمند که دقیقا چه چیزی تغییر کرده است. کمی فکر میکنند که ناگهان…
بخش دوم: راز:
چهره پوش ها داشتند فکر میکردند، همچنان نفسشان سنگین بود. ناگهان، یکی از چهره پوش ها تنش، لحظه ای تکان میخورد، چشمانش گشاد میشود. فکری به سرش میزند، و میگه:«دانای ساکنین جزیره، احتمالا اون علتش رو میدونه» چهره پوش دوم، ابرو هایش در هم میرود گویا که کمی شکاک است و میگه:«اون به ما شک نمیکنه که جاسوس هستیم؟» جاسوس اول و سوم همزمان میگویند:«اولاً اون قطعا همین الان هم میدونه، چون دانای جزیره است و دوماً، ما جاسوس پادشاه برای نظارت هستیم» جاسوس دوم، ناگهان ابروهایش بالا میرود و انگار تازه متوجه شده باشد، میگه:«آها، کاملا فراموش کرده بودم که الان برای پادشاه کار میکنیم» سپس میگه:«خب، پس من میرم» جاسوس دوم، ده متر بیشتر نرفته بود که یکدفعه میافتد و کاملا بر روی زمین ولو میشود. انگار که از خستگی یک دفعه خوابش برده بود. جاسوس اول و سوم تازه یادشان میآید که کل دیشب را خواب مانده بودند و جاسوس دوم، کل شب، را نگهبانی داده بود. پس جاسوس سوم و دوم میمانند و جاسوس اول میرود. کمی بعد، به خانه دانای جزیره میرسد. در میزند و وارد میشود. سپس، دانای جزیره یکدفعه قبل از آنکه جاسوس اول چیزی بگوید، میگه:« جاسوس پادشاه هستی و برای فهمیدن علت فشار اومدی؟» جاسوس اول با اینکه از قبل میدانست که دانای جزیره میداند که آنها جاسوس هستند، اما روبهرو شدن با آن، حس دیگری به او میداد. جاسوس اول لحظه ای بدنش میلرزد، چشمانش گشاد میشود و فورا کمی خود را عقب میکشد. هم زمان هم جا خورد و متحیر شد و تا حدی هم ترسید. و دهانش باز ماند و کمی بعد با ارزش میگه:«چ-چ-چطوری فهمیدی؟» دانای جزیره گوشه لب هایش کمی بالا میرود و میخندد. و سپس میگه:«از این فهمیدم که چهره خودت رو همراه چند نفر دیگه، پوشیده بودی و همه ی شما نفس نفس میزدید و به سختی راه میرفتید و از این متعجب بودین. و اینکه شما زمان بدی رو برای جاسوسی انتخاب کردین، این مواقع اصلا هیچ گردشگری تو جزیره نیست» جاسوس اول، تنش دیگر نمیلرزد، شانه هایش میافتد و لب هایش روی هم میافتد و خیالش راحت میشود. سپس به دانای ساکنان میگه:«خب علت این فشار چیه؟» دانای ساکنین میگه:«با دیدن مقدار فشار روی یک سفال فهمیدم که این شهاب سنگ باعث میشه که به طور مداوم، جاذبه جزیره هر ده روز یک برابر بیشتر بشه، روز دهم، ۲ برابر، روز بیستم، ۳ برابر و الا آخر» سپس صدایش سنگین میشود و ابروهایش کمی در هم میرود و جدی میشود و میگه:«این افزایش جاذبه باعث میشه که…» بعد از جمله ی دانای جزیره، جاسوس اول ناگهان نفسش میبرد و آب در گلویش میپرد و سرفه میکند. مدتی بعد، در خانه ی دانای جزیره، به آرامی باز میشود. جاسوس اول، نگاهش به زمین دوخته میشود و در فکر است. او کم کم به سوی دو جاسوس دیگر میرود. قضیه را به آنها میگوید. آنها نیز نگاهشان کمی به زمین دوخته میشود و کمی در فکر فرو میروند. آنها هر لحظه سختتر راه میرفتند، نفسشان تندتر و سنگین تر میشد. خسته تر میشدند.سپس کم کم تند تر راه میرفتند. تا سریع تا به قایقشان برسند. کمی بعد دیگر نایی برایشان نمانده بود ولی بالاخره به قایقشان رسیده بودند. بر روی الوار های قایق افتادند و ولو شدند. ناگهان قایق، صدای قرچ بلندی میدهد که هر سه آنها، تنشان یک لحظه مورمور میشود و از جا میپرند اما وقتی میبینند که اتفاقی نیفتاده است، راحت میشوند. پس از آن، آنها تا چندین دقیقه نفس نفس میزدند. سپس که سر حال میآیند، شروع به پارو زدن میکنند. صدای مرغان دریایی و کنار زدن آب ها توسط پارو، فضا را پر کرده بود و آرامش دوباره به آنها میداد. آنها از آفتاب سوزان جزیره نیز خلاص شدن بودند. کم کم در حال دور شدن بودند و در افق دریا کم کم محو میشوند…
بخش سوم: تصمیم:
قایقشان به ساحل میرسد. صدای مرغان دریایی و امواج دریا، فضا را پر کرده بود. وقتی که قایقشان به ساحل مینشیند، صدای فشرده شدن شن ها و سر خوردن شن ها، گوش را نوازش میکرد. جاسوس ها یکی یکی از قایق پیاده میشدند. نگاه هایشان گاه به جایی دوخته میشد، از ترس اینکه چه خواهد شد. جاسوس دوم میگه:«بهتر نیست که قایق رو برداریم؟» جاسوس سوم میگه:«احتمالا ما دیگه به اونجا نمیریم، پس نه» جاسوس اول میگه:«خب، پس اول باید مطمئن بشیم درست اومدیم» جاسوس دوم و سوم همزمان میگن:«مگه تو آخرین نفری نبودی که پارو ها رو گرفت؟» جاسوس اول میگه:«اولین و آخرین نفر! شما کل مسیر یک روزه رو خوابیدین. منم اخراش خوابم برد ولی یه کابوس دیدم به خاطر همین بیدار شدم و بعدشم شما رو بیدار کردم» پس سه جاسوس قایق رو رها میکنند و به سمت اولین نفری که دیده بودند و البته تنها فرد در این ساحل که نگهبان ورودی بود میروند. در دلشان خدا را شکر میکردند که از جاذبه ی جزیره خلاص شدند و الان باید برای گزارش اتفاقات بروند. وقتی به نگهبان ورودی میرسند، از او میپرسن:«اینجا کدوم ساحل هست؟» نگهبان میگه«ساحل بخش اصلی کشور، ده کیلومتری پایتخت، مگه اینکه شما از یه کشور دیگه اومده باشین. مشخصات تون رو اعلام کنین» جاسوس ها نشان جاسوس خود را به نگهبان نشان میدهند و میگن:«احتمالا، این آخرین شیفت تو هست» نگهبان، کمی صورتش کمی درهم میرود گویا که میخواهد بفهمد جاسوس ها در مورد چه چیزی صحبت میکنند، اما نمیفهمد. جاسوس ها سپس وارد بخش اصلی کشور میشوند. پس از مدتی کوتاه، به نزدیکی یک اصطبل میرسند. نزدیک غروب بود. پس به خاطر همین، برای اتراق، جاسوس دوم، هیزم جمع میکند. در حین آن نیز، جاسوس اول و جاسوس سوم، تکه گوشتی را به دست میگیرند و گاز میزنند و سپس همزمان میگن:«تازه کار ها هم باید بدرد بخورن» بعد از جمع کردن هیزم توسط جاسوس دوم، آتش روشن میکنند. شب شده بود و آنها داشتند با هم گفتگو میکردند. جاسوس دوم میگفت:«واقعا باید گزارش ها رو به پادشاه بروسونیم؟ چه تصمیمی میگیرن؟» ولی جاسوس سوم میگه:«ما کارمون اینه، حتی اگه نگیم، خبر درز پیدا میکنه و تو دردسر میوفتیم»
جاسوس اول حرف جاسوس سوم رو تایید میکنه و میگه:«ضمناً با اتفاقی که قراره بیوفته، فکر نمیکنم قضیه خیلی جدی بشه». جاسوس دوم نیز شانه هایش میافتد. و آرام میشود. سپس، آنها میخوابند. صبح روز بعد به سمت وارد یک راه فرعی میشوند. مدتی راه میروند و سپس وارد یک اصطبل میشوند. بعد از کمی گشتن، اسب های خود را که قبل از ورود به جزیره، در اسطبل گذاشته بودند، میابند. سه جاسوس، بار دیگر اسب هایشان را برمیدارند و سپس با سرعتی که میشد، به سوی پایتخت تاختند. پس از گذشتن از سبزه زار ها و رودخانه های زلال، به دیوار های پایتخت میرسند، سپس از سرعت اسب هایشان میکاهند و مدتی بعد به قصر مجلل پادشاه میرسند. قصری که مجلل بودن آن از صد ها متر آنطرف تر قابل دید بود. سنگ های مرمر و طلا و حتی الماس در سراسر قصر یافت میشد. دربان قصر به سه جاسوس میگه:«پیک های دیدبان خبر اومدنتون رو آورده بودن، پادشاه منتظره» سپس سه جاسوس به قصر وارد می شوند و پس از گذر از راهرو ها، به نزدیکی اتاق پادشاه میرسند. قبل از رسیدن به اتاق پادشاه، میشنیدند که پادشاه، وسایل رو از عصبانیت میشکنه و همینطور فریاد میزد:«انگار که جانشین لایقی نمونده» کمی بعد، پادشاه آرام میگیرد و جاسوس ها وارد اتاق میشوند. اتاقی فرش قرمزی طولانی ای داشت که به تخت پادشاه منتهی میشد. و درون اتاق، به مراتب مجلل تر از بیرون آن بود. نور نیز بعد از گذر از شیشه های رنگی پنجره ها میشکست و پخش میگردید. جاسوس ها اتفاقات را به پادشاه میگویند و پادشاه لحظه ای بدنش تکان ریزی میخورد، کمی جا میخورد. سپس، میگه:«این تصمیم بزرگی میشه، روسای خاندان رو برای جلسه فوری فرا بخونید». ساعاتی بعد، همهی روسای خاندان رسیده بودند و به همراه پادشاه دور یک میز طولانی نشسته بودند. فردی هم بود که جدید بود. روسای خاندان از پادشاه میپرسن:«این فرد مرموز دیگه کیه؟» پادشاه در جواب میگوید:«درسته که اون بعضی مواقع افکار خطرناکی داره ولی اون، یک فرد بسیار قوی و همچنین، معتمد من هست. و بعلاوه، من پادشاه هستم، و بودن اون رو تو این جلسه الزام میدونم » یکی از روسای خاندان میگه:«خب در مورد جزیره باید چیکار کنیم؟» فرد مرموز میگه:«ساکنین جزیره، با این روند افزایشی جاذبه، خیلی قوی میشن و احتمالش کم نیست که به یه تهدید تبدیل بشن، نباید نظارت و تسلط رو بر کشور از دست بدیم. باید تصمیم جدی ای در موردشون گرفته بشه.» پادشاه سعی در آرام کردن فرد مرموز میکنه و میگه:«نیازی نیست، احتمالا چند سال دیگه اون اتفاق میوفته. و اینکه باید یادآوری کنم که من هستم که تصمیم نهایی رو میگیره؟» یکی دیگر از رئسای خاندان، ابروهایش بالا میرود و با نگرانی میگه:«اگه اون اتفاق نیفتاد چی؟» پادشاه میگه:«اگه تا پنجاه و یک سال دیگه اون اتفاق نیفتاد، دوباره جلسه تشکیل میدیم و فکری دربارش میکنیم.» یکی از روسای خاندان، گوشه لبش بالا میرود و پوزخندی میزند و زیر لب میگه:«البته اگه تا اون موقع زنده باشیم» پادشاه، میگه:«نظر بدین، تصمیم نگیرین، یادتون نره که تصمیم نهایی، با منه» فردی مرموز بار دیگه میگه:«پس حداقل باید جزیره قرنطینه بشه و از نقشه ها پاک بشه، ولی نباید مردم جزیره از قرنطینه شدنش بویی ببرن». و پادشاه و روسای خاندان شانه هایشان میافتد و کمی راحت میشوند ولی رئسای خاندان کمی پچ پچ میکردند و میخواستند که مخالفت کنند اما هر چه که فکر میکردند، راهکاری برای مخالفت به ذهنشان نمیآمد. اما یکی از میان آنها میگه:«من با ساکنان جزیره تجارت میکنم، حداقل من قبول نمیکنم» فرد مرموز پاسخ میگه:«امنیت کشور مهمتره یا تجارت کشور؟» رییس خاندان میگه:«تجارت هم صرف امنیت میشه» فرد مرموز در جواب میگه:«نه در این مورد، حداقل، نمیشه مطمئن بود» و آن رییس خاندان آرام میگیرد. و پادشاه میگه:«میدونم اینکه جزیره قرنطینه بشه و از نقشه ها پاک بشه راه حل خوبی نیست، اما بهترین راه فعلیه. و اینکه، کم کم، باید از نقشه ها پاک بشه وگرنه مردم درجا میفهمن.» و همه با نظر پادشاه موافق میکنند. پادشاه به پیک میگه:« به نگهبان ورودی طرف جزیره بگو که یه مرخصی ابدی گرفته». و بدین صورت، در روز اول، جزیره قرنطینه میشود و طی یک ماه، کم کم، جزیره از نقشه ها محو میشود. و روز ها همین طور میگذشت. و به همین منوال سال ها میگذرد ولی…
بخش چهارم: ورود:
پنجاه و سه سال از برخورد شهاب سنگ میگذشت. پادشاه، هارونوبو شینتوکی و روسای خاندان، قضیه جزیره را کم کم داشتند فراموش میکردند. در جزیره، جاذبه بسیار سهمگین شده بود. به طوری که امواج دریا، در دور جزیره، بر اثر اختلاف جاذبه، فواره هایی از آب تشکیل میداد که آسمان را میخراشید. اما ساکنان جزیره حتی راحتتر از قبل بودند. به خاطر تطبیق، انگار نه انگار که جاذبه ای سهمگین بر روی آنها است. آنها طی این سالها نیز، به لطف دانای جزیره یعنی دایچی آماچی، یاد گرفته بودند که چگونه اشیاء محکمتری بسازند. جشن بزرگی بر پا بود. جشن سال نو، سال پانصد تقویم آزادی زمین. بازار، شلوغ تر از همیشه بود. ماجراجو ها، از اوقات فراغت خود لذت میبردند. بچه ها با هم بازی میکردند، میخندیدند و به دنبال هم میدویدند. ساکنان جزیره، جزیره را آراسته بودند.
در میان جمع، فردی زیر لب میگفت:«پس بالاخره نویسنده کِی شخصیت اصلی رو اضافه میکنه.»
در این زمان، تنها عاملی که باعث شده بود مردم جزیره، در جزیره بمانند، شایعاتی بود که پادشاه شینتوکی و روسای خاندان در آن میان پخش کرده بودند. پادشاه و روسای خاندان برای در جزیره نگه داشتن ساکنان، به شایعهی هیولای دریایی ای به همراه بیماری تکیه کرده بودند. هیولایی که طبق گفته شایعات، حداقل تا ۵۵ سال پس از برخورد شهاب سنگ زنده میماند. ساکنان نیز به این خاطر شایعه، در ذهنشان حک شده بود که فردای پخش شایعه، به طرز عجیبی، تمام قایق و کشتی های ساحل جزیره، خاکستر شده بودند و نابود شده بودند. به میان جشن بازمیگردیم. در آن میان، فردی بود که ساکنان جزیره، بسیار او را گرامی میداشتند و با دیدنش خوشحال میشدند.
او از دور فردی را میبیند که دارد به او نزدیک میشود. فردی که به طرز عجیبی، پارچه سیاهی را دور چشمانش بسته بود. با رویی خوش به سوی استقبال از او میرود و میگوید:«سلام، پیرمرد قدیمی تر از تقویم! خیلی وقته ندیدمت، هایاته کُروها» هایاته میگوید:«سلام، ۵۲۰ سال که اونقدر زیاد نیست! تازه، هنوز که بدنم جوونه، آکیرا کُروگامی» آکیرا با لحنی کنایه آمیز میگوید:«پدرم، داره کم کم پیر میشه و میگه از جایی که یادشه تا الان، هیچ تغییری نکردی!» هایاته میگوید:«بگذریم…» در همان زمان، افرادی در حال ساخت خانه ای بودند. گرد و خاک با فرود آمدن هر بار کلنگ برای روی سنگ ها، به هوا پراکنده میشد. طی کلنگ زدن، به صورت اتفاقی، سنگی به سوی هایاته پرتاب میشود. ولی هایاته به راحتی سنگ را از پشت سرش میگیرد. آکیرا میگوید:«من نمیدونم تو چطور نابینای ای هستی که از افرادی بینا بهتر عکس العمل نشون میدی!» هایاته پاسخ میدهد:«بالاخره ۵۰۰ سال تمرین بی اثر نیست… راستی، تبریک میگم!» آکیرا ابرو هایش بالا میرود و تعجب میکند و سپس میپرسد:«تبریک؟ چطور مگه؟» هایاته جواب میدهد:«برای تولد پسرت. بالاخره تو هم پسرِ شاگردم هستی و هم شاگردم» آکیرا بیش از پیش متعجب میشود و از روی تعجب صدایش به صدایی میان گفت و گو و فریاد تبدیل میشود و میگوید:«پسرم به دنیا اومده؟! من حتی خودم هم خبر نداشتم. چطور تو خبر داری؟» هایاته پاسخ میدهد:«کمتر از یک ساعت، این خبر تو کل جزیره دست به دست شده. تعجبی هم نداره. بالاخره خانوادهی تو، نسل به نسل برای کل جزیره خیر و خوبی داشتن» سپس کمی مکث میکند و ادامه میدهد:«تازه، خبر در مورد جنگجوی قدرتمند و معتمدی مثل تو خیلی زود تو جزیره پخش میشه» سپس آکیرا کمی بعد میگوید:«حرفی ندارم…» سپس، بعد از کمی تامل، انگار که چیزی یادش آمده باشد ادامه میدهد:«فقط دو سال تا پایان زمان شایعه مونده، نمیدونم بعدش چی میشه و حس خوبی هم نسبت به بعدش ندارم. ایکاش میتونستیم کاری کنیم» هایاته میگوید:« ما که نمیتونم کاری انجام بدیم وگرنه ممکنه جون مردم جزیره به خطر بیوفته. فعلا فقط باید کاری کنیم که مردم جزیره از نادرست بودن این شایعه مطلع نشن چون احتمال زیاد وحشت زده میشن» سپس ادامه میدهد:«ایکاش دایچی هنوز زنده بود. با هوش اون راحتتر میشد از مردم جزیره، قضیه رو مخفی کرد.» و بعد از کمی تامل، کمی میخندد و میگوید:«البته خوب میشه اگه اون جنگجوی افسانه ای هم پیداش بشه!» آکیرا میگوید:«اون افسانه؟ من که به شخصه فکر نمیکنم حقیقت داشته باشه. چطور ممکنه کسی، الهه شیاطین رو که همین الان هم مُرده، دوباره بکشه؟» هایاته پاسخ میدهد:«ولی من فکر میکنم که اون جنگجوی افسانهای، پسرت باشه. شما دارین نسل اندر نسل خیلی قویتر میشید. با این روند بعید نیست. تازه، من به تازگی پتانسیل زیاد فردی رو احساس میکنم که تنها احتمال من اینه که از طرف پسر تو باشه» سپس ادامه میدهد:«خوشحال میشم اگه بتونم استادش بشم» آکیرا با لحنی کنایه آمیز پاسخ میدهد:« داری رکورد میشکنی. پدرم و خودم شاگردت بودیم. حالا هم پسر من؟» آنها همینطور به بحث ادامه میدادند و میگفتند و میخندیدند. غافل از اتفاقات آینده. در بیرون از جزیره، در جایی که بالاخره میتوانیم با محیط و افراد عادی ای مواجه شویم!، فردی به همراه دوستش، شاخ و برگ درختان را کنار میزند. حس عجیبی داشتند، انگار که شرایط جزیره را از اینجا حس میکردند. از میان برگ درختان بارکه های نور، گهگاهی دیده میشد. یکی از آنها میگوید:«درسته که اومدن به این طرف ساحل کشور، میشه گفت ممنوعه ولی شنیدم دریای اینجا، ماهی های خیلی خوبی داره شاید بتونیم سود کنیم» کمی بعد، بالاخره به آخرین شاخه های درختان، در کنار محوطه خالی از درخت رسیدند و با کنار زدن اخرین شاخه ها، با منظره ای مواجه شدند که سرنوشت بسیاری را دگرگون میکرد. آنها به ساحل طرف جزیره رسیده بودند و از دور، آن فواره های آب را میدیدند. بلافاصله گمان کردند که هیولایی بسیار بزرگ در دریا وجود دارد و قطعا جان آنها را تهدید خواهد کرد. برای چند لحظه، از ترس، خشکشان زده بود. بعد از لحظاتی بالاخره بر ترسشان تا حدی غلبه میکنند و بالاخره فرار میکنند و...
بخش پنجم: تصمیم بزرگ:
آن دو همچنان در حال فرار بودند. نمیدانستند به کجا میدوند و به کجا فرار میکنند. فقط میدویدند. شاخ و برگ درختان در حین دویدنشان، زخم های کوچکی را بر روی آنها به جای میگذاشت. ترس به پاهایشان اجازهی ایستادن نمیداد. هر لحظه، بارکه های نور بیشتر میشد و نور شدیدتر میشد. تا اینکه چند لحظهی بعد، بالاخره از منطقهی متراکم درختان، خارج شدند. وارد علفزاری وسیع شده بودند که علفها تا زانویشان میرسید. مدتی بعد بالاخره از شدت خستگی در میان علف ها افتادند و نفس نفس میزدند. کمی بعد که خودشان آمده بودند، دیدند که فاصله ی زیادی را طی کردهاند و از آنجا خیلی دور شده اند. برای چند ثانیه، به کل از یاد برده بودند که برای چه اینقدر دویدهاند و از چه چیزی فرار میکنند. بعد از چند ثانیه تامل بالاخره یادشان آمد. و یاد آن فواره هایی که دیده بودند افتادند. بدنشان مور مور شد. بلند شدند و خواستند که دوباره فرار کنند. اما برای یک لحظه متوقف شدند و فهمیدند که ترس، از این فاصله کمکی به آنها نمیکند. ولی همچنان ترس داشتند و نمیتوانستند آن را مهار و یا مخفی کنند. پس به این خاطر، کمی سریع راه میرفتند. حال که به خودشان آمده بودند، میتوانستند بفهمند که مسیر پایتخت از کجا است. از دور، سایه اسب هایشان را دیدند. اسب ها هنگامی که به طرف ساحل رو به جزیره در حرکت بودند، به طرز عجیبی از ادامهی مسیر، سر باز میزدند. طناب اسب ها را از دور درخت باز کردند. دوباره سوار اسب هایشان شدند و روانهی حرکت به سوی پایتخت شدند. پس از گذر از تعدادی جلگه به مسیر منتهی به پایتخت رسیدند. در واقع، مسیر جزیره، به خاطر قرنطینه، به آن رسیده نشده بود و به بخشی از علفزار ها مبدل شده بود. مدتی بعد، بالاخره از دروازه های پایتخت گذشتند و وارد آن شدند. در آن میان نیز سه نفر با هم گفت و گو میکردند. نفر دوم میگوید:«پدرامون چند سال پیش بازنشسته شدن و حداقل یک خبر خیلی مهم رو تونستن برسونن. امیدوارم ما هم بتونیم» نفر سوم میگوید:«طی جاسوسی که اینها مهم نیست. مهم اینه که خوب دقت کنیم و کلیات و جزئیات اتفاقات یا تغییرات رو برسونیم» نفر اول نیز میگوید:«الان باید سعی کنیم جای پدرامون رو پر کنیم» از قضا، این سه فرزندان آن سه جاسوس هستند. جاسوس سوم میگوید:«گوش کنین، انگار خبرایی شده» سپس کمی دقت میکنند و نزدیک محلی میشوند که بحث تا حدی در آنجا جریان دارد. جاسوس ها آن دو را میدیدند که درحال پخش شایعه ی هیولای دریایی بودند. و افرادی نیز دور آن دو جمع گردیده بودند. جاسوس دوم، لبخندی بر صورتش مینشیند و میگوید:«بالاخره، یه خبره خوب» جاسوس سوم میگوید:«جوگیر نشو! از کجا معلوم، شاید مبالغه بوده یا اینکه درست نیست» سپس کمی از جمعیت فاصله میگیرند و برای تصمیم گیری و ادامهی بحث، به گوشهای میروند. جاسوس دوم میگوید:«خب، الان باید بریم به پادشاه گزارش بدیم؟» جاسوس سوم پاسخ میدهد:«نه! الان پادشاه در بستر بیماری هست» سپس ادامه میدهد:«البته مقصدمون فرقی نمیکنه. باید برای گزارش به پیش معتمد پادشاه بریم. شین شیدو» جاسوس دوم میگوید:«همون که از حدود ۵۰ سال پیش، روسای خاندان، خیلی محافظه کارانه باهاش روبرو میشن؟» سپس ادامه میدهد:«حس خوبی از سمتش حس نمیکنم ولی خب بالاخره باید یه جورایی گزارش رو برسونیم» سپس سه جاسوس به طرف قصر پادشاه حرکت میکنند. با رسیدن به در قصر، از راه اصلی خارج میشوند و وارد یکی از راه های فرعی میشوند. بالاخره به اتاق شین میرسند. پس از وارد شدن، با فضایی نسبتا تاریک و کم نور مواجه میشوند. در گوشه ای از اتاق، قفسه هایی از کتاب بود که به خاطر نور کم، به سختی عنوان آنها معلوم بود. شین میگوید:«حدس میزنم گزارش مهمی به همراه دارید که تا اینجا تونستین مستقیم بیاید» سپس ادامه میدهد«بعد از سال ۵۱ ام بعد از اون اتفاق، این اولین گزارش مهمه» و سپس پوزخندی محو بر صورتش مینشیند. بعد از شنیدن گزارش، آن پوزخند تثبیت میشود. جاسوس ها سپس از آنجا خارج میشوند و حس میکردند که اتفاق خوبی پیشرو نخواهد بود. شین به سوی اتاق پادشاه شینتوکی میرود.شین، راهرو ها را طی میکرد. وارد راه عریض و اصلی قصر میشود. هر چه جلوتر میرفت، شیشه های پنجره ها رنگارنگ تر و فرش سرختر میشد. تا اینکه به دری بزرگ از چوب های صیقلی و مستحکم میرسد. دَرِ اتاق پادشاه شینتوکی. سپس وارد اتاق شد. اتاق، نور زیادی نداشت. پادشاه به خاطر کهولت سن، به تازگی در بستر بیماری بود. مشعل ها نور بسیار کمی داشتند و تنها مرمر ها باعث بازتاب نورشان میشد و اتاق را کمی نورانیتر میکرد. شین به محل بستری پادشاه نزدیکتر میشد. از نزدیک میبینیم که پادشاه گویا در اوایل بیماری است. نفس هایش سنگین شده و چشم هایش کمی بستهتر شده است. شین نیز خبر را به پادشاه میرساند. پادشاه شینتوکی با کلمات مقطع میگوید:«ا-اون جزیره… ولی من نمیتونم در جلسهی دوم شرکت کنم» شین میگوید:«من به جای شما در جلسه شرکت میکنم» سپس ادامه میدهد:«تازه، من ایدهای دارم که با این جزیره چیکار کنیم. باید…» پادشاه لحظه ای کوتاه، تکان ریزی میخورد و چشمانش گشاد میشود و میگوید:«نه! حتما چاره دیگه ای باید باشه. اون ها مردمان شریفی هستن و تا الان هم در حقشون بدی شده» شین پاسخ میدهد:«ولی ما نمیتونیم روند افزایش جاذبه یا قویتر شدن اونها رو کند یا صفر کنیم» و سپس ادامه میدهد:«این بهترین کاریه که میشه کرد» پادشاه، با عذاب وجدانی که درد مضاعفی را به او تحمیل میکرد میگوید:«ب-باشه… تو در این جلسه… نمایندهی من هستی» پس از این، شین به عنوان نمایندهی موقت پادشاه، احضار نامه ها را به روسای خاندان میفرستد. ساعتی بعد، تمام روسای خاندان رسیده بودند و دور یک میز طولانی نشسته بودند. و با هم بحث میکردند. تا حدی متعجب بودند که پادشاه چرا هنوز نیامده است. بعضی هایشان فرتوت و پیر شده بودند. و بعضی هم جانشین هایشان حضور داشتند. و بعضی که قدرت جسمانی و جادویی بالایی داشتند نیز فرتوت و پیر شده بودند اما بسیار کمتر از بقیه! در واقع، یکی از دو عامل عمر زیاد بعضی از افراد در این دنیا همین است. در همان زمان، شین وارد جلسه میشود. همه از دیدن او جا میخورند اما قبل از اینکه چیزی بگویند، شین میگوید:«به خاطر اینکه پادشاه در بستر بیماری هست، من، یعنی معتمد پادشاه به عنوان نمایندهی پادشاه اینجا هستم» فردی از روسای خاندان میگوید:«حالا باید با جزیره چیکار کنیم؟» یکی دیگر از روسای خاندان میگوید:«فکر نمیکنم لازم باشه که کاری انجام بدیم» سپس ادامه میدهد:«تا جایی که میدونم فقط به مردم جزیره و انسانهای اونها میگن«کامل» احتمالا تا الان حیوان ها به خاطر جاذبه، لِه شدن و مردم از گرسنگی مردن!» یکی از روسای خاندان پاسخ میدهد:«تمام موجودات اون جزیره قابلیت رو دارن» سپس ادامه میدهد:« انتظار نداشته باش که افراد، غرورشون رو کنار بزارن رو به یه اسب بگن «انسان کامل»!» شین میگوید:« من میدونم که باید چیکار کرد، باید…» بعد از جمله ی شین، همهمه ای به پا میشود. بعضی ها میگویند:«احتمالا این یه شایعه غلط و یا مبالغه هست، این کار لازمه نیست» و بعضی میگویند:«اینکار بیش از حدی هست که لازمه» شین پاسخ میدهد:«این مختصات ساحل اتفاقی نمیتونه باشه و اینکه تا الان قرنطینه فرقی با این کار نداشته» همهمه کمی میخوابد و تصمیم گرفته میشود. تصمیمی بزرگ و سرنوشت ساز…
بخش ششم: آتش:
بدین ترتیب در جلسه تصمیمی گرفته میشود که فعلا نامعلوم است. شین، به سبب تصمیم گرفته شده و به نمایندگی پادشاه و تمام روسای خاندان، پاداشی برای آمدن قویترین جادوگران کشور را تعیین میکند. یکی از روسای خاندان از شین میپرسد:«چرا پاداش؟ چرا دستور ندادی؟» شین جواب میدهد:«توی زمان کم نمیشه با همه توافق کرد ولی میشه راحت با پاداش رضایت رو بدون توافق طولانی جلب کرد» به درون جزیره باز میگردیم. جشن هنوز اوایل راه بود. هایاته به آکیرا میگوید:«انرژی حیات زیادی رو از طرف پسرت حس میکنم» آکیرا میپرسد:«خیلی جاها «انرژی حیات» رو شنیدم، ولی... دقیقا چیه؟» هایاته جواب میدهد:«احتمالا میدونی که یکی از دو عامل عمر زیاد، قدرت بدنی و یا جادویی بالا هست. هر چه بیشتر بشه، عمر بیشتر میشه.» سپس ادامه میدهد:«ولی عامل دومی هم هست که خیلی از عامل اول مهمتره. انرژی حیات که از اول به دنیا اومدن، مثل پتانسیل، برای هر فرد معینه» آکیرا میگوید:«خب چه تاثیری داره؟» هایاته جواب میدهد:«این تعیین میکنه که هر نفر با یک مقدار قویتر شدن، چقدر به عمرش اضافه میشه» سپس ادامه میدهد و میگوید:«متاسفانه انگار این برای پسرت مثل یک نفرینه. از من هم بیشتره» سپس کمی صبر میکند و کمی میخندد و میگوید:« ولی خوشبختانه حالا حالا ها براش مشکلی ایجاد نمیکنه» آکیرا کمی تامل میکند و میگوید:« فقط چند روز دیگه مونده و دوباره این دیوار ها و مواد که چندین بار بازسازی کردیم، دوباره استحکامشون رو در برابر جاذبه از دست میدن» سپس میگوید:«واقعا خوبه که دانای جزیره قبل از مرگش گفت که چطوری اشیاء محکمتری بسازیم» هایاته میگوید:« خب، دیگه باید بریم. باید بفهمیم طی بازسازی بعدی باید چیکار کنیم.» سپس حرکت میکنند. از میان خانهها و راههای خاکی میگذشتند. وارد بخش های پر قدمتتر خانههای جزیره شدند. به یکی از خانه ها نزدیک شدند. خانه ای متروک که افراد، گویا از روی احترام و برای سالم ماندن آن، آن را بازسازی کردهاند. خانهی دانای جزیره. هایاته و آکیرا وارد خانه دایچی میشوند. خانه تاریک بود و شمع هایی در گوشهوکنار بودند. آکیرا و هایاته، دانه دانه شمع ها را روشن میکنند. اتاق کمی روشنتر میشود. در گوشه اتاق قفسه هایی از کتاب بود. هایاته در اتاق اینور و آنور میرفت و بر روی اتاق دست میکشید. گویا دنبال چیزی بود. آکیرا میگوید:«دنبال راه باز شدن راه مخفی هستی؟ عجیبه، انگار مغزت داره سریعتر از بدنت پیر میشه!» هایاته میگوید:«خیلی هم عادیه!» آکیرا سپس به سوی قفسه های کتاب میرود. یکی از کتاب ها را برمیدارد. گرد و خاک نشسته بر روی کتاب ها، در محیط پخش میشود. پشت کتاب، میبینیم که اهرمی وجود دارد. آکیرا کتاب را باز میکند و میگوید:«به خاطر پیچیدگی، هیچوقت نوشته های کتاب های دایچی رو نفهمیدم» هایاته به آکیرا نزدیک میشود و میگوید:« بِدش به من، من قطعا با این عمرم میفهمم داخلش چی نوشته» سپس کتاب را از دست آکیرا میگیرد. برای لحظاتی به آن صفحه خیره شده بود. سپس کمی صفحه ها را جلو و عقب میکند و بعد سریعتر صفحه ها را جلو و عقب میبرد. کمی بعد کتاب را به آرامی میبندد و میگوید:«بگذریم… منم هیچی نفهمیدم» سپس کتاب را بر روی میز وسط اتاق میگذارند و دستگیرهی پشت آن کتاب را میکشند. یکی از چوب های کف کمی پایین میرود. آن دو با بالا بردن آن تکه چوب و درآوردن آن، با مسیری به پایین مواجه میشوند. مسیری مانند یک تونل عمودی که با نردبانی به پایین منتهی میشد. هایاته یکی از شمع ها را برمیدارد. از نردبان پایین رفتند. با اتاقی زیر زمینی و سنگی مواجه میشوند. اتاق بسیار کم نور بود. با شمعی که آورده بودند، با کمی سختی، یکی از مشعل ها را روشن میکنند و با آن مشعل، مشعل های دیگر را روشن میکنند. بر روی یکی از دیوار ها نوشته هایی قرار داشت که حک شده بودند. آکیرا میگوید:«مگه به زودی، چند سال دیگه اون اتفاق نمیوفته؟ پس چرا دایچی یه جورایی فرمول نوشته؟» هایاته در جواب میگوید:«نمیدونم. این شهاب سنگ واقعا عجیبه. و اینکه انگار دایچی به موقع دقیق اون اتفاق دست پیدا کرده» آنها طرزی که باید دیوار ها در بار بعد بازسازی باید تغییر کنند را به خاطر میسپارند. سپس مشعل ها را خاموش میکنند. دوباره از نردبان بالا میروند. آن تکه چوب و شمع را نیز سر جای خود میگذارند. شمع ها را دانه دانه خاموش میکنند. هایاته کتاب روی میز را بر میدارد و برای چند ثانیه نگاه میکند و سر جایش میگذارد. دوباره در حال حرکت به مرکز جشن بودند . کمی بعد دوباره به جای قبلی که بحث میکردند، رسیدند. گهگاهی به خاطر جاذبه، زمین زیر پایشان به مانند برفی کم عمق عمل میکرد. به بیرون از جزیره باز میگردیم. شین، قضیه و کاری که باید انجام میشد را به جادوگران گفت. بسیاری فقط پاداش را میخواستند و اهمیتی به کاری که قرار است انجام بدهند نمیدادند. اما بسیاری هم مخالفت کردند که با گفته شدن تمام تاریخچهی اتفاقات، تا حدی راضی شدند. اما همهی آنها حسی ناخوشایند و عجیب داشتند. شین و جادوگران به سوی جزیره حرکت کردند. از تعدادی جلگه، رودخانه و سبزه زار گذشتند. کم کم به صورت باز حرکت میکردند. پس از گذشتن از میان درختان متراکم و رسیدن به ساحل، هر کدام سوار یک قایق نسبتا مرتفع میشوند.با قایق ها، دور جزیره جمع شدند و فاصله ای چند کیلومتری را با جزیره حفظ کردند. شروع به اجرای جادویی چندین نفره میکنند. دایرهی قرمز جادویی بر بالای جزیره شکل گرفت. در واقع، جمله ی شین در جلسه این بود:« الان اگه مردم جزیره، از جزیره بیرون برن، هر کدوم اندازه یک جنگجوی بسیار قدرتمند، قوی میشن و نمیشه جلوشون رو گرفت اینها برای هیولا های جزیره هم صدق میکنه» سپس ادامه میدهد:« پس باید با قویترین جادوگر های کشور، جزیره آتش باران بشه. درون جزیره اونها هنوز یک انسان عادی هستن. و اینکه آتیش، در اون جاذبه فشرده و بسیار قویتر میشه» اما حال، دایره جادویی شکل گرفته بر بالای جزیره، فقط روی قسمت مسکونی بود. کم کم آتش هایی بسیار بزرگ بر بالای جزیره شکل میگرفت. کمی بعد، در جزیره، اولین نفر ها اتفاقی نگاهشان به آسمان میخورد. بدنشان خشک میشود. سپس فردی با کلمات مقطع میگوید و فریاد میزند:«آ-اتیش» کم کم بین همه همهمه میشود. هر کس به سویی میدوید. اما راهی به سوی بیرون نبود. حتی اگر کسی موفق میشد به مرز جزیره برسد، دیوارهی طبیعی ای دور جزیره بود. فواره ها. شین سوختن جزیره را تماشا میکرد و از آنجا میگوید:«این مهم نیست که شما با این قدرت مقابل من میایستید یا نه. مهم اینه که شما نمیتونید قدرتتون رو به من واگذار کنید یا من نمیتونم به قدرت شما برسم. و قدرتی که برای من وجود نداشته باشه، پوچه». اما در این میان، در جزیره، بعضی کاملا آرام بودند. از جمله هایاته و آکیرا. آکیرا با خونسردی تمام میگوید:«خب، فکر کنم تنها کسی که اونقدر قدرت و استقامت داره که توی این آتیش باران زنده بمونه تویی» آتش همینطور در اطراف او فرود میآمد. سپس ادامه میدهد:«احتمالا با بدنت فقط یک نوزاد رو میتونی نجات بدی. درست انتخاب کن. اگه پسرم رو نجات دادی، اسمش رو بزار آراتا» اشک در چشمان هایاته حلقه میزند سپس هایاته میگوید:«خداحافظ شاگرد!» سپس کم کم روی خود را برمیگرداند و میدود. آسمان و افق تماما سرخ شدن بود. به هر طرف که می دوید، شعله های آتش زبانه میکشید. بوی خون و گوشت سوختهی انسان فضا را پر کرده بود. افراد در حین سوختن حس میکردند که پوست از تنشان جدا میشود و در عین حال، صد ها نیزه وارد بدنشان میشود. افراد، حین سوختن، گویا دارند که مومیایی و تجزیه میشوند. هایاته به سمت پسر آکیرا میرود. خوشبختانه آتش هنوز کامل به آنجا نرسیده بود. بدنش را دور آراتا میپیچد و مانند یک حفاظ عمل میکند. آخرین و بزرگترین شعلهی آتش نیز پرتاب میشود و همه خانهها را در بر میگیرد. جادوگر ها و شین نیز بعد از فروکش کردن آتش کم کم میروند. پوست بدن هایاته مانند پارچه، تکه تکه شده بود و سوخته بود. در پشت هایاته، فقط یک پوست بسیار نازک مانده بود و در نقاطی نیز گوشت تنش معلوم بود. اشک از چشمان هایاته سرازیر میشد، به خاطر عزیزانی که از دست داده بود. اما به آراتا ایمان داشت.عذاب وجدان این را داشت که چه میشود اگر خودخواهانه عمل کرده باشد و افراد با استعدادتری نیز وجود داشتهاند. اما به آراتا ایمان داشت. از میان این خاکستر فقط آن دو زنده مانده بودند. سرنوشت آنها و زندگی آراتا چگونه پیش خواهد رفت؟…
بخش هفتم: بازمانده:
هایاته از روی زمین بلند میشود. آراتا را برمیدارد و میگوید:«الان وقت استراحت و درد کشیدن نیست» زخم هایش به طرز عجیبی سریع درمان میشوند. سپس ادامه میدهد:«بالاخره این عمر زیاد باید یک جایی بدرد بخوره» قطرات خونش بر روی زمین در حال خشک شدن بود. پوست های مردهاش، مانند تخته های چوب ریز بر روی زمین میریخت. هایاته آرام راه میرفت. کم کم کوفتگی بدنش نیز برطرف شد و درست راه میرفت. از میان خانه های سوخته که حال تبدیل به خاکستر شده بود میگذشت. خاک های زمین خشک و ترک خورده شده بودند. از افراد چیزی جز استخوان باقی نمانده بود. استخوان ها به خاطر آتش، خشک و شکننده شده بودند، ترک خورده بودند و بعضی شکسته بودند. بعضی از آن ها زیر پای هایاته میشکست و خرد میشد و هایاته با اندوه به آنها خیره میشد. از بخش مسکونی بالاخره رد شد. به سمت بخشی رفت که انگار زمین بالا آمده بود و صخره های بزرگی وجود داشت. صخره ها را دور میزند و از بخش کم شیب آن بالا میرود. طرف دیگر صخره ها به جنگل منتهی میشد. بر روی صخره ها نیز علفزاری وجود داشت. علف ها تا مچ پای هایاته میرسید. کم کم به یک خانهی چوبی کوچک نزدیک میشود. وارد خانه میشود. هایاته میگوید:«فکر کنم تنها خونهی سالم توی جزیره، خونهی منه» اراتا را بر روی صندلی نزدیک میز میگذارد و میگوید:«فکر نمیکردم اینقدر زود و بعد از یک نسل کشی به خونه برگردم» شمع ها هنوز روشن بودند و تازه به نصفهی خود رسیده بودند. هایاته رو به آراتا میکند و میگوید:«خب، حالا باید برات یه جایگزین برای شیر مادر پیدا کنم» دوباره به بیرون کلبه بازمیگردد. در کلبه را میبیند. با خودش میگوید:«انگار فقط بخش مسکونی آتش باران شده و یکم از طویله ها و مزرعه ها باقی مونده». وارد یک طویله میشود. در حین دوشیدن شیر، با خودش فکر میکرد. ناگهان بدنش تکان ریزی میخورد. گویا که چیزی یادش آمده است. همان سطل شیر را که حال تا لبه پر بود، بر میدارد. به بیرون از طویله میرود. به سوی کلبهی خود بازمیگردد. از کنار کلبه، تعدادی هیزم برمیدارد. کمی بعد، آتش بالاخره روشن میشود و سطل شیر را روی آتش قرار میدهد. با لحنی تردید آمیز میگوید:«امیدوارم که کار کنه» سپس ادامه میدهد:«تا اونجایی که فهمیدم، شیر مادر از شیر گاو مقوی تره پس فکر کنم باید شیر گاو رو حرارت بدم تا غلیظ تر بشه» و چند لحظه بعد میگوید:«عمراً کار کنه». سطل شیر را برمیدارد و دوباره وارد کلبه میشود. کمی از شیر را میخورد و میگوید:«نوزادی خودم رو یادم نیست ولی فکر کنم کار کرده». روز ها به همین منوال میگذشت و هایاته، آراتا را با آن شیر مندرآوردی بزرگ میکرد. روز ها و ماه ها میگذشت. او سعی در بزرگ کردن و تربیت آراتا داشت. هایاته هر روز صبح که بیدار میشد زیر لب میگفت:«انگار طی این ۵۰۰ سال تنها تجربه ای که کسب نکردم تربیت و بزرگ کردنه» هایاته هر روز به سوی مکانی در جنگل میرفت که مقدار نسبتا زیادی با کلبه فاصله داشت. آراتا به تازگی ۱۸ ماهگی را گذرانده بود و بالاخره میتوانست درست راه برود. یکی از همین روز ها هایاته به تمرین میرود. غافل از اینکه غلاف شمشیرش پاره شده است و شمشیر، بر روی راه، علامت میگذارد. آراتا نیز از روی کنجکاوی و به خاطر اینکه تازه راه رفتن را درست یادگرفته بود، به دنبال رد شمشیر هایاته میرود. مدتی میگذرد و ساعتی قبل از غروب، هایاته از تمرین بازمیگردد. هایاته، اوایل راه، آراتا را میبیند و دارد رد شمشیر را دنبال میکند. هایاته متعجب میشود و میگوید:«تو چطور تا اینجا اومدی؟» آراتا به رد شمشیر اشاره میکند و میگوید:«با این» و هایاته تازه متوجه پاره بودن غلاف شمشیرش میشود. هایاته با خودش میگوید:«غیر منتظره بود ولی فکر کنم این مسیر باعث بشه قویتر بشه تا بتونه برای تمرینات اولیه اش اماده بشه. چون این مسیر به خاطر موانع و صخره های کوچیک یک مقدار سخته» روز ها میگذرد و هر روز که هایاته به تمرین میرفت، آراتا نیز کمی بعد رد شمشیر را دنبال میکرد. آراتا هر روز هر چند کم پیشرفت میکرد. روز ها، ماه ها و سال ها میگذرد. آراتا پنج سالش شده بود. و دقیقا روز تولد پنج سالگیاش بود که بالاخره به محل تمرین هایاته میرسد. هایاته، هر بار که شمشیر را تکان میداد و یا ضربه میزد، برگ های درختان و کمی از خاک زمین، از شدت ضربه، به سوی ضرباتش پرتاب میشدند. آراتا نیز با نگاهی پر از برق و کنجکاوانه تمرین را نگاه میکرد. پس از اتمام تمرین، هایاته میگوید:«فکر کنم حالا وقتشه» سپس ادامه میدهد:«دوست داری تمرین کنی و قویتر بشی؟ انگار خون پدرت توی رگ هات جریان داره» آراتا سریع سرش را به نشانه تأیید تکان میدهد. و میگوید:«میخوام مثل شما قوی بشم» هایاته نیز میگوید:«وقتشه تمرین های اولیهات رو شروع کنی» بعد لبخندی بر صورتش مینشیند که کمی شیطنت محو در آن بود. سپس میگوید:«هر روز که پیشرفت کنی و از روز قبل قویتر بشی، بخشی از تاریخ جزیره رو برات تعریف میکنم» سپس به سوی بوته ها و تکه سنگ ها حرکت میکند و از روی یک تخته سنگ، یک شمشیر چوبی نسبتا کوچک برمیدارد. به سوی آراتا برمیگردد و میگوید:«تا ده سالگی، بهتر شمشیرزنی و هنر های رزمی رو یاد میدم» سپس میگوید:«فعلا تمرینت اینه که باید سعی کنی شمشیر رو روون و درست حرکت بدی. به خاطر وزن شمشیر همین تمرین هم برات طول خواهد کشید» هایاته ادامه میدهد:«یادت باشه که این تمرین قبل از اینکه تمرین کنترل شمشیر باشه، تمرین استقامتی و قدرتی هست» سپس به گوشه ای میرود و چون تمرین خودش تمام شده بود، زیر یک درخت تنومند مینشیند و بر آن تکیه میدهد. لحظه ای بعد، توجهش به سوی آراتا جلب میشود. آراتا، هر بار که سعی میکرد شمشیر را تکان دهد، همراه شمشیر، به این طرف و آن طرف تلو تلو میخورد. اما در هر ضربه، هر چند کم، پیشرفت آراتا، دیده میشد. هایاته چشمانش گشاد میشود و کمی بعد لبخندی بر صورتش مینشیند و زیر لب میگوید:«من حتی فکرش رو نمیکردم که بتونه شمشیر رو نگه داره. انگار تمرینات آماده سازی، اثر گذاشته» آراتا بار ها و بار ها زمین میخورد اما هر بار با اراده ای قویتر از جا بلند میشود. هایاته رو به آراتا میکند و میگوید:«فعلا سعی نکن زیاد پیشرفت کنی وگرنه فردا، پیشرفتت نسبت به امروز سخت میشه» اما آراتا بی توجه نسبت به این حرف، فقط سعی در قویتر شدن داشت. پیشرفت آراتا چگونه و اولین تکه از تاریخ جزیره چه چیز خواهد بود؟…
بخش هشتم::
از شروع تمرینات آراتا چند ساعتی میگذشت. آفتاب در حال غروب بود. حاشیه های آسمان، نارنجی شده بود. هایاته به تازگی بعد از چرت زدن بیدار شده بود. از زیر درخت بلند میشود. آراتا را که حال از خستگی خوابش برده بود را کول میکند و به سوی کلبهی خود میرود. هایاته در راه کلبه بود و با خود میگوید:« کم کم آراتا داره بزرگ میشه پس احتمالا باید بعداً یک اتاق فرعی توی کلبه براش بسازم» سپس لبخندی حاوی شیطنت بر صورت هایاته مینشیند و ادامه میدهد:«یا اینکه تمرین بشه و بسازه…» هایاته کمی بعد به کلبه میرسد. شمع ها هنوز روشن بودند. آراتا را گوشه ای میگذارد تا بخوابد. هایاته میگوید:«با این روند بزرگ شدنش، تا چند وقت دیگه نمیتونم روی چنتا صندلی یا روی میز بذارمش تا بخوابه» آخرین پرتو های نور خورشید میتابید. هایاته شمع های میز وسط اتاق را خاموش میکند و سمت اتاقش میرود تا بخوابد. در را ناگهان باز میکند و تازه بعد از اینکه صدای در بلند میشود، یادش میآید که آراتا خواب است. با کمی اضطراب سرش را برمیگرداند. وقتی آراتا را میبیند که به خاطر خستگی حتی تکان هم نخورده است، کمی میخندد. هایاته وارد اتاقش میشود ولی اینبار در را با احتیاط بیشتری میبندد.البته اینبار هم وارد اتاقش نشده بود. انگار که چیزی یادش آمده باشد از کلبه خارج میشود و کمی بعد بازمیگردد. و بالاخره وارد اتاقش میشود و میخوابد. فردا هم مانند روز قبلش طی شد. هایاته کمی بعد از ظهر، زمانی که آفتاب جزیره را مانند کوره آهنگری کرده بود، به سمت محل تمرین رفت. کمی بعد هم آراتا به دنبال رد هایاته، راه میافتد. اینبار نیز آراتا چه در تمریناتش و چه در طی کردن راه محل تمرین، پیشرفت کرده بود. آفتاب کم کم در حال غروب کردن بود و آسمان کم کم دوباره در حال تیره شدن بود. اما آراتا اینبار بعد از تمرین حداقل هنوز هوشیار بود. البته آراتا دیگر نایی برای راه رفتن نداشت و درازکش بر روی زمین میافتد. هایاته آراتا را دوباره کول میکند و به آراتا میگوید:«پیشرفتت کم ولی برای یک روز قابل تحسین بود» آراتا بعد از شنیدن کلمه ی «پیشرفت» یاد حرف های دیروز هایاته میافتد و با چشمان نیمه باز و بیجان، میگوید:«استاد، حالا باید به قولی که دادی عمل کنی و تاریخ جزیره رو بگی» هایاته کمی میخندد و بعد از کمی تامل میگوید:«خب، از اولش شروع میکنم. این جزیره، از سال های خیلی دور هم شرایط جهنمی ای داشته. توی خیلی از جاها چه اون موقع و چه الان به جهنم زمین معروف بوده. اما مشکل اینجا بود که هر چند خیلی کم ولی هر روز شرایط سخت تر میشده. این بدتر شدن عجیب شرایط باعث شد که بدن ساکنان این جزیره، به بیشتر از یک بار عادت کردن نیاز داشته باشه. و اینطوری بود که حدود ۶۰۰ تا ۷۰۰ سال پیش، توانایی تطبیق بوجود اومد. البته اوایل زیاد قوی نبود و طی سال ها توانایی خیلی بدرد بخور تری شد» آراتا با ذوقی که تعجب به همراهش بود میگوید:«تطبیق؟… پس میتونم بیشتر از الان به خودم فشار بیارم» هایاته میخندد و میگوید:«آخرش خودت رو به کشتن میدی!» و همینطور آنها با هم گفت و گو میکردند. روز ها به همین منوال میگذشت.آراتا هر روز در تمریناتش پیشرفت میکرد. هایاته هر شب به آن مکان ناشناس میرفت. تا اینکه مدتی بعد، بالاخره آراتا میتواند آن شمشیر چوبی را درست و روان تکان بدهد و حتی آن شمشیر برایش تا حدی سبک شده بود. هایاته که طبق همیشه زیر سایه آن درخت تکیه داده بود، لبخندی بر صورتش مینشیند و بلند میشود و از کنار درخت، یک شمشیر سنگی را برمیدارد. به سوی آراتا میرود و میگوید:«بخش بعدی تمرین رو باید با این شمشیر بگذرونی و بتونی درست حرکتش بدی» سپس شمشیر را کمی درون خاک فرو میبرد. آراتا میگوید:«استاد، تا کی قراره تمرین شمشیر طول بکشه» هایاته جواب میدهد:«زیاد طول نمیکشه، به زودی تموم میشه» اما با خودش میگفت:«قراره خیلی طول بکشه…» هایاته دوباره به زیر سایه درخت میرود. آراتا با کمی سختی شمشیر را از خاک بیرون میاورد به خاطر وزن شمشیر، به سختی میتوانست حتی آن را نگه دارد و موقع نگه داشتن میلرزید. آراتا سعی میکند تا شمشیر سنگی را تکان دهد اما ناگهان به خاطر وزن شمشیر، بدنش کج میشود و به اینطرف و آنطرف میرفت. بعد از اینکه آراتا سعی میکند شمشیر را تکان دهد دیگر طی آن روز نمیتواند شمشیر را درست بگیرید و هنوز به اینور و آنور میرفت. روز ها میگذشت و آراتا هر روز در حال پیشرفت بود. بعد از چند روز تازه میتوانست فقط شمشیر را درست نگه دارد. البته تمرین های اولیه اش در این مرحله و مرحله های بعدی تمرین، کم کمکش نکرد. هر چه آراتا بزرگتر میشد، سرعت پیشرفتش بیشتر میشد. البته این افزایش سرعت پیشرفت در روز کم بود و در مدت نسبتاً زیاد خود را نشان میداد. هایاته هر روز تمرینات آراتا را نگاه میکرد. روز ها طول کشید تا آراتا فقط بتواند شمشیر سنگی را درست نگه دارد. در یکی از روز ها هایاته با خودش میگوید:«با بزرگتر شدن و نزدیک شدن به بلوغ، هر چند کم، سرعت پیشرفتش داره بیشتر میشه» هایاته ادامه میدهد:«اما… یه چیز یکم با استعدادش و تلاشی که انجام میده، همخوانی نداره» سپس میگوید:«البته الان نمیشه مطمئن بود. هم نشونه های ریز و کمی داره و هم باید فعلا صبر کرد» روز ها میگذشت تا اینکه بالاخره آراتا بر وزن شمشیر سنگی نیز مسلط میشود. هایاته دوباره از زیر درخت بلند میشود. اینبار به سوی تخته سنگی میرود و از روی آن، یک شمشیر آهنی را برمیدارد. و به سوی آراتا میآید و میگوید:«اینهم شمشیر بعدی که باید باهاش تمرین کنی» و ادامه میدهد:«نگران نباش، تمرین استونی خواهد بود» سپس ناگهان شمشیر آهنی را ول میکند و به آراتا میسپارد. آراتا سعی میکند شمشیر را بگیرد. اما بلافاصله بعد از اینکه شمشیر روی دستانش میافتد، از وزن شمشیر، آراتا با صورت روی زمین میافتد و ولو میشود. آراتا سرش را کمی بالا میآورد و سرش را با چانه بر روی زمین میگذارد. هایاته قبل از اینکه آراتا چیزی بگوید، میگوید:« اگه میخوای بپرسی چقدر دیگه مونده، نگران نباش، این آخرین شمشیر طی این تمرینه» آراتا با لحنی کنایه آمیز میگوید:«استاد، خیلی توی درست کردن تمرین تنبلی» و سپس ادامه میدهد:«استاد، یا اینکه از «ساده» تعریف درستی ندارید و یا اینکه تمرین های بعدی قراره خیلی سختتر باشه» هایاته میگوید:«به هرحال، بگذریم…» و با بیخیالی دوباره مثل همیشه به زیر سایه درخت بازمیگردد. تمرینات آراتا ادامه پیدا میکرد. آراتا هر روز پیشرفت میکرد. تا اینکه بالاخره یک سال از شروع تمریناتش و ۶ ماه از تمرین با شمشیر آهنی میگذرد. و بالاخره آراتا بعد از این مدت میتواند که کاملا بر وزن شمشیر آهنی مسلط شود. بالاخره بخش اول تمرینات آراتا به پایان میرسد. و…
بخش نهم::
آخرین روز بخش اول تمرین آراتا بود. آراتا بالاخره بعد از یک سال از شروع تمریناتش توانسته بود بخش اول تمرین را به اتمام برساند. آراتا موفق شده بود که حال که به تازگی ۶ ساله شده است، بر وزن شمشیر آهنی تسلط پیدا کند. هایاته مثل همیشه زیر سایه درخت لم داده بود. از ریز درخت بلند میشود و رو به آراتا میکند و میگوید:«تبریک میگم، بخش اول تمرینات. رو به پایان رسوندی» سپس ادامه میدهد:«ولی به یاد داشته باش که چیزی که تا الان انجام داده ذره ای از هنر های رزمی هم نبود. این یک تمرین صرفا برای افزایش اولیه قدرت بود» سپس میگوید:«خب، حالا یک نیمچه تمرین بعد از این رو باید انجام بدی» هایاته ادامه میدهد:«تو باید سعی کنی که اتاق فرعی خودت رو کنار کلبه بسازی. نگران نباش، تمرین آسونیه» آراتا با لحنی کنایه آمیز میگوید:«استاد، آخرین باری که گفتی یه چیز آسونه موقع دادن شمشیر آهنی بود. که بعدش به خاطر وزن شمشیر با صورت رفتم توی زمین» سپس آراتا میبیند که هایاته با بیخیالی دوباره به سمت سایه درخت حرکت میکند و زیر آن لم میدهد و میگوید:«بگذریم…» سپس آراتا میگوید:«خب استاد، حداقل بگو تمرین چیه» هایاته چشمانش کمی گشاد میشود و میگوید:«اوه، اره. کاملا یادم رفته بود» سپس ادامه میدهد:«باید بری به سمت نزدیکترین جنگل به شمال اینجا. و خب با توجه به اینکه جهت یابی رو فعلا بلد نیستی، میشه سمت چپ خودت» سپس میگوید:«درسته که اون درخت ها قطر کمی دارن ولی استحکامشون برای ساخت کلبه عالیه» هایاته با خودش میگوید:«البته تو عمق جنگل قطر درخت ها خیلی بیشتر میشه یعنی استفاده از اونها راحتتره ولی این هم جزوی از تمرین به حساب میاد. نه؟» آراتا میگوید:«پس چالش تمرین کجاست؟» هایاته پاسخ میدهد:«یک مقدار هیولای خیلی ضعیف اسلایم تو جنگل وجود دارن و البته درخت ها رو باید با شمشیر سنگی قطع کنی.» هایاته با خودش میگوید:«البته، تعداد اون اسلایم ها خیلی خیلی زیاده» سپس به آراتا میگوید:«راستی، این دونه های رو بگیر. به ازای هر درخت، باید یک دونه رو بکاری» سپس دانه ها را به آراتا میدهد و ادامه میدهد:«شاید بعداً نسبت به پیشرفتت، تله هایی تو جنگل یا تو راه بزارم» حرف های هایاته تمام نشده بود که میبیند آراتا نیست. کمی اطراف را نگاه میکند. هایاته آراتا را میبیند که گویا با مقداری هیجان به سمت جنگل میدود. آراتا از مسیر نسبتا ناهمواری میگذشت. از تعدادی از صخره و تپه های کوچک نیز میگذرد. از کنار خاکستر آتش بسیار بزرگی میگذرد که ارتفاع کمتری نسبت به مسیرش داشت.گویا که مسیرش از یک صخره نسبتا کوتاه میگذشت. از دیدن آن خاکستر متعجب میشود اما به مسیرش برای تمرین ادامه میدهد. کمی بعد بالاخره به مرز جنگل میرسد. با انبوهی از برگ و شاخه مواجه میشود. درختان با وجود تنهی نازک، برگ و شاخه های زیادی داشتند. ارتفاع درختان نیز ۲ تا ۳ متر بود. آراتا شمشیر سنگی اش را بیرون میآورد. ناگهان به سمت درخت ها میرود. ناگهان از بین درختان چندین و چند هیولای اسلایم ظاهر میشوند. آراتا متحیر میشود. ناگهان شمشیر را در زمین فرو میبرد تا از آن برای توقف استفاده کند. از شتاب بدنش استفاده میکند تا چند تا از آنها را شکست دهد. بلافاصله بعد از اینکه پایش به زمین میرسد، شمشیر را با تمام توان از زمین بیرون میآورد و کمی دور خود میگرداند. اما فقط یک درختی که اطرافش بود قطع و چند اسلایم کشته شدند. آراتا از این زمان کمی که بدست میآورد تازه متوجه میشود که تراکم درختان در اینجا نسبتا کم است. پس آراتا متوجه میشود که نمیتواند تنها با چرخاندن شمشیر و با بیتوجهی تمرین را پیش ببرد. ناگهان متوجه میشود که چندین اسلایم از جهات مختلف در حال پریدن به سوی او هستند. از چند تا از آنها موفق میشود جاخالی دهد. شمشیرش را بالا میآورد و ضربهای در ابتدا عمودی و در ادامه ناصاف میزند. به صورتی که بیشترین اسلایم ها در آن خط بودند. اما تعدادی از اسلایم ها هم نه جاخالی داده میشوند و نه ضربه ای میخورند. آن تعداد، کمی روی زمین میمانند و در حال جمع کردن نیرو بودنند و قبل از اینکه آراتا بتواند حرکتی بزند، مستقیم و با سرعتی عجیب به سر و صورت آراتا میپرند. آراتا کمی به پشت پرتاب میشود. اما خودش را در هوا کنترل میکند و بالاخره میتواند در هوا یک ضربه به آن اسلایم ها بزند. قبل از اینکه حتی پایش به زمین برسد متوجه جمع شدن بقیه اسلایم ها میشود. از زمانش استفاده میکند و درجا یکی از دانه ها را در چاله ای که از ضربه بوجود آمده بود پرت میکند. سریع با شمشیر، مقداری خاک را روی آن پرتاب میکند و به سمت نزدیک ترین درخت میرود. ضربه ای میزند و موفق میشود دومین درخت را نیز قطع کند. تمرینات آراتا همینطور پیش میرود که تازه متوجه چیزی میشود و با خودش میگوید:«این درخت ها کلی شاخ و برگ دارن و احتمالا این هم جزوی از تمرینه و باید طی حملهی اسلایم ها شاخ و برگ های درخت ها رو قطع کنم» پس به همین دلیل آراتا پس از اینکه چهارمین درخت را قطع میکند، به سمت درخت دیگه ای نمیرود. سعی میکند در همان جا، شاخ رو برگ ها را قطع کند. به سمت شاخه ها هجوم میبرد. همانگونه مانند ضربه ای که برای قطع کردن درختان استفاده میکرد، برای این ضربه ها هم قدرت زیادی به کار میبرد تا بیشتر اثر کنند. همینطور به آن طرف آن طرف، میپرید. تا اینکه در یکی از مواقع که دوباره به سوی شاخه ها رفته بود، یک اسلایم به او میرسد و با سرعت و شتاب عجیب و از جهت مخالف، به سر و صورت آراتا برخورد میکند. اما آراتا وقتی برای درد کشیدن این ضربه نداشت. او بلافاصله بعد از خوردن ضربه، به پایین میافتد. آراتا در میان شاخ و برگ ها میافتد. زخم های سطحی ای برمیدارد. زخم ها دردی نداشتند اما حس میشد که گویا سوزن هایی کمی داغ بر روی بدن گذاشته شده است. آراتا از فرصت استفاده میکند و مقدار زیادی از شاخ و برگ ها را از آن میان قطع میکند. به همین منوال ترین آراتا ادامه پیدا میکند. بار ها به میان شاخه ها میافتد و بار ها نیز اسلایم ها به او برخورد میکنند. آفتاب کم کم در حال غروب کردن بود که بالاخره تمرین امروز آراتا تمام میشود. اما او تنها توانسته بود چهار درخت را جمع کند. به سمت محل تمرین هایاته میرود. هایاته مانند همیشه زیر سایه درخت لم داده بود. آراتا را میبیند که دارد نزدیک میشود. آراتا که نزدیک تر میشود، هایاته میتواند واضح او را ببیند. آراتا سر تا تا کبودی بود و در از زخم های کوتاه و بلند سطحی بود. آراتا حتی به روز راه میرفت و انرژی اش تخلیه شده بود. هایاته با خودش میگوید:«فکر کنم یذره تمرین سختی رو انتخاب کردم» سپس مانند خیلی از اوقات، آراتا از شدت خستگی بر روی زمین میافتد و هایاته او را کول میکند و تنها درختان را برمیدارد به سمت کلبه میروند. بدین ترتیب بالاخره روز اول تمرین جدید آراتا تازه تمام میشود…
بخش دهم::
آراتا بر روی کول هایاته بود. هایاته نیز آن شاخه های درختی که آراتا جمع کرده بود را به دست داشت. آنها به سوی کلبه داشتند حرکت میکردند. ناگهان آراتا بدنش و بلک هایش تکان ریزی میخورد. یاد آن حجم خاکستری که طی راه دیده بود میافتد و از هایاته میپرسد:«استاد، توی مسیر تمرین، یک تپهی عظیم خاکستر بود. اون چیه؟» هایاته پاسخ میدهد:«خب، فکر کنم یه انگیزه دیگه هم برای تو برای ادامه تمریناتت پیدا کردم» سپس ادامه میدهد:«راز اون خاکستر توی تاریخ جزیره هست. وقتی خیلی قویتر از الان شدی شاید به روایت اون بخش برسی» هایاته نیز بعد از آن همینطور با خودش میگوید:«بعد از اینکه ماجراجو ها دیگه برای پاکسازی هیولا ها و ایجاد تعادل نبودن، بعضی روز های هفته سرم برای کشتن هیولا ها شلوغ میشد. و البته قسمت اسلایم ها از دستم در رفته بود. فکر کنم خوب از مسئولیت این کار قسر در رفتم» سپس ادامه میدهد:«من استاد تنبل خیلی بدرد بخوری هستم. نه؟» آراتا بعد از کمی تامل میگوید:«استاد، امروز یادت رفته تاریخ جزیره رو بگی؟» هایاته جواب میدهد:«اوه، آره. خب، از ادامهی آخرین بار یعنی دیروز شروع میکنم. حدود ۵۰۰ سال پیش بود که قویترین هیولای ممکن در زمین ظاهر شد. خیلی ها میگفتن که دیدن که از آسمان اومده. با توجه به قدرتش و این شایعات، هم خودش و هم مردم لقب «الهه» شیاطین روی اون گذاشته بودن» سپس ادامه میدهد:«زمین داشت به نابودی کشیده میشد. اون هم توسط فقط یک هیولا! تا اینکه در ۵۰۶ سال پیش، در روزی که الان به روز سال نو در تقویم آزادی زمین شناخته میشه، فردی موفق به شکست الهه شیاطین میشه. اون با فدا کردن چشم های خودش قدرت زیادی بدست میاره و الهه شیاطین رو شکست میده و به یک افسانه تبدیل میشه» هایاته ادامه میدهد:«ولی، کمی بعد از اون، توسط چندین اتفاق غیر طبیعی و پیشگویی و افسانه به مردم یک جورایی فهمونده میشه که الهه شیاطین برمیگرده. همهی اون افسانه ها و غیره، شامل یک چیز بودن: جنگجویی افسانه ای که قدرتش بیشتر از خودش هست، در زمانی که الهه شیاطین برمیگرده، اون رو شکست میده» آراتا همینگونه به هایاته گوش میداد. برقی از شوق و ذوق در چشمانش جاری بود. اما یکدفعه برق چشمانش از بین میرود و با حالتی حیرت زده میپرسد:«۵۰۰ سال پیش؟! استاد، روایت خیلی کندی داری» هایاته پاسخ میدهد:«به من چه! برو یقهی نویسنده رو بگیر روایت اون خیلی کندتره!» آنها همانطور طی راه کلبه گفت و گو میکردند و میخندیدند و بحث میکردند. وقتی به کلبه رسیدند. هایاته، چهار تنه درختی که آراتا جمع کرده بود را کنار کلبه و در کنار بقیه هیزم ها، اما جدا میگذارد. هایاته رو به آراتا میکند و میگوید:«با این وضع زخم ها، قطعا نمیتونی فردا تمریناتت رو ادامه بدی» سپس ادامه میدهد:«و خب استاد بودن من توی انرژی اینجا بدرد میخوره» سپس هایاته به سمت اتاق خودش در کلبه میرود. کمی بعد باز میگردد. در دستانش شیشه هایی بود که مایع عجیبی داخل آنها بود. هایاته میگوید:«این ها معجون های بازیابی هستن. انرژی چندتا هیولا رو داخل این مایع مهر و موم کردم» سپس ادامه میدهد:«این مایع طوری مهر و موم شده که فقط زخم هایی که بدنت دووم نمیاره و تا فردا به حد کافی خوب نمیشن، رو بهبود میده. اینطوری از طریق تحمل زخم ها میتونی تحملت رو بالا ببری» هایاته یکی از آن شیشه ها را به آراتا میدهد. آراتا معجون را سر میکشد و هایاته میگوید:«البته نگران نباش، تحمل از یه حد بیشتر نمیشه و نیاز به تمرین مستمر نداره پس از یکجا به بعد محدودیت درمان زخم ها رو برمیدارم ولی بازهم آسون نمیشه» آراتا کمی تعجب میکند و چشمانش را تنگ میکند و میگوید:«استاد، نمیفهمم چی میگی ولی باشه» هایاته پاسخ میدهد:«بگذریم… بعداً خودت متوجه میشی» هایاته ادامه میدهد:«اها، یه چیز رو یادم رفت بگم. بعداً هر اسلایم رو که کشتی، مایعی که ازش بدست میاد رو بیار. این مایع خاصیت بازیابی داره ولی کم هست. با وارد شدن انرژی بهش، خاصیتش خیلی بیشتر میشه. این معجون ها با این مایع درست میشن» هایاته کمی تامل میکند و میگوید:«فکر کنم وقتش شد» آراتا دوباره متحیر میشود اما قبل از آنکه بتواند چیزی را بگوید، سوزشی را سراسر بدنش احساس میکند. آراتا اولین بازی بود که چنین دردی را احساس میکرد. گویا که سوزن های داغ رو بدنش کشیده میشود و بدنش در حال جمع شدن به داخل است. هایاته میگوید:«این معجون هم مثل دارو های دیگه هست. چیزی رو خوب نمیکنه، روند خوب شدنش رو سریع میکنه» سپس ادامه میدهد:«ولی متاسفانه اینبار یادم رفت روی زخم هات مرحم یا دارو بزارم. به خاطر همین تو داری درد زخم هایی که سریع خوب میشن رو سریعتر و به همراهش بیشتر حس میکنی» بدین ترتیب روز سپری میشود. تمرینات آراتا همینگونه پیش میرفت، هر روز تعداد کمی تنه درخت را میتوانست جمع کند. هر روز در مبارزه نیز پیشرفت میکرد. چهار ماه میگذرد. آراتا به تعداد زیادی تنه درخت را جمع آوری کرده بود. البته آراتا به همان مقدار نیز دانه درخت کاشته بود. آراتا به هایاته میگوید:«استاد، فکر کنم بخش دوم تمریناتم هم تموم شد» هایاته پاسخ میدهد:«دقیقا برعکس، فرض کن تازه شروع شده. هر کدوم از تنه درخت ها بخش کوچکی ازشون قابل استفاده هست، بقیه تنه برای ساخت کلبه خیلی نازکه» آراتا بهتزده میشود و تمام ذوقش برای شروع بخش سوم تمریناتش از بین میرود. ولی انگیزه ای برای ادامه تمریناتش پیدا میکند. ده ماه از شروع تمرینات آراتا میگذرد. همان روز ها بود که باران بسیاری شدیدی موقع صبح و موقع خواب بودن همه، شروع به باریدن میکند. یک باران زمستانی به همراه طوفانی بسیار شدید. همین باران مانع نور خورشید میشود و به همین خاطر هایاته و آراتا دیرتر از معمول بیدار میشوند. وقتی بیدار میشوند، دسته در کاملا خیس خورده بود و شل و بیاستفاده شده بود. پس هایاته در را از وسط خورد میکند و میگوید:«باید بریم هیزم ها الان نباید از بین برن، زمستون تازه شروع شده» ناگهان آراتا چشمانش گشاد میشود و به شکلی حیرت زده، چیزی یادش میآید. آراتا میگوید:«تنه، تنه های درخت ها هم کنار هیزم ها بود» سپس آراتا با تمام سرعتی که داشت، به سمت تنه درخت ها و هیزم ها میرود. چند لحظه بیشتر نمیگذرد که مفصل هایش تا حدی خشک میشوند و از سرعتش میکاهد. آراتا تمام چوب ها را در پارچه کنار کلبه میگذارد. کمی بعد وارد کلبه میشود. پارچه و چوب ها بخش بسیاری از کلبه را اشغال کرده بود. هایاته به آراتا میگوید:«اگه میخوای تمام تنه های درخت از بین نرن، باید تنه هایی که خشک باقی مونده رو بسوزونی، چون اکثرشون خیس شدن و اینطوری احتمالا بهتره» آراتا نیز همین کار را میکند. تمرین آراتا با مشکل بزرگی مواجه شده است و بسیار زیاد عقب افتاده است. روز ها همینطور میگذشت. تا اینکه ۱۵ ماه، یعنی یک سال و سه ماه بعد از شروع تمرین دوم میگذرد. تنه درختان تقریباً کامل شده بود. در اواخر بهار، طوفان بسیار شدیدی میآید. اما اینبار وضع خیلی بدتر پیش میرود. صاعقه ای کنار کلبه برخورد میکند. هایاته بسیار سریع بخش کوچکی که از کلبه در حال سوختن بود را خاموش میکند. اما برای تنه های درخت دیر شده بود. تمام آنها سوخته بودند. هایاته به آراتا میگوید:«اینبار باید از صفر شروع کنی» آراتا به شعله آتش تنه ها خیره شده بود اما با اراده ای قویتر بلند میشود. سرانجام سه ماه بعد از آن یعنی یک سال و نیم یا ۱۸ ماه بعد از شروع تمرین دوم، بالاخره آراتا موفق به جمع کردن تنه ها و ساختن اتاق فرعیاش در کلبه میشود. و این زمینه ای برای بخش سوم تمرینات آراتا میشود…
بخش یازدهم::
آراتا هفت سال و نیمش شده بود که بالاخره میتواند بخش دوم تمریناتش را پشت سر بگذارد. و همچنین در کنار کلبه، اتاق فرعی ای را برای خود درست کنید. آراتا با ذوق تمام منتظر آغاز بخش سوم تمریناتش بود. هایاته به آراتا میگوید:«بالاخره بخش افزایش قدرت تمرینات تموم شد. حالا باید هنر های رزمی رو بهت یاد بدم» هایاته ادامه میدهد:«ولی هنوز زوده بخوای با من مبارزه تمرینی داشته باشی. و نمیشه هم فقط از لحاظ تئوری بفهمی» آراتا میگوید:«پس باید چیکار کنم استاد؟ یعنی بازم یه بخش تمرین دیگه اضافه میشه؟» هایاته پاسخ میدهد:«نه، نگران نباش-» آراتا قبل از اینکه هایاته حرفش را تمام کنید با لحنی میگوید:«استاد، هر بار که گفتی «نگران نباش»، دقیقا برعکس بوده» هایاته میگوید:«بگذریم… ولی خب اینبار واقعا نگران نباش، از قبل برای این تمرینت فکر کردم» هایاته ادامه میدهد:«از مبارزه با اسلایم ها، فکر نکنم خیلی مهارت مبارزه و هنر های رزمی رو بتونی یاد بگیری» سپس میگوید:«مگر اینکه میشه گفت با خودت بجنگی» آراتا میگوید:«نمیفهمم چی میگی استاد، ولی باشه» هایاته جواب میدهد:«خب چون فقط توی هوش مبارزه هست که هوش بالایی داری، باید عملی نشونت بدم. همراهم بیا» سپس حرکت میکنند و هایاته، آراتا را به محل سوم تمریناتش هدایت میکند. از آنجا که آراتا هنوز جهت یابی را یاد نگرفته بود، اول به سوی کلبه میروند. هایاته و آراتا از کلبه شروع میکنند. و هایاته، با شمشیرش کمی درون خاک رد میگذارد. البته هایاته روی سنگ ها نیز رد به جای میگذاشت. چون با اینکه ممکن بود پیدا کردن هر سنگ با سنگ بعدی علامت یک مقدار کم سخت باشد، ولی اطمینان بیشتری برای ماندن رد آن بود. بالاخره کمی بعد به محل تمرین میرسند. محل تمرین سوم، تقریبا نزدیک محل تمرین اول بود. آراتا بلافاصله بعد از دیدن محل تمرین، تعجب زده میشود. محل تمرین پر از استوانه های چوبی بود که به شکل نامنظمی روی آنها تکه های چوبی بسیار نازکی قرار داشت. آنها نه متراکم بودند و نه پراکنده. و منظره عجیبی را به وجود آورده بودند. و همچنین بخش بسیار بزرگی را پوشش میدادند. هایاته میگوید:«این ها چوب های تمرینی هستن، فقط کافیه بهشون ضربه بزنی تا اونها هم به خاطر نامنظم بودن شاخه ها، از طرف های پیشبینی ناپذیری بهت ضربه بزنن» هایاته ادامه میدهد:«داخلشون هم مایع اسلایم هست. مایع اسلایم جدا از خاصیت درمانی خاصیت جذب انرژی داره. به خاطر تقریبا نزدیک بودن هر کدوم از استوانه ها، با حرکت یکی، چندین تا ازشون حرکت میکنن. تازه، شاخه ها خیلی سبک و نازک ولی محکم هستن. و اینطوری خیلی راحت حرکت میکنن» آراتا با ذوق تمام گوش میداد اما ناگهان متعجب میشود و میگوید:«استاد، بازم نفمیدم!» هایاته میگوید:«خب، وقتی بری خودت میفهمی. فقط برو وسط اون منطقه و یه مشت با تمام به یکیشون بزن اونوقت تمرینات مرحله سوم شروع میشه» آراتا همچنان متعجب بود. با چهره ای بهتزده به سوی محل تمرین میرود. شمشیرش را چند متر قبلتر از محل تمرین میگذارد. کمی بعد، آراتا به وسط منطقه تمرین میرسد. خودش را آماده میکند و یک مشت میزند. شاخه ها به طرز عجیبی حرکت میکنند. بلافاصله چند تا از شاخه ها از جهات مختلف به او ضربه میزنند. اما وقتی برای درد کشیدن نداشت. آراتا موفق میشود چنتا از آنها را نیز جاخالی دهد. آراتا با خودش میگوید:«فکر کنم فهمیدم، نامنظم بودن شاخه ها کمک میکنه مثل مبارزه واقعی پیشبینی ناپذیری باشه. و به خاطر مایع اسلایم و سبک اما محکم بودن شاخه ها، انگار چندین ضربه با قدرت و سرعت من به سمتم میاد. چندین تا بودن کمک میکنه تا من هر حرکتی کردم، برای یه ضربه بر علیه خودم استفاده بشه» آراتا برای اینکه بفهمد که باید چکار کند، بالا میپرد تا کمی زمان بخرد. ناگهان به یکی از شاخه های ساکن برخورد میکند. آراتا با خودش میگوید:«از پایین بهش برخورد کردم. طبیعتا نباید بهم برخورد کنه ولی شک دارم!» ناگهان با معماری عجیبی که هایاته ایجاد کرده بود، شاخه، مسیرش عوض میشود و از بالا به آراتا برخورد میکند و نقشه پریدن آراتا نیز خراب میشود. اما فرصتی برای ناراحتی و یا استراحت نداشت. همواره شاخه ها درحال چرخیدن بودند. آراتا تمام سعی خود را میکند که استقامت خود را حفظ کند. به همین خاطر، تا جای ممکن از شاخه ها جاخالی میداد. و یا آنها را دفع میکرد. کم کم، حتی در طی روز اول، آراتا هر چند کند، در حال یادگرفتن دفاع درست ضربه ها بود. به طرز عجیبی، هر چند کم، در طی روز اول در حال یاد گرفتن زاویه های دفاع انرژی بود. یکی از تکنیک های افرادی که «استاد انرژی» هستند. البته هنوز در اوایل راه بود. هر بار که شاخه ای به آراتا برخورد میکرد، گویا که شلاقی برخورد کرده باشد. بدن آراتا بر اثر هر ضربه شاخه ها کمی کبود و زخم میشد. اما در اواخر روز تمرینی، آراتا دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. دقیقا یک ساعت قبل از تمام شدن تمرین. آراتا سعی میکند که یک ساعت باقی مانده را، محدودیت های بدن خودش را امتحان کند. برای همین، آراتا تمام قدرتش را جمع میکند. و با سریعترین سرعتی که میتوانست، شروع به مشت زدن با تمام قدرت به شاخه ها میکند. هایاته از این حرکت متعجب زده میشود. اطمینان داشت که کمتر کسی یا تقریبا هیچکسی اینکار را انجام نمیدادند. اما وقتی به خودش میآید، یاد شخصیتی که آراتا داشت میافتد. تعجب و حیرت هایاته برطرف میشود چون این حرکت از آراتا بعید نبود. اما همچنان با کمی نگرانی به تمرینات آراتا خیره بود. کمی بعد، تقریبا تمام شاخه های منطقه به حرکت در آمدند. به خاطر مایع اسلایم و زخمیره انرژی آن، قابل تصور نبود که اگر این شاخه ها انرژی آنها به شاخه های خیلی کمتری منتقل شود، ضربه هایی که میزنند، ممکن است چقدر قدرتمند و مهیب باشد. در واقع تا حدودی همین اتفاق افتاد، انرژی شاخه های گوشهی منطقه به مرکز آن انتقال داده شد. حال، آراتا با صد ها ضربه ای مواجه بود که حتی قویتر از خودش هستند. اما آراتا ترسی در وجودش نداشت. هیچ پشیمانی ای از تصمیمش نداشت. هیجان تمام وجودش را فرا گرفته بود. این بار، آراتا نه با دفاع کردن، و نه با جاخالی دادن، بلکه با ضربه زدن، سعی میکند که جلوی شاخه ها را بگیرید. درد را تقریبا دیگر احساس نمیکرد. مدتی بعد، آراتا از خستگی، در میان شاخه ها، بیهوش میشود. و به دست ضربات شاخه ها، کمی بعد از میان منطقه تمرین، به بیرون پرتاب میشود. هایاته، بار دیگر آراتا را کول میکند، مقاومت و استقامت آراتا بسیار بیشتر از پیش شده بود. از این رو، همیشه در پایان روز تمریناتش نیز آسیب بیشتری میدید. در نتیجه درد بیشتری احساس نمیکرد. و خطر جدی ای برایش پیش نمیآمد. اما از لحاظ ظاهری، صدمهاش بیشتر به نظر میآمد. هایاته رو آراتا در راه کلبه بودند. آراتا کم کم، واکنش های کمی نشان میداد. کم کم نیز چشمانش را تکان میداد. و سعی در باز کردن چشمانش داشت. گویا که کنجکاویاش و سوالاتش، انرژی ای مضاعف به او میداد…
بخش دوازدهم::
اواسط راه کلبه بود. آراتا، کم کم چشمانش را باز میکند و به هوش میآید. کمی بعد که آراتا سرحال میآید، لحظه بدنش تکان ریزی میخورد و چشمانش گشاد میشود. گویا چیزی را به یاد آورده است و میپرسد:«استاد، اون موقع گفتی این تمرین هنرهای رزمی هست. یعنی توی این تمرین از لحاظ قدرت فرقی نمیکنم؟» هایاته پاسخ میدهد:«خب، دقیقا برعکس، این تمرین خیلی از تمرین های دیگه توی قدرت اثر داره.» آراتا میپرسد:«پس دو تا تمرین اول برای چی بودن؟» هایاته جواب میدهد:«تمرینات آماده سازی. تا برای این تمرین و تمرین های جهنمی تر آماده بشی. یا حتی برای مبارزه های تمرینی» سپس هایاته ادامه میدهد:«البته این تمرین چیزی فراتر از قدرت میده، چیزی که غیر مستقیم، قدرت رو خیلی بیشتر میکنه و برتری ایجاد میکنه. کنترل انرژی و یا گرفتن بهترین دفاع و جاخالی ممکن» آراتا متحیر میشود و با چهره ای بهت زده و آغشته به هیجان سوال میکند:«چطور؟!» هایاته میگوید:«افرادی هستن که به استادان انرژی معروفن. با این تمرینات، شاید بتونی بخش خیلی کوچکی از راه استاد انرژی شدن رو طی کنی» آراتا میگوید:«مگه استاد های انرژی چه کار هایی میتونن انجام بدن؟» هایاته با لحنی کنایه آمیز میگوید:«با این همه سوالی که داری، تعجبی نداره که اینقدر زود به هوش اومدی تا جواب اونارو بفهمی» هایاته ادامه میدهد:«خب، میتونن بهترین زاویه دفع انرژی هر ضربه رو بفهمن، میتونن انرژی اطراف رو حس کنن. میتونن پتانسیل یا انرژی حیات افراد رو حس کنن انرژی خودش رو به هر فرم دیگه انرژی تبدیل کنن و خب هزاران هزار کار و قابلیت و تکنیک دیگه» سپس میگوید:«البته طی مدت این تمرین فکر نکنم بتونی توی حتی یکی از اینها استاد بشی با حتی بتونی بدستش بیاری. ولی خب بازم چیزی رو بدست میاری که به طور غیر مستقیم خیلی قدرت زیادی بدست میاری» آراتا ذوق و اشتیاق بسیار زیادی داشت اما خودش را تا حدی کنترل میکند و با کنایه میگوید:«استاد، مثل همیشه داری کشش میدی! خب بگو استاد!» هایاته کمی میخندد و میگوید:«طی این تمرین یاد میگیری چطور بهتر و بهینه از قدرت و انرژی خودت استفاده کنی» آنها طی این راه همینطور به گفت و گو ادامه میدادند و میخندیدند. آراتا همینطور تمرین و پیشرفت میکرد. بدنش بسیار مقاوم تر شده بود. هر روز نیز در اواخر تمرین، آن کارش را تکرار میکرد. البته هر چه که میگذشت و آراتا قویتر. میشد، زمان اینکار را افزایش میداد. یک سال به همین شکل میگذرد. در یکی از روز ها، آراتا با دیدن منطقه تمرین، شگفت زده میشود. فضای آزاد بخش تمرین بسیار کم شده بود. استوانه های تمرینی نیز، حتی از دور معلوم بودند که واضحا تغییر کردند. آراتا از هایاته میپرسد:«استوانه ها چه تغییراتی کردن؟» هایاته میگوید:«خودت بری، میفهمی» و در کنار منطقه تمرین به دنبال درختی بزرگ میگردد. کمی بعد نیز مثل همیشه زیر سایه آن درخت لم میدهد. آراتا به وسط بخش تمرین میرود. از نزدیک کاملا مشخص بود که تعداد شاخه ها تغییر کرده و متراکم تر شده اند. و مشخص بود که استوانه ها، کنی تغییر رنگ داده اند. با اولین مشتی که به سوی تنه های تمرینی میزند متوجه تغییرات دیگر هم میشود. آراتا با خودش میگوید:«این استوانه ها و شاخه ها کاملا از جنس چوب محکم تری ساخته شدن. ولی چطوری استاد همهی اینها رو تو کمتر از یک شب انجام داده؟» اینبار شاخه ها بیشتر بودند. حتی حرکات تقریبا ریز آراتا نیز به تنه ها برخورد میکرد و به خودش برمیگشتند. اینبار، آراتا باز هم مانند روز هایی که تمرینی را تازه آغاز کرده باشد شده بود. روز ها میگذرد. آراتا بالاخره یک سال و نیم بعد از شروع بخش سوم تمریناتش، یعنی زمانی که ۹ سالش شده بود، تا حد کمی و کاملا خودآگاه، زاویه های دفاع انرژی را میدانست. هایاته نیز هر روز بعد از تمرین اراتا، تئوری های تکنیک را به آراتا آموزش میداد. هایاته سعی میکرد طی آن به آراتا بیاموزد که کدام حرکاتش کاملا درست است و در صورت اضافه کردن چیزی به آن اشتباه میشود. سعی در این داشت که به آراتا بگوید که کدام حرکاتش اشتباه است. هایاته تلاش میکرد یاد گیری غریزی آراتا را با آموزش های تئوری تکنیک ترکیب کند. اینگونه پیشرفت آراتا به مراتب بیشتر میشد. البته از تنها موضوعاتی که آراتا میتوانست بفهمد و هوش بالایی در آن داشت، مبارزه بود. و به لطف همین ها بود که آراتا این آموزش ها را نیز میفهمید. روز ها میگذرد تا اینکه آراتا ۹ سال و نیمش میشود. طی راه منطقه تمرین، آراتا به خودش میگوید:«فکر میکنم که احتمالا، تنه های چوبی، عین قضیه شمشیر ها بشن. یعنی می دوباره جنسشون تغییر میکنه؟ اصلا اینبار به چی تبدیل میشه؟» آراتا به محض رسیدن به محل تمرین، متعجب میشود. اما چون انتظارش را داشت، خود را میتواند کنترل کند. حدس آراتا درست از آب در آمده بود. استوانه های اینبار، آهنی بودند. آراتا با کمی تعجب از هایاته میپرسد:«استاد، یکم تغییر زیادی نکرده؟» هایاته جواب میدهد:«نه نگران نباش، چوب های قبلی و این آهن، مثل شمشیر سنگی و آهنی هستن» آراتا نگاه معنا داری به هایاته میکند و با لحنی کنایه آمیز میگوید:«منم همینطور فکر میکنم. ولی استاد، اگه میخوای کسی بهت اعتماد کنه هیچوقت اون «نگران نباش» رو نگو» سپس آراتا به وسط محل تمرین میرود. اینبار شاخه ها هم آهنی شده بودند و هم بسیار زیاد متراکم تر شده بودند. آراتا دوباره تمرینش را با مشت آغاز میکند. به طرز عجیبی حتی این آهن ها نیز سبک بودند. ولی دست کمی از استحکام آهن نداشتند. حتی میتوان گفت که مستحکم تر بودند. اینبار، به خاطر تراکم شاخه ها، هر حرکت آراتا، حتی ریز ترین حرکاتش، به عنوان حمله ای محلک، به او بازمیگشت. آراتا با خودش میگوید:«فکر نمیکنم با یه آهنگری ساده آهن نه تنها اینقدر سبک بلکه حتی مستحکم بشه» آراتا در این روز نیز حتی بدتر از شروع تمرین، ضربه میخورد و زخمی میشود. بالاخره آراتا ده ساله میشود. البته یک روز تا ده سالگی اش باقی مانده بود. اینبار هایاته قبل از اینکه آراتا به وسط محل تمرین برود میگوید:«خیلی نزدیک به تموم کردن مرحله سوم تمریناتت هستی. احتمالا فردا همزمان با تولد ده سالگیت، تمرینات بخش چهارم شروع بشه» سپس ادامه میدهد:«به زودی، روایت تاریخ جزیره به بخشی میرسه که به اون تپه مربوط میشه. البته احتمالا متوجه شده باشی که من شب ها به جایی میرم. جواب اون رو هم به زودی میفهمی» آراتا با اشتیاق بیشتر پیش به سوی تمریناتش میرود. هایاته نیز مانند همیشه، زیر سایه درخت لم میدهد. آراتا به وسط منطقه تمرین میرسد. تمریناتش را مانند همیشه با مشت آغاز میکند. اینبار فقط یک ساعت اول تمرین را در حال جاخالی دادن و دفاع کردن بود. آراتا به طرز عجیبی که برای خودش هم حیرت آور بود، از حمله های بسیار زیاد تری جاخالی میداد. گویا میدانست که حمله ها از کدام سو میآیند. هایاته با شگفت زدگی، آراتا را نظاره میکند. هایاته با خودش میگوید:«این!... آراتا تونسته تا حدودی انرژی رو حس کنه. البته تمام انرژی ها. این یکی از تکنیک های معروف و قوی استادان انرژی هست» سپس ادامه میدهد:«البته این برای آراتا تا حد زیادی غریزه ای هست و هنوز یاد نگرفته و حتی نمیدونه چی هست. مغزش میدونه داره چیکار میکنه. ولی بدنش نمیتونه. و اینکه جدا از اون خیلی توی استفاده بهینه و بهتر انرژی پیشرفت کرده» آن یک ساعت بالاخره تمام میشود. آراتا اینبار نیز باز با تمام قدرت به شاخه ها جمله ور میشود. یک ضربه با تمام قدرتش میزند. سپس آراتا سعی میکند بپرد. شاخه ای را که از پریدنش تکان میخورد را میگیرد. به همراه آن، تا حدی به پایین میرود. البته به لطف معماری عجیب هایاته در شاخه ها دوباره به پایین میرود. آراتا از قصد زمان کمی خریده بود. تمام شاخه ها با هم برخورد میکنند. هیجان آراتا را فرا گرفته بود. زخم ها بدنش را پوشانده بودند. آراتا سعی میکند با انرژی و ضربه بوجود آمده مقابله کند. با سرعت و قدرتی که در توان داشت، با قدرتی فرای خود روبهرو میشود. و تمرین ساعتی قبل از غروب خورشید، با بیهوش شدن آراتا بر اثر آن ضربه تمام میشود. هایاته آراتا را برمیدارد. در دستان هایاته به جز معجون بازیابی، لباس های به ظاهر ساده ای هم بود. و این آغازی بر تمرینات بخش چهارم آراتا خواهد شد…
بخش سیزدهم:
آراتا و هایاته به کلبه میرسند. بعد از اینکه آراتا معجون ها را میخورد، و درد ها را تحمل میکند. گویا چیزی یادش میآید و میگوید:«استاد، خودت گفتی که دو تا تمرین اول افزایش قدرت صرفی برای آمادگی برای تمرین سوم بود» آراتا ادامه میدهد:«ولی گفتی که تمرین سوم آموزش هنر های رزمی هست. با وجود «آموزش» فکر کنم این هم تمرین آمادگی باشه. هر سه اینها تنرین آمادگی هستن؟ برای چی؟» هایاته پاسخ میدهد:«اره، درست فهمیدی، هر سه تا بخش اول تمرین برای آمادگی بودن» سپس ادامه میدهد:«هر یه بخش اول، برای آمادگی برای بخش چهارم تمرین و مبارزه های تمرینی ای هستن که قراره داشته باشی» آراتا میپرسد:«مگه بخش چهارم تمرین چطوری خواهد بود؟ و اینکه مبارزه های تمرینی؟» هایاته جواب میدهد:«وقتی تمرین شروع بشه خودت میفهمی. البته اولش یه توضیحاتی هم برای تمرین و هم برای مبارزه های تمرینی میدم» همینطور تا شب میگذرد و آنها صحبت میکردند و میخوابند. صبح روز بعد، هایاته به آراتا میگوید:«تمرین رو باید از همین الان شروع کنی!» آراتا متعجب میشود و سوال میکند:«استاد، مگه تمرین ها یکم بعد از ظهر شروع نمیشد؟» هایاته میگوید:«نه، در واقع، از الان نه. ولی نگران نباش، توی تمرین میتونی غذاتو بدست بیاری. ولی خب فقط امروز رو باید صبح رو یکار دیگه انجام بدی» سپس هایاته میگوید:«الا تا ظهر، باید اتاق فرعی خودت رو جابهجا کنی. چون محل زندگی و تمریناتت یکجا خواهد بود» سپس ادامه میدهد:«دو تا انتخاب داری، یا اتاقت رو جابهجا کنی، یا اینکه کل امروز رو صرف ساختن کلبه توی محل تمری-» حرف های هایاته تمام نشده بود که آراتا را میبیند. اراتا، پارچه ای که دفعه قبل برای نجات دادن تنه های درخت بدست آورده اش استفاده کرده بود را برداشته بود. هر بار کمی از خاک زیر اتاق را خالی میکرد و پارچه را زیر آن میبرد. وقتی کارش تمام شد، سعی میکند کلبه را جابهجا کند. در کمال تعجب، اتاق وزن بسیار زیادی نداشت. حتی آراتا نیز از این متعجب میشود. هایاته با دیدن چهره بهتزده آراتا میگوید:«چوب های این کلبه و تنه های و شاخه های تمرینی، هر دو جنسشون یکیه. اون ها، بعد از یک مدت یا با یک ضربه کوچیک، تو خالی میشن. اون ها از اول هم وزن کمی داشتن و با خالی شدن خیلی کم میشه» سپس ادامه میدهد:«تنه های تمرینی بار دوم هم صرفا با یک روشی تقویت شده بودن. این روش و روش ساختن اون تنه های آهنی رو شاید بعداً بهت یاد بدم» همینطور میگذشت. آراتا کشان کشان اتاقش را جابهجا میکرد. بالاخره به ظهر نزدیک میشود و هایاته که مسیر را به آراتا نشان میداد میایستد و میگوید:«اینجا جایی هست که تمرین میکنی. البته همینجا هم زندگی میکنی» در دستان هایاته، یک پارچه هم بود که انگار داخل آن چند وسیله بود. وسیله ها کوچک به نظر میآمدند. اما پارچه به طرز عجیبی کمی کش آمده بود. آراتا از خستگی بر روی زمین میافتد. بعد از لحظاتی نفس نفس زدن سرحال میآید. به اطراف دقت میکند. یک غار سنگی با ورودی بزرگ و مرتفع روبهرویش بود. غار به چند سخره دیگر نیز منتهی میشد. در کنار دهانه غار، با کمی فاصله و به شکل منحنی، درختانی بودند که مرز جنگل را تشکیل میدادند. هایاته میگوید:«خب، حالا وقت توضیح درباره تمریناتت هست. همونطور که دیروز بهت گفتم» سپس هایاته از داخل آن پارچه، یک پیراهن، دو دستبند پارچه ای، و دو پابند دقیقا مشابه دستبند ها در میآورد. البته پابند ها مقداری از دستبند ها بزرگتر بودند. سپس هایاته آنها را به صورت مرتب روی هم قرار میدهد. به سوی آراتا میرود. آراتا با خودش میگوید:«با توجه به چیز هایی که از استاد دیدم، احتمال زیاد این ها، خیلی سبک باشن مگر اینکه… نه فکر نکنم این ها هم جزوی از تمرین باشن» سپس هایاته ناگهان آن لباس و دستبند و پابند ها را رها میکند و به آراتا میسپارد. آراتا خیالش آسوده بود. اما بلافاصله پس از اینکه آن ها به دستان آراتا برخورد میکنند. دستانش به پایین کشیده میشود. آراتا درجا خود را کنترل میکند. و یا تعجب میپرسد:«استاد، اینها هم جزوی از تمرینه؟» هایاته جواب میدهد:«اره، با یک روشی اینها رو سعی کردم سنگین بسازم. ولی خب فعلا سنگین نیست. هر کدومشون نیم کیلو هست که رو هم میشه دو و نیم کیلو» سپس هایاته میگوید:«اینها رو همیشه باید تا اتمام تمرین چهارم بپوشی. اینها وسایل تمرینات بخش چهارم هستن. بعدا بسته به پیشرفتت، وزنشون رو بیشتر میکنم» آراتا با حالی شکاک میگوید:«استاد، یک اینکه فکر کنم تطبیق رو فراموش کردی. راحت طی یه مدت حتی اگه تمرین خیلی سخت باشه، با توجه به چیز هایی که از تطبیق شنیدم، با وزن وسایل، تطبیق پیدا میکنم. و دو اینکه نیم کیلو فکر نکنم اونقدر سنگین باشه که تو تمرین، تغییری ایجاد کنه» هایاته پاسخ میدهد:« برای جواب دوم، چون نیم کیلو تغییری داخل بدنت حساب نمیشه، خیلی تاثیر میگذاره. در واقع چون به وزن خودت اضافه نشده و یک وزن خارجی ای اضافه شده، تاثییر میذاره. و اینکه تمریناتت اونقدر سخت خواهد بود که همین هم زیاده» سپس ادامه میدهد:«و فکر کنم یادم رفته که دیروز تاریخ جزیره رو برات تعریف کنم. جوابش توی تاریخ جزیره هست» آراتا با شگفت زدگی میپرسد:«تاریخ جزیره؟! ولی خب امیدوارم بالاخره اینبار تموم بشه» هایاته میگوید:«بازم میگم. سرعت روایت نویسنده خیلی کندتره. حداقلش اینه که من بالاخره دارم روایتم رو تموم میکنم» سپس برای استراحتی کوتاه به داخل اتاقک چوبی میروند. هایاته میگوید:«این آخرین بخش روایته. دقیقا ۶۳ سال پیش، یک شهاب سنگ عجیب به این جزیره برخورد کرد. دانای جزیره فهمید که این باعث افزایش تدریجی جاذبه جزیره میشه. مثل همیشه، جاسوس های نظارتی هم گزارششون رو تحویل دادن» سپس هیاته میگوید:«مدتی بعد هم شایعه ای از یک هیولای دریایی حامل بیماری منتشر شد تا مردم جزیره رو داخل جزیره نگه دارن. تا اینکه ۵۳ سال قبل، جزیره به دست افرادی که هنوز نمیدونم کی هستن آتش باران شد» سپس ادامه میدهد:«همه، زنده زنده سوختن. حتی پدر و مادرت. من میتونستم با بدنم فقط دور یک نوزاد رو بگیرم و نجات بدم. من تو رو انتخاب کردم. این تمرینات همه برای این هستن که بتونی و قدرت این رو داشته باشی که حقیقت رو بفهمی» آراتا دستانش میلرزید. دستانش را مشت میکند و میفشرد. کمی صورتش در هم میرود. هایاته میگوید:«میدونم با اینکه حتی یک بار هم پدر و مادرت و مردم جزیره رو ندیدی، باز هم حداقل یکم احساس خشم میکنی. ولی باید به دنبال حقیقت بری» آراتا به سختی خود را کنترل میکند. کمی آرام میشود و میگوید:«استاد، چرا دنبال حقیقت نرفتی؟» هایاته، نفسش را بیرون میدهد و بر صندلی تکیه میدهد. هایده میگوید:«چنتا دلیل داره. برای اینکه اون بیرون من رو میشناسن و قطعا نمیتونم انتظار داشته باشم به راحتی حقیقت رو بفهمم. و افراد پشت این کشتار رو بشناسم» سپس هایاته میگوید:«دومین دلیل اینه که قطعا اکثر افراد بیرون اطلاعی از این اتفاق ندارن. و یا اینکه افراد موثر، نفوذ بالایی دارن. به خاطر همین قبل از اینکه حقیقت رو بفهمم، کلی دشمن برای خودم میتراشم و کشته میشم» آراتا کمی آرام میشود. و این خشم را به ارادهی تمرین تبدیل میکند و با اشتیاق میگوید:«استاد، تمرین رو توضیح بده!» هایاته آراتا را از اتاق بیرون میآورد و میگوید:«تو باید این وسایل تمرین رو بپوشی و با هیولا ها بجنگی، هیولا هایی که اونها هم تطبیق دارن و جهش یافته هستن. نگران نباش، اولش با هیولا های ضعیف رو به رو میشی» سپس هایاته میگوید:«همینطور که قویتر بشی هیولا های ضعیف متوجه میشن که نباید باهات روبهرو بشن و اینطور، راحت با هیولا های قویتر مواجه میشی. و البته برای سنجش قدرتت، هر چهار ماه یک مبارزه تمرینی باهات خواهم داشت» آراتا با ذوق و اشتیاق تمام، لباس های تمرینش را میپوشد. و این آغاز بخش چهارم و اصلی تمرینات آراتا بود. این آغاز تمرینات واقعی آراتا بود…
بخش چهاردهم:
آراتا به بیرون اتاقک چوبی که حال کلبه اش شده بود میرود. با خودش میگوید:«استاد درست میگفت، این وسایل وزنشون کمه ولی تاثییر میذارن» آراتا کمی تامل میکند و سپس دوباره با خودش میگوید:«امروز رو توی غار تمرین کنم یا توی جنگل؟» هایاته که به تازگی از کلبه بیرون آمده بود میگوید:«یه چیز رو یادم رفت بگم. فعلا توی غار نرو. هیولا های غار یکم سطحشون بالاتره. و اینکه توی اون غار خیلی وقت ها دانجن ها باز میشن. و خب هنوز باید تمرین کنی که بتونی توی غار تمرین کنی!» سپس هایاته میگوید:«فعلا با سطح قدرت فعلی ای که ازت دیدم، باید سعی کنی همین اوایل عمق جنگل با هیولا ها مبارزه کنی. وقتی قویتر بشی هیولا های قویتر هم سروکلهشون پیدا میشه» آراتا میپرسد:«استاد، ولی من بازم با توضیح تاریخ جزیره متوجه نمیشم. چرا وسایل تمرین وزنشون اینقدر باید باشه» هایاته پاسخ میدهد:«به خاطر اینکه جاذبه در حال افزایش هست. درسته که الان هر ده روز نسبت به قبل چون خیلی گذشته، تفاوت زیادی نمیکنه. اما باز هم فکر نکن که اینکه تمام مردم طی ۵۰ سال ۲۰۰۰ برابر قویتر بشن و حتی چیزی حس نکنن چیز عادی ای هست. تا همین الان هم تطبیق تحت فشار زیادی بوده» هایاته ادامه میدهد:«دو تا حالت داره. یا اینکه تطبیق تحت فشار شدیدی هست و اکثرش در حال استفاده هست و نیاز به ریکاوری داره. و یا اینکه تطبیق در حالت بقا هست و نباید بیرون بهش زیاد متکی بشی. من حدس میزنم حالت اول باشه و بزودی میتونی از پتانسیل واقعی اش استفاده کنی» سپس ادامه میدهد:«چون نیرویی که از حالت بقا ایجاد میشه خیلی زیاده. و همچنین یک تکامل ۶۰۰ ساله که روز به روز در حال قویتر شده بوده رو نباید دست کم گرفت. حالت بقا به اضافهی این، نیروی باورنکردنی رو ایجاد میکنن» آراتا که حال جواب هر دو سوالش را گرفته بود، به سمت جنگل میرود. شمشیرش را در دستانش میگیرد. آراتا در حال آماده شدن بود که هایاته میگوید:«صبر کن، باید با دست خالی بجنگی. شمشیر رو بزار داخل کلبهات. نگران نباش، هیولا های اونجا هیولا های سطح پایین هستن و فوقش توی سطح D هستن» آراتا شمشیر را داخل کلبه میگذارد. آراتا از هایاته میپرسد:«سطح D دیگه چی هست؟» هایاته جواب میدهد:«خب، شاید بعد از تمریناتت بهت بگم و یا اینکه از طریق دیگه ای بفهمی» آراتا به سوی جنگل میرود. جنگل فضایی حدودا تاریک داشت. درختان نسبتا بلند و قطور بودند. آراتا کاملا خود را برای مبارزه آماده کرده بود و آرام آرام راه میرفت. ناگهان از چندین طرف، اسلایم ها به او حمله ور میشوند. این اسلایم ها، دو برابر اندازه ای بودند که داخل جنگل سطحی شمال جزیره بودند. همان جایی که الوار های کلبه اش را از آنجا جمع میکرد. آراتا متعجب میشود. اما چون سرعت اسلایم ها خیلی زیاد نبود، میتواند از آنها جاخالی دهد. اما یک چیز عجیب بود. انگار نه انگار که از ضربه جاخالی داده باشد. سرعت اسلایم ها طبیعتا برای حمله نباید اینقدر کم باشد. انگار اسلایم ها صرفا یک فرود را انجام دادهاند. بخشی از آنها درجا به آراتا حجوم میبرند. آراتا درجا به یکی دوتا از آنها با تمام توان ضربه میزند. و با پرشی سعی در جاخالی دادن بقیه اسلایم ها میکند. اما یک اسلایم موقع پرش، از پشت به او حمله میکند. آراتا ضربه حدودا سنگینی میخورد. اما میتواند خود و بدنش را کنترل کند و با پرشش کمی از آنجا دور شود. آن دو اسلایم که آراتا به آنها ضربه زده بود، عجیب رفتار میکردند و روشن تر شده بودند. آراتا حیرت زده میشود و با چهره ای بهتزده آنها را نظاره میکرد. اما آراتا همینطور یک جا نایستاد و به سوی آن دو اسلایم حمله میکند. ناگهان آن دو اسلایم دوباره حمله ور میشوند. اما چیزی اتفاق میافتد که آراتا انتظارش را نداشت. آن دو اسلایم با سرعت عجیب و غریبی حرکت میکردند. طوری که حتی آراتا هم فرصت واکنش نشان دادن نداشت. اما آراتا سعی میکند به آن دو ضربه بزند. که اسلایم ها کمی تغییر شکل میدهند و جاخالی میدهند. و درجا آن دو به آراتا برخورد میکنند. در طی برخورد، نیروی برخورد آنها نه تنها خنثی میشود بلکه نیروی برخورد اسلایم ها برتری مییابد. آراتا کمی به عقب پرتاب میشود. اما با کمی سختی میتواند خودش را کنترل کند و درست بر روی زمین فرود میآید و میایستد. چهره آراتا آغشته به تعجب بود. آراتا با خودش میگوید:«انگار اسلایم ها میتونن هر موقعی که خواستن و در هر جایی تغییر شکل بدن و تا حدی شکل و اندارشون رو تغییر بدن» سپس ادامه میدهد:«ولی اون یکی توانایی چیه؟ به طرز عجیبی اسلایم ها قدرت و سرعتشون خیلی بیشتر شد. خب، فکر کنم همونطور که استاد گفت، فقط با مبارزه میتونم بفهمم» آراتا اینبار خود را کاملاً آماده میکند و به سمت آن دو اسلایم حجوم میبرد. اما آن دو مثل همیشه با سرعت عجیبی حرکت میکردند. بقیه اسلایم ها هم به او حمله های فرعی ای میکردند. اما سهمگینترین ضربه ها را از آن دو اسلایم میخورد. ولی آراتا بالاخره موفق میشود که وقتی به سمت یکی از آن دو اسلایم پریده بود، با تمام قدرتی که در توان داشت به او مشت بزند. اینبار آن اسلایم از قبل روشن و نورانی تر میشود. و بسیار سریع، و دقیقا همان موقع که آراتا در هوا بود و حتی پایش به زمین نرسیده بود به آراتا حمله میکند. آراتا ضربهی سهمگینی میخورد و به عقب بود تاب میشود. اما موفق میشود به سختی روی پاهایش فروپ بیاید. آراتا با خودش میگوید:«اون دو تا اسلایم داشتن ضعیف میشدن. این دیگه چیه؟» سپس آراتا شگفت زده میشود و با خودش میگوید:«تنها حالتی که توی این مورد به ذهنم میرسه، اینه که اسلایم ها موقعی که زنده هستن هم میتونن از مایع اسلایم خودشون استفاده کنن و انرژی رو زخیره کنن» سپس ادامه میدهد:«البته انگار هر انرژی ای رو میتونن جذب کنن! حتی اگه ضربه بخورن و نمیرن، قویتر میشن!» ناگهان آراتا دوباره آن اسلایم را میبیند که با سرعت شگفت آوری، دوباره به سوی او حمله ور شده بود. اما آراتا سعی نمیکند که آن ضربه را دفع کند و یا جاخالی دهد و با کمی شانس موفق میشود که ضربه ای به آن اسلایم بزند. و آن اسلایم لحظه ای بعد، از درون میپاشد. آراتا لبخندی میزند و با خودش میگوید:«بالاخره! فهمیدم چطور میشه شکستشون داد. یکی با اینکه اینقدر ضربه بزنیم که با ازدیاد انرژی از هم بپاشن» سپس ادامه میدهد:«و دو اینکه با یک ضربهی تیز بهشون حمله بشه. همونطور که اسلایم های اون یکی جنگل با شمشیر، راحت از بین میرفتن. حیف، انگار اگه اسلایم ها هوش بیشتری داشتن و یا از پایه قویتر بودن، یکی از قویترین و سرسخت ترین هیولاهای جهان میشدن» آراتا سپس میگوید:«میتونم با ضربه های با لبهی دست یا با انگشت ها سعی کنم ضربهی تیز رو تقلید کنم ولی دیگه اینطوری تمرین به حساب نمیاد. شاید همیشه بهشون دو تا ضربه تا قویتر بشن و سعی کنم با ضربه تیز شکستشون بدم و یا سعی کنم فقط با قدرت شکستشون بدم» مدتی میگذرد و آراتا ساعتی قبل از غروب بالاخره تمریناتش را تمام میکند. آراتا هایاته را میبیند که انگار به تازگی آمده بود تا منتظر بماند و زیر سایهی درختی لم دهد تا تمرینات آراتا تمام شود. آراتا به هایاته میگوید:«استاد، نگفته بودی اسلایم ها یکی از بهترین نقات قوت هیولا ها رو دارن» و هایاته همچنان با بیخیالی زیر درخت لم داده بود و میگوید:«بگذریم…» آراتا انگار که چیزی یادش آمده باشد میگوید:«استاد، ولی من بازم ارتباط نوع خاکستر و بیرون رفتن شما موقع شب و تاریخ جزیره رو نمیفهمم» هایاته میگوید:«با من بیا، راحت متوجه میشی» و آنها ابتدا به سوی آن تپهی خاکستر میروند تا هایاته برای آراتا توضیح دهد. راز تپهی خاکستر و بقیه چیز های مربوط به آن چیست؟…
بخش پانزدهم::
هایاته و آراتا مدتی بعد به نزدیکی آن تپه خاکستر میرسند. هایاته با نگاهی آغشته به غم و اندوه آن را نظاره میکرد. هایاته به آراتا میگوید:«همونطور که گفتم، این جزیره آتش باران شد. البته فقط بخش مسکونی آتش باران شد! خونه ها و هر چیزی که داخل بخش مسکونی بود، بشدت سست و شکننده شد. بعد از ده سال، تنها چیزی که از مردم جزیره و خونه ها مونده فقط همینه» آراتا نیز مشتش را میفشرد. هایاته میگوید:«برای جواب بعدی باید به جای دیگه ای بریم» کمی میگذرد. آنها از کنار خاکستر میگذشتند. در جایی میان تپه خاکستر و کلبه هایاته، چندین سنگ قبر وجود داشتند. هایاته میگوید:«این ها سنگ های قبر نمادین مردم جزیره هستن. هر شب که ممکنه متوجه شده باشی که از کلبه خارج میشدم، به اینجا میاومدم» مدتی میگذرد و هر دوی آنها کاملا آرام میشوند. تقریبا نزدیک غروب بود. آراتا و هایاته به داخل کلبه کوچک آراتا میروند. آراتا تنش لحظه ای و کمی میلرزد و چیزی یادش میآید و همان لحظه میپرسد:«استاد، اون موقع گفتی سطح D. سطح D چیه؟ سطح چیه؟» هایاته بعد از کمی تامل میگوید:«سطح ها یکجور نشان دهنده میزان قدرت یک جنگجو، ماجراجو و یا هیولا ها هست. سطح ها به ترتیب از قوی به ضعیف S,A,B,C,D,E هستن. البته این طبقه بندی نسبتا میشه گفت محدود، قدیمی و جدید هست. به طرز عجیبی هر سه اینها هست» آراتا شگفت زده میشود و با چهره ای حیرت زده میپرسد:«چطور؟!» هایاته پاسخ میدهد:«خیلی وقت پیش، الهه شیاطین هم بوده که اون هم یک هیولا بود. که داخل این دسته بندی ها اصلا قرار نمیگیره. پس از این لحاظ این سیستم جدیده. و اینکه جهان خیلی بزرگتر از چیزی هست که انسان تا الان گشته، بعضی جاها هستن که هیچکسی هم حتی نمیخواد اونجارو کشف کنه، مناطق ناشناخته.» سپس هایاته میگوید:«البته هیچکسی اطلاعات زیادی درباره اونجا ها نداره. اینکه اصلا هیولا های اونجا زنده باقی موندن ؟و یا اینکه حتی قدرتشون کم یا حتی زیاده؟ و یا اینکه تعدادشان چقدره؟ خیلی سوال های بی جواب دیگه هم هست» آراتا هنوز کمی متعجب بود و میپرسد:«استاد، خب پس چجوری قدیمیه؟» هایاته پاسخ میدهد:«یک دلیلش همین جاهای ناشناخته هست. و دلیل دوم، هیولا های اینجا هست. هیولا های اینجا اگه از جزیره خارج بشن انگار یک مهر و موم سنگین از روشون برداشته شده و خیلی قوی میشن و معلوم نیست تو چه دسته بندی ای قرار میگیرن. سپس ادامه میدهد:«البته برای تمام افراد اینطوری هست. ولی هیچ فردی تهدید خیلی شدید نمیتونه باشه. مگر کسی که غریزه اش کشتار باشه که این رو هیولا ها دارن و این، بیرون رفتن اونها رو از جزیره خاطرناک میکنه. و خب البته سیستم رده بندی قدرت رو هم قدیمی میکنه» هایاته باز هم متعجب بود. الباته اینبار نه به خاطر حرف های هایاته و یا سوال های احتمالی که ممکن است پیش آمده باشد. اینبار آراتا از این متعجب بود که چگونه هایاته در بین این حرف های مهمی که در حال گفتن بود، یکدفعه حرف خود را نیز به مسائله چسبانده بود! مدتی بعد هم آراتا میخوابد و هایاته به سوی کلبه خودش میرود تا بخوابد. روز ها همینطور طی میشد. زمان همینطور میگذشت. بخش چهارم تمرینات آراتا نزدیک به چهار ماه شدن بود. یعنی همان زمان مبارزه تمرینی. فقط چند روز به مبارزه تمرینی آراتا با هایاته مانده بود. آراتا دوباره مثل تمام روز ها، صبح زود از خواب بیدار میشود تا کاملا خودش را برای تمریناتش اماده کند. خورشید هنوز پرتو هایش کم نور بود و کامل طلوع نکرده بود که آراتا به جنگل میرود تا تمرینات آن روزش را آغاز کند. به داخل جنگل وارد میشود. جنگل تاریک بود. ناگهان اسلایم ها به آراتا حمله ور میشوند. آراتا با خودش میگوید:«انگار یک سال کامل باید با این اسلایم ها سر و کله بزنم. البته با این چهار ماهی که گذشت، هشت ماه میمونه» از بیشتر حملات اسلایم ها جاخالی میدهد. و هر اسلایم را که نتوانسته بود جاخالی دهد، با مشت به آن ضربه میزد. آراتا دوباره با خودش میگوید:«چون زمانی تمرینم با این اسلایم ها تموم میشه که بتونم با یک ضربه هر کدوم رو شکست بدم.» اسلایم هایی که انرژی جذب کرده بودند، بلافاصله به آراتا حمله ور میشوند. آراتا به زور میتوانست آنها را دفع کند و یا جاخالی دهد. هر کدام از اسلایم ها را که سعی میکرد آنها را دفع کند، دچار کبودی شدیدی میشد. شدت ضربه به مانندی بود که گویا بعد از هر دفع ضربه، گوشت تنش فشرده و جمع میشد و شکل میگرفت. و این درد شدیدی را به آراتا منتقل میکرد. آراتا چند ضربه نیز میخورد و کاملا بر روی زمین پخش میشود. اما زمانی برای استراحت نداشت. آراتا سعی میکند سریع خودش را بلند کند. با پرش سعی میکند فاصله نسبی ای را حفظ کند. آراتا با خودش میگوید:«البته یکی دیگه از دلایل یک سال طول کشیدن این، اینه که این اسلایم ها طبق چیزی که دیدم و حرف های استاد، بین کل اسلایم ها حداکثر، متوسط رو به ضعیف هستن» آراتا و اسلایم ها هر دو دوباره به سوی هم حمله ور میشوند. آراتا به یکی از اسلایم ها که یک ضربه خورده بود، دوباره با تمام توان مشتش ضربه میزند. البته اینبار قبل از اینکه مانند روز های قبل، یکی یکی اسلایم ها را به حد تحمل انرژیشان برساند و یکی یکی با آنها مبارزه کند، تصمیم میگیرد همهی اسلایم ها را به حد تحمل خود برساند. و تصمیم میگیرد با همهی آنها مبارزه کند. البته اینبار از لبهی دست و انگشتانش استفاده میکند تا ضربه با یک وسیله تیز را تقلید کند. کمی بعد تمرینات آراتا تمام میشود. با مقدار زیادی کبودی شدید و پوست های کنده شده از داخل جنگل بیرون میآید. در واقع هر روزش همینطور طی میشد. او حس میکرد که بعد از هر تمرین تمام اعضای داخلی بدنش له و مچاله شدهاند. زمان همینطور میگذشت. چند روز میگذرد. بالاخره از شروع تمرین آراتا چهار ماه گذشته بود.هایاته آراتا را صبح زود برای مبارزه تمرینی میبرد. هایاته به آراتا میگوید:«صحبت های قبلی رو تکرار میکنم. هر چهار ماه یک بار، یه مبارزه تمرینی با من داری تا بدونم چقدر پیشرفت کردی» هایاته ادامه میدهد:«البته کاملا بهت آسون میگیرم. ولی خب فکر نکنم فقط همین کافی باشه. پس برای همین بخش خیلی زیاد و اکثر قدرتم رو مهر و موم کردم» آراتا کمی چشمانش تنگ میشود و با چهره ای متعجب سوال میکند:«استاد، تا حالا چند بار اسم «مهر و موم» رو گفتی. مهر و موم چیه؟ چه کاربردی داره؟» هایاته میگوید:«خب مهر و موم داریم تا مهر و موم. کاربرد های زیادی داره از جمله اون دو تایی که تا الان دیدی. یعنی ساخت معجون بازیابی و قفل کردن موقت قدرت خود. و اینکه شاید بعداً بهت کمی ازش رو یاد بدم. تو فقط فعلا تمرکزت رو روی تمریناتت بزار تا قویتر بشی» کمی بعد هر دوی آنها با فاصله ای چند متری روبهروی هم میایستند و آماده مبارزه تمرینی میشوند. هایاته به آراتا میگوید:«شروع کن. با تمام قدرتت و به قصد مبارزه واقعی بیا» آراتا تمام توان خود را میگذارد و به سوی هایاته حمله ور میشود. دقیقا کمی قبل از اینکه به هایاته برسد، میپرد تا سعی کنید سرعتش را بیشتر کند. اما بلافاصله بعد از اینکه به نزدیکی هایاته میرسد، هایاته کاملا محو میشود. انگار که تلپورت کرده باشه و با نامرئی شده باشد. آراتا با کمی سختی خود را بعد از آن پرش، یکجا نگه میدارد. او خشکش زده بود. چند لحظه فقط اطراف را با شگفت زدگی نگاه میکرد. ناگهان آراتا میبیند که هایاته به صورت اوریب، در سمت چپ و پشتش با فاصله چند متری ایستاده است و کاملا آسوده است. انگار که نه انگار که اصلا حرکت کرده باشد یا اصلا حمله ای به سمت او آمده باشد. هایاته قبل از آنکه آراتا سوالی بپرسد میگوید:«فعلا تمرکزت رو روی مبارزه بزار. بعداً هم میتونی سوالاتت رو بپرسی. و البته یکم بیشتر تلاش کن. و یادت نره که همین الان هم بیشتر قدرتم رو مهر و موم کردم» مبارزه همچنان ادامه پیدا میکند و مدتی بعد، مبارزه با اختلاف واضح و شدید هایاته تمام میشود. آرتا از خستگی بر روی زمین میافتد. خستگی اش دردی معادل زخم و کبودی های تمریناتش را به او تحمیل میکرد. چیزی که حتی تصورش را نمیکرد امکان پذیر باشد. هایاته با خودش میگویدبا اینکه اختلاف مبارزه خیلی زیاد بود ولی تونستم پیشرفتش رو بسنجم و همین رو هم ازش انظار نداشتم. واقعا خوب پیشرفت کرده. برای دوره چهار ماه بعدی وزنه هاش رو باید سنگین تر کنم» و اینگونه چهار ماه اول بخش چهار تمرین آراتا به پایان میرسد. و این اولین مبارزه تمرینی آراتا و تازه شروع تمریناتش بود…
بخش شانزدهم::
بالاخره یک سال از شروع بخش چهارم تمرینات آراتا میگذشت. آراتا اکنون میتوانست هر اسلایم را با یک ضربه شکست دهد. البته این اسلایم ها در رده E یا حداکثر رده D بودند. و این تازه شروع بود. وزنه ها نیز در حین تمرینات فشار زیادی به آراتا تحمیل میکردند. آراتا با خودش میگوید:«یک سال گذشته و بالاخره وقتش شده که با هیولا های قویتری روبهرو بشم. از این مطمئن هستم چون یکی دو روز هست که تعداد اسلایم هایی که بهشون بر میخورم به مرور کم میشه و الان میشه گفت صفر شده» آراتا یاد حرف های هایاته میافتد که میگفت:«وقتی بپیشرفت کنی هیولا های ضعیف تر متوجه میشن نباید باهات روبهرو بشن و خود به خود هیولا های قویتری باهات روبهرو میشن» آراتا با یادآوری این حرف، با خودش میگوید:«اگه اینطور باشه، اگه همینطور خودم به پیشروی داخل جنگل ادامه بدم تا با هیولا های قویتر روبهرو بشم، اونوقت با هیولا های خیلی قویتری مواجه میشم و اینطور قطعا کشته میشم» بالا فاصله پس از این، آراتا نه از روی مهارت بلکه از روی بسیار زیاد بودن یک انرژی مهیب، آنرا حس میکند. ناخودآگاه تنش میلرزد و خود را به سطح جنگل و سپس مرز جنگل بازمیگرداند. هایاته میگوید:«اگرچه غریزه ای بود ولی حرکت خوب و درستی بود. اگه با هیولا های سطح B یا A که داخل اونجا هستن برخورد میکردی حداقلش این بود که نصف میشدی. و خب حداکثر اینکه مثل خاکستر یا آرد پودر میشدی» هایاته با خودش میگوید:«با توجه به سطح قدرت هیولا ها، آراتا اینبار با اونها مواجه میشه. یعنی بدون میان بر برای مقابله با اون ها پیدا میکنه؟» آراتا دوباره وارد سطح جنگل میشود. اینبار پیشروی ای در جنگل نمیکند و همانجا میماند و کاملا خود را آماده مبارزه میکند. کمی بعد، با تعدادی گابلین نسبتا کوچک و کمی کوچکتر از خودش مواجه میشود. البته تعداد آنها نسبت به تعداد اسلایم ها نیز بسیار کم بود اما باز هم با توجه به قدرتشان، تعداد قابل توجهی بودند. و دست هر کدام از آنها نیز یک یا دو خنجر بود. سه تا از آنها به سوی آراتا حمله ور میشوند. سرعت بسیار زیادی داشتند. بعضی وقت ها آراتا نیز نمیتوانست سرعتشان را ببیند و واکنش نشان دهد. آراتا به سختی از هر سه ضربه جاخالی میدهد. هر سه ضربه از بین گوش آراتا میگذرند. ضربه ها حرکات عجیبی داشتند. گویا ضربات برای هدف قرار دادن نقطه کوچک خاصی بود که گابلین ها میخواستند به آن ضربه بزنند. آراتا میبیند که نمیتواند ضربه سوم یا هم ضربه دیگری را با حمله یا با دفاع، مقابله کند. به خاطر اینکه ضربات آنها با خنجر بود. آراتا با خودش میگوید:«مشکل اینه که نمیخوام حالت تمرین از بین بره و با از کنار ضربه زدن، به سمت نیروی کمتر خنجر ضربه بزنم و میان بر بزنم» ناگهان آراتا از فاصله چند متری، اسلایم های نسبتا بزرگی را میبیند. البته بزرگ نسبت به بقیه اسلایم ها و نه واقعا بزرگ. این یعنی از دسته اسلایم های قوی ای بودند. آراتا ناگهان فکری به سرش میزند. آراتا با خودش میگوید:«میتونم میان بر بزنم ولی تمرین دست نخورده و ساده نشده باقی بمونه. در واقع تمرین با میان بر راحت نمیشه. فقط چون نباید سلاح استفاده کنم و یکی از نقاط قوت گابلین ها خنجر اون ها هست، به نظر من اگه خنجر اونها را با ضربه ای عمود به ضربه اونها، ضربه رو دفع کنم یا خنجر رو از دستشون پرت کنم، میان بر هست و از حالت تمرین خارج میشه» سپس آراتا ادامه میدهد:«چون ضربه عمود به حمله برای دفع، یکی از ساده ترین راه ها هست چون نصف قدرت لازم رو برای دفع میخواد. و این حتی مهارت لازم برای دونستن زاویه دفع رو هم نمیخواد. درسته که استفاده کردنش توی مبارزه اشکال نداره و حتی لازمه. و احتمال زیاد توی مبارزه های واقعی استفاده اش کنم ولی، این تمرینه و من روش خودم رو دارم» آراتا با تمام سرعتش سعی میکند برای لحظاتی از منطقه مبارزه فاصله بگیرد. آراتا همینطور میدوید. آراتا با خودش میگوید:«راهی برای استفاده نکردن از اون میان بر پیدا نکردم ولی واقعا شانس آوردم که این اسلایم ها را دیدم!» او ناگهان به سمت اسلایم ها حمله ور میشود. دقیقا به تعداد گابلین ها، چند اسلایم را با یک ضربه و از ازدیاد انرژی میکشد. آراتا از دور میبیند که گابلین ها با تعجب او را نگاه میکنند. آراتا با خودش میگوید:«احتمالا چند ثانیه دیگه شروع به حمله و دویدن به این طرف میکنن. من قطعا سرعتم بهشون نمیرسه. پس باید سریع کارم رو تموم کنم» آرتا با دقت به اطراف نگاه میکند. ناگهان متعجب میشود و با خودش میگوید:«این درخت ها همون رنگ و همون حالت درخت های کلبه رو دارن. البته از اون درخت ها خیلی قطور تر هستن» آراتا شروع میکند و چند شاخه از آن ها را میشکند. او از شاخه ها به عنوان شیشه و ظرف استفاده میکند. سریع مایع آن اسلایم ها را درون شاخه هایی میریزد که به تعداد گابلین ها بود. آراتا پشت سرش را نگاه میکند و میبیند که گابلین ها همین لحظه شروع به دویدن به طرف او میکنند. آراتا تعدادی برگ را فشرده میکند و به عنوان در برای آن شاخه ها استفاده میکند تا مایع اسلایم از شاخه ها خارج نشود. آراتا با خودش میگوید:«تازه از استاد و به خاطر مبارزه با اسلایم ها فهمیدم که اسلایم ها وقتی به خاطر ازدیاد انرژی میمیرن، اون مایعی که بدست میاد پر انرژی هست. و اینطور نیازی به مهر و موم انرژی هیولا های دیگه نیست» آراتا ادامه میدهد:«مهر و موم انرژی هیولا ها برای موقعی به کار میره که انرژی زیادی لازم باشه. برای درمان زخم دقیقا همینطور هست» گابلین ها تازه به آراتا میرسند. گابلین ها از دیدن آن شاخه ها در دستان آراتا متحیر میشوند. گابلین ها متعجب بودند و فکر میکردند که این شاخه ها دقیقا چه استفادهای دارند. و آراتا در کمال تعجب، شاخه های معجون بازیابی را به سمت گابلین ها پرتاب میکند. گابلین ها که حس کننده های انرژی خوبی بودند تازه از نوع انرژی آن متوجه میشوند که این ها معجون بازیابی هستند. گابلین ها از پیش متعجب تر و شگفت زده تر میشوند. آراتا با خودش میگوید:«دفع عمودی نصف انرژی لازم برای دفع رو نیاز داره. یعنی من نصف انرژی لازم رو مصرف میکنم. پس چی بهتر از این هست که به گابلین ها انرژی دو برابر بدم؟!» گابلین ها دوباره به آراتا حمله میکنند. آراتا نیز به سمت آنها میرود. اینبار آراتا جلوی خودش را نمیگیرد. تمام کاری که میتوانست را انجام میداد. گابلین ها سرعت عجیبی داشتند. به خاطر همین آراتا کمی از ضربه ها را جاخالی میداد و اکثر آن ها را سعی میکرد تا دفع کند. آراتا بالاخره یک موقعیت برای ضربه زدن را مییابد. با تمام توان و با مشت به یکی از گابلین ها ضربه میزند. و در کمال تعجب، آن گابلین با آن ضربه تقریبا شکست میخورد. آراتا متعجب میشود و با خودش میگوید:«انگار گابلین ها فقط سرعت خیلی زیادی دارن. طوری که بعضی وقت ها حتی نمیتونم ببینمشون. ولی قدرت و استقامت بدنی کمی دارن» ساعاتی بعد تمرینات آراتا تمام میشود. او با بدنی پر از زخم از جنگل بیرون میآید. به طرز عجیبی زخم ها بیشتر از حالت عادی میسوختند و درد میکردند. و همچنین انرژی آراتا را بیشتر از حالت عادی تخیله میکردند. آراتا کاملا بر روی زمین میافتد. هایاته با خودش میگوید:«انگار حدسم درست بود. میتونم راحت از روی زخم هاش تشخیص بدم که با گابلین ها مواجه شده. احتمالا خودش هم نمیدونه این زخم ها برای چی اینطور هستن. احتمالا بعداً خودش متوجه میشه» هایاته آراتا را برمیدارد و تا کلبه آراتا میرساند. هایاته با خودش میگوید:«خب، مطمئنم توی تحمل زخم ها و آسیب ها و توی استقامت بدنی پیشرفت خیلی زیاد و قابل توجهی کرده. به خاطر همین هم هنوز تا حدی هوشیار هست. ولی هنوز مقداری مونده تا بتونه بعد از تمرین خودش بایسته و تحمل کنه» سپس ادامه میدهد:«این گابلین ها ضعیف ترین بین بقیه گابلین ها بودن. اینطور تمرینش انگار خیلی ادامه پیدا میکنه» بدین ترتیب روز اول از مبارزه هایاته با گابلین ها میگذرد. و همچنین سال اول بخش چهارم تمرین آراتا اتمام مییابد…
بخش هفدهم::
یک سال از شروع تمرین و مبارزات آراتا با گابلین ها میگذشت. و همچنین دو سال از شروع تمرین بخش چهارم آراتا میگذشت. آراتا دوباره وارد جنگل میشود. ناگهان مثل همیشه طی یک سال اخیر، گابلین ها به سوی آرتا حمله ور میشوند. اکنون، گابلین هایی که آراتا به آنها روبهرو میشد، کمی از خودش هم بزرگتر بودند. این گابلین ها از گابلین های قبلی بسیار قویتر و همچنین چندین برابر سریعتر بودند. ناگهان یکی از گابلین ها با سرعت سرسامآوری به سوی آراتا حجوم میبرد. آرتا مانند اکثر اوقات ضربه دفع میکند. اما سرعت این گابلین ها بسیار زیاد بود. برای همین آن گابلین موفق میشود تا آراتا را کمی زخمی کند. آراتا با خودش میگوید:«خب، چیزایی که تا الان درباره این گابلین ها بعد به سال فهمیدم، یک، این بود که سرعت باور نکردنی ای دارن و این نقطه قوت اونها هست» آراتا با پرش کمی میان خود و گابلین ها فاصله میاندازد. سپس دوباره به سوی یکی گابلین ها حجوم میبرد. آن گابلین با سرعت حیرت آورش کاملا موفق میشود که ضربه آراتا را با لبه پهن خنجر تا حدی دفع کند. اما او نمیتوانست در قدرت از آرتا پیروز شود. برای همین، آن گابلین مسیر خنجرش را کمی تغییر میدهد و حتی نزدیک بود آسیب کشنده ای به آراتا وارد کند. همه این ها در کسری از ثانیه اتفاق افتاد. اما آراتا موفق میشود که ضربه را جاخالی دهد. اما بهر حال او کمی زخمی میشود. آراتا از فرصت استفاده میکند و در حالی که هنوز آن گابلین بعد از ضربه، خنجرش را دوباره به سمت خودش برنگردانده بود، یک ضربه با تمام توان به زیر فک گابلین میزند. آراتا با خودش میگوید:«حتی ندیدم دقیقا چه اتفاقی افتاد! فقط دیدم بلافاصله بعد از برخورد خنجر با ضربه من، گابلین مسیر خنجرش رو تغییر داد و یکدفعه کنار گلوم بود» آراتا ادامه میدهد:«یعنی توی همون زمان فکر کرده و تصمیم گرفته و دو تا حرکت کامل انجام داده» آراتا کمی نفس نفس میزند و سپس با خودش میگوید:«خب، دومین چیزی که از گابلین ها فهمیدم این بود که قدرت و استقامت بدنیشون برخلاف سرعتشون خیلی زیاد نیست و از حالت عادی مقداری کمتره» آن گابلین ها شیشه های معجون بازیابی ای را که آراتا به آنها داده بود را در میآورند. و کمی فاصله میگیرند و لحظاتی صبر میکنند تا کاملا بازیابی شوند. آراتا از دور چند گابلین دیگر را میبیند. با تعداد کمی هیولای دیگر و حیوان درگیر بودند. خنجر ها در دستانشان مانند پر کاهی بود که کاملا بر روی آن تسلطی بینظیر داشتند. آنها مثل همیشه حرکات عجیبی داشتند. با اینکه ضربه هایشان به خاطر قدرتشان زیاد بزرگ نبودند و زخم کوچکی به نظر میرسیدند، اثری بسیار بزرگتر از ظاهر خود زخم میگذاشتند.اراتا با خودش میگوید:«سومین موردی که از گابلین ها فهمیدم این بود که خنجر هم از نقات قوت اون ها هست. در کار با خنجر، موجودات بینظری هستن» آراتا کمی متعجب میشود و دوباره با خودش میگوید:«چند بار دیگه هم چیز هایی مثل این رو دیدم. انگار توی قت… » ناگهان آراتا از پیش بیشتر شگفتزده و متحیر میشود. آراتا با خودش میگوید:«حالا فهمیدم، علت اون حرکات عجیب رو فهمیدم. دلیل زخم های عجیبی که اون گابلین ها ایجاد میکنن رو فهمیدم» سپس آراتا ادامه میدهد:«اون ها توی قتل مهارت خیلی زیادی دارن. چندین بار با کار های گابلین ها فهمیدم که هوش مبارزه چندانی ندارن. ولی مهارت اونها توی قتل دقیقا مثل هوش و تجربه مبارزه به نظر میرسید. و دقیقا همینجا گیج میشدم» سپس میگوید:«حالا فهمیدم، به خاطر اون مهارت قتل هست. اینطور، کاملا میدونن که باید به چه نقطه های حیاتی ای ضربه بزنن. همین باعث خستگی آور و درد آور بودن شدید اون زخم ها میشد. در حالی که زخم بزرگ یا بدی به نظر نمیاومد. دقیقا به خاطر همین اون حرکات عجیب به نظر میومدن. چون دقیقا دنبال ضربه زدن به اون نقطه ها بودن» آراتا که حال کاملا راجب به گابلین ها فهمیده بود، با ذوق و شوقی حتی بیشتر به ادامه تمریناتش میرود. روز تمرینی آراتا تمام میشود. از جنگل بیرون میآید. هایاته اینبار بر روی یک شاخه بزرگ در بالای درخت لم داده بود. هایاته با خودش میگوید:«با توجه به سرعت پیشرفت آراتا و قدرتی که از گابلین های الان حس میکنم، احتمالا شیش ماه تا یکسال دیگه از تمریناتش مونده. و هنوز اون یک چیز وجود داره. اونی که با تمرین و تلاش هایده و همچنین استعدادش همخونی نداره. ولی باید صبر کنم تا مطمئن بشم» آراتا بالاخره میتوانست آسیب ها را تحمل کند و بعد از تمریناتش بر روی پاهای خودش بایستد و به کلبه خودش برسد. آراتا وارد کلبه خودش میشود. در گوشه ای و بر روی یک میز، چندین شیشه معجون بازیابی وجود داشتند. البته آراتا هنوز برای ساختن معجون ها به هایاته نیاز داشت. چون هایاته به آراتا گفته بود:«فعلا باید روی تقویت استقامت از لحاظ تحمل تمرکز کنی. البته مهر و موم رو هم بردارم، حتی کمی تمریناتت سختتر هم میشه. چون اونطوری کاملا زخم ها درمان میشه و انرژی بازیابی میشه. خب، بعدا خودت میفهمی چرا و چطور میشه از این اتفاق استفاده کرد» آراتا بار دیگر مثل تمام روز ها، حال بعد از تمرین، معجون بازیابی را سر میکشد و مینوشد. ماه میگذرد و هنوز تمرینات آراتا با گابلین ها ادامه داشت. آراتا به تازگی از تمرین با گابلین ها بازگشته بود. و به تازگی نیز زخم هایش با معجون بازیابی درمان شده بودند. هایاته به آراتا میگوید:«خوب داری پیشرفت میکنی. شیش ماه پیش روند پیشرفتت توی مبارزه با گابلین ها نامعلوم بود. ولی الان میدونم که احتمال زیاد فقط سه ماه دیگه با گابلین ها سر و کله میزنی. البته اواخر دیگه گابلین ها شاید حدود یک و نیم برابر تو بشن» آراتا بعد از کمی تامل ناگهان چیزی یادش میآید و از هایاته میپرسد:«استاد، تو گفتی جاذبه توی اینجا خیلی بیشتره. و این یعنی توی جهان بیرون سبک تر هست؟ یعنی این وزنه ها توی جهان بیرون کمتر از ده گرم وزن دارن؟» هایاته پاسخ میدهد:«بخش اول سوالت رو خودم گفتم ولی انگار اشتباه فهمیدی. اون ها سبک تر نمیشن. فقط سبک تر حس میشن» آراتا کاملا گیج و با چهره ای متعجب میگوید:«استاد، اصلا نمیفهمم چی میگی، ولی باشه!» هایاته میگوید:«بگذریم… زور نزن، نمیفهمی» سپس هایاته میگوید:«و برای بخش دوم سوال، باید بگم دقیقا برعکس. چون این وزن هایی که بهت میگم، نسبت به جاذبه جزیره حساب شدن. چون وزنه های ترازو هم سنگین تر شدن، خود به خود انگار وزنشون تقسیم بر مقدار جاذبه جزیره میشه» سپس ادامه میدهد :«و خب اگه میخوای بفهمی توی دنیای بیرون چه وزنی دارن، باید بری و فرمول های دایچی رو به نگاهی بندازی. و بعد حساب کنی جاذبه اینجا چقدر بیشتر شده و بعد ضرب در وزن وزنه هایی که اینجا حساب میشه بکنی. البته که الان دارم این رو میگم، انگار دارم برای خودم فقط مرور میکنم. گرچه خودمم زیاد متوجه نمیشم. بهتره بگم کم متوجه میشم. و خب بعید میدونم متوجه بشی» روز ها و شب ها همینطور میگذرد و سپری میشود. تا اینکه بالاخره سه ماه دیگر نیز میگذرد. فقط سه ماه دیگر به تولد سیزده سالگی آراتا مانده بود. و حال که از شروع تمرینات بخش چهارم آراتا ۲ سال و ۹ ماه و از مبارزه و تمرین با گابلین ها یک سال و ۹ ماه گذشته بود، بالاخره تمرینات آراتا با گابلین ها به اتمام رسیده بود. صبح زود بود. هنوز کمی مانده بود تا آفتاب از افق کاملا سر در آورد و طلوع کند. هایاته به آراتا میگوید:«دیدی؟ دقیقا همونطور شد که گفتم» آراتا یاد حرف های هایاته در آن زمان میافتد که میگفت:«…احتمال زیاد فقط سه ماه دیگه با گابلین ها سر و کله میزنی…» آراتا حیرتزده و متعجب میشود و میپرسد:«استاد، چطور؟ چطوری حدس زدی؟» هایاته کمی میخندد و به آراتا پاسخ میدهد:«این هم از اون هایی هست که باید برای صبر کنی. باید صبر کنی تا بفهمی. احتمال زیاد خودت بعداً میفهمی. و یا اینکه موضوعی مربوط به اون رو بهتر بگم که بفهمی و احتمال های زیاد دیگه» سپس میگوید:«خب، الان باید بری به بخش بعدی و هیولا های بعدی تمریناتت برسی. این تمریناتت هم اصلا آسون نخواهد بود» و بدین ترتیب تمرین و مبارزه های آراتا با گابلین ها به اتمام میرسد. و بدین صورت تمرین ها و مبارزه های آراتا با هیولا ای که فعلا اثری از آن نیست و نامعلوم است، آغاز میگردد…
بخش هجدهم::
آراتا برای شروع مبارزه با هیولا های جدید اماده بود. هایاته رو به آراتا میکند و میگوید:«اینبار با یه مکمل روبهرو میشی. مراقب باش. این بخش تمرین آسون نخواهد بود. البته، نگران نباش» آراتا که با جمله «نگران نباش» هایاته مواجه میشود، کاملا مطمئن میشود با تمرین سختی روبهرو است! و خودش را آماده میکند. کمی بعد آراتا با تعجب میپرسد:«یه مکمل؟» هایاته پاسخ میدهد:«یه جفت مکمل. ولی خب زیاد بهش فکر نکن. خودت مثل همیشه بعداً میفهمی» آراتا کمی بعد که آماده شده بود، وارد جنگل میشود. کم کم در جنگل پیش میرفت. و آرام آرام و کاملا آماده در جنگل قدم میزد. او از دور چند هیولا را میبیند. آراتا با خودش میگوید:«انگار اینبار با هیولا های محافظ کاری روبهرو نیستم. ولی دو تا؟ اونجا دو نوع هیولا هست!» سپس ادامه میدهد:«یا توی امروز و زمان تمرین، متوجه میشم و یا بعداً از هایاته میفهمم. البته احتمالش هست این جزوی از نقات ضعف و قدرت اونها باشه که فهمیدنش طول میکشه و خودم باید بفهمم» آراتا کم کم سعی میکند به آنها نزدیک شود. اما نمیتواند هیجان و خودش را کنترل کند. ناگهان از پشت شاخه های درختان به بیرون میپرد. درست و دقیقا جلوی آن هیولا ها با فاصله چند متری بر روی زمین میایستد. یکی از دو نوع از آن هیولا ها، هیولای اسکلتی بودند. و نوع دیگر آنها، هیولا های زامبی مانند بودند. بخش کوچکی از اسکلت ها و زامبی نما ها به سوی آراتا حجوم میبرند. آراتا یک ضربه سنگین را از یکی از زامبی نما ها دریافت میکند و دفاع میکند. گویا گوشت دستانش فشرده و جمع شده بود و پوستش تا حدی رفته بود. بلافاصله آراتا از نیروی آن ضربه استفاده میکند و خود را از محل مبارزه کمی دور میکند. سپس به یکی از اسکلت ها حمله ور میشود. آن اسکلت و تمام اسکلت ها، ابزار و سلاح هایی در دستانشان بود. آن اسکلت ضربه آراتا را با یک سپر دفع میکند اما آن اسکلت نیز کمی به عقب رانده میشود و پاهایش خاک را کمی به عقب میرانند. آراتا از ضربه خودش استفاده میکند و خود را کمی به پشت پرتاب میکند. و دوباره به سمت اسکلت ها و زامبی نما ها حمله میکنند. آراتا با تمام توانش میدود. کمی بعد ناگهان یکی از آن زامبی نما ها با سرعتی حیرت انگیز به آراتا میرسد. آراتا حال توانسته بود تا حد کمی انرژی را خودآگاه حس کند. آن زامبی نما سعی میکند که به آراتا یک مشت مهلک بزند. آراتا با خودش میگوید:« با توجه به چیز های کمی که از این زامبی نما ها دیدم، یه احتمال کم هست که باید سرش ریسک کنم. این ریسک تقریبا بزرگی هست. ولی برای اینکه بتونم توی تمرین امروز یا روز های دیگه دووم بیارم باید این ریسک رو انجام بدم» سپس آراتا دفاع خود را پایین میآورد و به پایین خیز میبرد و سپس به سمت راست میپرد. و آن زامبی نما نیز ضربه اش با وجود سرعت بسیار زیاد، به آراتا برخورد نمیکند. و ضربه آن زامبی نما در یک راستای کمی کمان مانند حرکت میکند. یکی از آن اسکلت ها نیز به سوی آراتا حمله میکند. شمشیرش را به طرز عجیبی حرکت میداد. آراتا سعی میکند که آن شمشیر را با یک ضربه عمود بر آن حمله دفع کند. اما هر طرف که دستش را میبرد. شمشیر، بینقص میچرخید. تا اینکه آراتا از نهایت سرعتش استفاده میکند و موفق میشود. اما تا حدی از پوست مو دستش نیز میرود و تا حدی گوشت تنش معلوم بود. آراتا کمی راحت ضربه را دفع میکند. آراتا با خودش میگوید:«درسته که ضربه عمود بر حمله نصف انرژی رو لازم داره ولی این یه مقدار هم از نصف قدرتی که احتمال میدم که اسکلت ها دارن کمتره» سپس ادامه میدهد:«انگار یه چیز هایی رو دارم میفهمم ولی هنوز برای تصمیم گرفتن زوده، البته طبق گفته استاد میگم. و اینکه انگار استاد درست گفت. یجورایی اونها برعکس هم و مکمل هم هستن. توانایی هاشون در نبرد کنار هم، هم رو کامل میکنه. ولی باز هم برای تصمیم گرفت زوده. باید یکم صبر کنم» آراتا دوباره به سوی یکی از اسکلت ها میرود. آراتا سعی میکند با تمام توانش یک ضربه به آن بزند. اما آن اسکلت به نظر میرسید که ضربه های آراتا را با سپر و با ضربه هایی کم قدرت تر و کمی زاویه دار، دفع میکند. اما آراتا کمی دقت میکند و با خودش میگوید:«اون اسکلت داره با دفاع هایی مثل ضربه، ضربه های من رو دفع میکنه. اما چرا؟ برای چی؟» آراتا با گوشه چشمی به اطراف نگاه میکند و میبیند که یکی از آن زامبی نما ها در حال نزدیک شدن و حجوم بردن به سوی او است. آراتا با خودش میگوید:«تازه فهمیدم، این نوع دفاع مهارت زیادی لازم داره. ولی باعث میشه که دفاع رو بلافاصله بشه به حمله تبدیل کرد» آراتا به فاصله ای که بین آن ضربات رد و بدل میشود و بین او و اسکلت ایجاد شده نگاهی میاندازد و با خودش میگوید:«و مزیت دیگه این دفاع اینه که یه فاصله بین خودش و حرف ایجاد میکنه تا اگه دفاع از بین رفت، حتی یک صدم ثانیه زمان خریده بشه. البته این بار این دفاع برای این داره به کار میره که نتونم از محدوده ضربه اون اسکلت دور بشم تا زامبی نما نزدیک بشه و ضربه بزنه» سپس آراتا با تمام قدرتش یک ضربه میزند. آن اسکلت تا حدی کم میآورد و به عقب رانده میشود ولی همچنان کنترل خود را بدست داشت و طولی نمیکشید که دوباره شروع به ضربه زدن و حمله کردن کند. برای همین آراتا خود را آماده میکند و لحظه ای بعد ضربه ای سهمگین به اسکلت میزند. البته آن اسکلت نیز دقیقا حین ضربه آراتا، او را کمی زخمی میکند. آراتا از این فرصت استفاده میکند و خودش را عقب میکشد. زامبی نما را میبیند که حال فاصله ای با او نداشت. و به سختی از آن ضربه جاخالی میدهد. همینطور میگذرد تا بالاخره سوی نور خورشید کم میشود و کم کم در حال غروب کردن بود. آراتا آرام آرام و کم کم از جنگل بیرون میآید. بدنش گویا له و مچاله شده بود. و همچنین زخم های زیادی برداشته بود. سر آراتا رو به پایین بود. آراتا با خودش میگوید:«بعد از شکست های توی مبارزه تمرینی با استادم که منطقی هست اونطوری شکست بخورم، این با اختلاف ترین و بدترین شکست توی تمریناتم بوده. البته شکست های زیادی طی تمرین هام توی مبارزه با هیولا ها خوردم ولی این با اختلاف ترینش بود. باید قویتر بشم. باید سختتر تمرین کنم» دستان آراتا میلرزید. نه از غم و نه از خشم بلکه از روی هیجان تمرین های پیش رو دستانش میلرزید. و برای لحظه ای لبخندی نیز بر روی صورتش مینشیند. آراتا به سوی کلبه میرود تا که از شیشه های معجون استفاده کند. بعد از آن آراتا دوباره به بیرون کلبه میرود تا با هایاته صحبت کند و سوال هایش را بپرسد. آراتا، هایاته را میبیند که اینبار بر بالای همان شاخه ای که برای سایه اش لم میداد، کاملا در چرت زدن بود. و تازه داشت بیدار میشد. ناگهان هایاته خواست که بلند شود و به کلبه خودش برود. اما انگار به خاطر اینکه هنوز تازه بیدار شده بود نمیدانست که کجاست و مستقیم بر روی زمین میافتد. هایاته بعد از چند ثانیه تازه میبیند که از آن ارتفاع افتاده است و کمی تامل میکند. سپس با لحنی غیر طبیعی میگوید:«آخ!» آراتا به هایاته میگوید:«استاد، همین؟ حس لامسهات وجود نداره؟» هایاته پاسخ میدهد:«نه اتفاقا حس لامسه رو دارم. درسته که کاملا حواسم پرت بود و اصلا آماده نبودم ولی این ارتفاع اونقدرا هم زیاد نبود. به خاطر همین حسش نکردم.» و سپس آراتا با تعجب به آن شاخه درخت نگاه میکند که حدود دوازده متر با زمین فاصله داشت. سپس آراتا میپرسد:«استاد، جدا از اون، توی توضیح سطح ها یه چیز به اسم «ماجراجو» بود. ماجراجو ها چه کسایی هستن؟» هایاته کمی مکث میکند و بعد از تامل میگوید:«ماجراجو ها افرادی هستن که به دنبال پول یا قویتر شدن، مأموریت های سختی رو که مواجهه با هیولا ها هست رو انجام میدن. که از چندین نسل تشکیل شدن» آراتا سوال میکند:«موقعی بوده که ماجراجو های یه نسل قویتر از بقیه باشن؟ قویتریتش کدومه؟» هایاته پاسخ میدهد:«نمیشه گفت قویترین نسل کدومه ولی از پانصد سال پیش تا شصت سال قبل رو که یادمه تقریبا مطمئنم نسل ماجراجو های الهه شیاطین بوده. هیولا های تشکیل شده از الهه شیاطین هم که زیر دست های مطلق اون بودن هم خیلی قوی بودن» آراتا میپرسد:«چه فرقی باعث میشه بعضی نسل ها قویتر باشن؟» هایاته پاسخ میدهد:«و اینکه قدرت ماجراجو ها به هیولا ها بستگی داره. چون اونها باید با هیولا ها مقابله کنن اگه هیولا ها قویتر باشن، اونها هم باید قویتر باشن و برعکس. ولی استثنایی هم هست، در صورتی که تعداد ماجراجو ها کم باشه» و اینگونه بالاخره روز اول تمرین و مبارزه آراتا با اسکلت ها و زامبی نما ها تمام میشود. و اینگونه تمرینات آراتا با هیولا های اسکلت و زامبی نما ها با سوال های بسیاری که داشت آغاز میشود…
بخش نوزدهم::
آراتا و هایاته به داخل کلبه کوچک آراتا میروند. آراتا میپرسد:«استاد، زامبی نما دقیقا چی هست؟ زامبی دقیقا چی هست؟ قبلاً فقط اسمشون و تعریف ظاهریشون رو از تو شنیده بودم» هایاته جواب میدهد:«برای زامبی نما ها بیشتر همون اسم زامبی استفاده میشه. و خب البته میشه گفت اشتباهه. کلمه «زامبی» توسط مردم معمولا برای مرده ای استفاده میشه که زنده شده ولی دچار شرایط خاصی شده. در واقع توی این دنیا زامبی وجود نداره. فقط چون زامبی نما ها شبیه انسان های مرده ای هستن که پوسیده شدن، و از این لحاظ خیلی شبیه اکثریت تعریف زامبی هستن، بهشون زامبی نما گفته میشه» آراتا سوال میکند:«خب چرا توی این دنیا زامبی وجود نداره؟» هایاته پاسخ میدهد:«خب چون نویسنده یا درست یا اشتباه فکر میکرد که زامبی ها با قوانین این دنیا همخوانی ندارن» سپس هایاته ادامه میدهد:«صرفا برای اطلاع، اسکلت ها و زامبی ها اکثر تو سطح D هستن. و تو سطح C خیلی کمیابن. البته اکثریت هیولا ها به جز اسلایم و شاید چند هیولای دیگه، میتونن مثل بقیه موجودات قوی تر بشن. ولی خب از لحاظ به طور معمول گفتم» کمی بعد هایاته از کلبه آراتا به کلبه خودش میرود. مدتی بعد نیز آراتا میخوابد. روز ها میگذشت تا اینکه دوره دوازدهم چهار ماهه بخش چهارم تمرین آراتا به اتمام میرسد. هتل آراتا ۱۳ سالش شده بود. از شروع تمرینات و مبارزه هایش با اسکلت ها و زامبی نما ها سه ماه میگذشت. بالاخره نوبت دوازدهمین مبارزه تمرینی اش بود. آراتا کاملا خود را آماده میکند. مبارزه تمرینی آغاز میگردد. مانند همیشه هایاته یکجا میایستد تا آراتا به او حمله کند و مبارزه آغاز شود. آراتا به سوی هایاته حمله ور میشود. با تمام سرعتی که در توان داشت میدوید. اینبار نیز تقریبا مانند همیشه قبل از رسیدن به هایاته، برای افزایش سرعتش میپرد. اینبار نیز هایاته گویا یکدفعه غیبش میزند و باز هم به صورت اوریب، پشت سمت چپ آراتا ایستاده بود. اما هر بار آراتا کمی به رسیدن ، نزدیک تر میشد. اینبار، هایاته سه متر به او فاصله داشت. آراتا دوباره به سوی هایاته میرود. هایاته دقیقا لحظه ای قبل از اینکه آراتا به او برسد، میپرد. آراتا متوجه نبود هایاته میشود و بلافاصله هایاته را در بالای سرش میبیند. آراتا دست هایش را به بالا میبرد و سعی میکند تا حمله هایاته را دفع کند. البته حمله ای که اکثر قدرتش مهر و موم شده بود. آراتا بلافاصله بعد از برخورد حمله به دستانش، به خاطر قدرت بسیار زیاد حمله، از درد احساس میکند که استخوان های دستش مانند چوب نرمی در حال خشم شدن هستند. آراتا به سختی موفق میشود جلوی حمله را بگیرد. تا به حال و بعد از گذر سه سال، اراتا با خودش میگوید:«طی این سه سال، تونستم بالاخره تا حدی پیشرفت کنم که دیگه نیازی به آسون گرفتن استاد نیست. الان استاد داره تقریبا جدی حمله میکنه. البته هنوز اون مهر و موم شدید هست. لازمه که حتما تا چند سال دیگه، خیلی قویتر بشم. و حداقل بتونم از مرحله مهر و موم رد بشم. تا استاد رو بدون مهر و موم که روی خودش هست حتی اگه آسون گرفتن باشه، شکست بدم» و آراتا یاد حرف های های هایاته میافتد که میگفت:«فقط در صورتی میتونی از جزیره بری بیرون که به اون حد نساب قدرت که توی ذهنم تعیین کردم برسی. احتمالا میشه در صورتی که بتونی من رو بدون مهر و مومی که روی خودم گذاشتم و موقعی که آسون میگیرم، شکست بدی» سپس ادامه میدهد:«با توجه به پیشرفت و تلاش و پتانسیلی که داری، احتمالا داخل ۲۰ سالگی به سطحی نزدیک من برسی. ولی اونقدر نیاز نیست. پس احتمالا خیلی زودتر از ۲۰ سالگی از جزیره بیرون میری» آراتا دوباره و دوباره به سوی هایاته حمله ور میشود. همینطور مبارزه میکردند. البته هایاته گونه ای به نظر میرسید که بیشتر دارد بازی میکند تا اینکه مبارزه کند. و آراتا نیز تنش همواره از هیجان میلرزید. هیجان آینده، هیجان اختلاف واضح قدرت میان آنها، هیجان قویتر شدن و هیجان راز ها و تمرین های آینده، همهی اینها و شاید حتی عامل های دیگری، به آراتا انگیزه و اراده ای می بخشیدند. ساعتی بعد، مبارزه تمرینی تمام میشود. آراتا نه تنها بدنش مانند بسیار زخمی بود و گویا که از شدت ضربات مچاله شده بود، بلکه خستگی ای در تنش احساس میکرد و تا حدی از انرژی اش استفاده کرده بود که آنها هم مانند زخم ها، دردی به او میافزودند. کمی بعد آراتا با معجون بازیابی و البته تحمل کردن درد اثر معجون ها، درمان میشود و سرحال میآید. آراتا تز هایاته میپرسد:«استاد، مهر و موم کردن قدرت به چه دردی میخوره؟» هایاته جواب میدهد:«خب، جدا از موقع هایی که یه مبارزه تمرینی بین دو نفر هست و اختلاف قدرت اونها زیاده، تو یک جای دیگه هم میشه استفاده کرد. موقعی که سرعت پیشرفت فرد کم میشه و یا جایی رو سراغ نداره که بتونه براش شرایط سخت برای تمرین ایجاد کنه، از مهر و موم استفاده میکنه. اینجوری شرایط سختی برای ایجاد میشه و باعث پیشرفتش میشه ولی خب تا این جزیره و این شهاب سنگ، چیزی ازش وجود داره، به کار ما نمیاد» آراتا میگوید:«تقریبا هیچی نفهمیدم ولی باشه. ولی خب حداقل فهمیدم باهاش میشه قویتر شد» هایاته:«کنجکاوم بدونم اینبار چقدر سوال داری و چقدر قراره سرش معطل بشم» آراتا سوال میکند:«استاد، آدم ها چطوری قویتر میشن؟» هایاته پاسخ میدهد:«خب، وقتی یه نفر توی شرایط سختی قرار میگیره و اون شرایط ادامه دار میشن، بدن اون شروع میکنه به سازگاری با اون شرایط. البته این توی انسان های معمولی خیلی طول میکشه. ولی خب این سازگاری طور دیگه ای هم میتونه اتفاق بیوفته» سپس ادامه میدهد:«اکثر بار هایی که یه نفر با شرایط تطبیق پیدا میکنه، از طریق بیشتر شدن قدرت هست. وفتی قدرت بیشتر بشه، که شامل سنگینی حمله ها، سرعت و استقامت میشه، فرد توانایی تحمل شرایط رو بدست میاره. و غیر مستقیم سازگار میشه» آراتا با چهره ای متعحب میگوید:«استاد، واضح توضیح بده!» هایاته جواب میدهد:«سادهاش میشه اینکه وقتی کسی تو شرایط سختی قرار بگیره به مرور بدنش مجبور به قویتر شدن میکنه» آراتا با چهره ای تردید آمیز میگوید:«خب، فکر کنم فهمیدم» سپس ادامه میدهد:« این سوالم بیربط هست ولی چاقو چطور و چرا تیزه و میبُره؟» هایاته جواب میدهد:«خب، احتمالا یکم ربط داشته باشه. شاید بعداً متوجه بشی. و خب به خاطر اینه که چاقو باعث استفاده بهینه از انرژی میشه. وقتی یه مقدار انرژی رو از طریق سنگ وارد یه جسم کنیم، اتفاق خاصی نمیافته. ولی اگه همون انرژی رو از طریق چاقو وارد کنیم، بسته به محکم بودن اون جسم، بریده میشه» سپس ادامه میدهد:«در واقع به خاطر اینه که مقدار نیرو، داخل چاقو توی مقدار خیلی کمی از سطح چاقو متمرکز میشه» آراتا دوباره با نگاهی حیرت آمیز به هایاته نگاه میکرد و میگوید:«استاد، ساده توضیح بده» هایاته میگوید:«آره راست میگی، وقتی اینطوری میگم انگار دارم برای خودم توضیح میدم» سپس میگوید:«سادهاش میشه اینکه چاقو انرژی رو تو سطح کم متمرکز میکنه. البته سعی نکن از این قابلیت استفاده کنی، آدم ها چاقو نیستن!» هایاته کمی بعد از کلبه آراتا خارج میشود و به کلبه خودش میرود. اما مدتی بعد برمیگردد و دوباره به کلبه آراتا وارد میشود. در دستانش، به طرز عجیبی به جای یک معجون بازیابی، چندین معجون بازیابی بودند. هایاته میگوید:«حالا بعد از سوال هایی که کردی، نوبت من شده که تغییر های تمریناتت رو بگم» هایاته ادامه میدهد:«تمریناتت سه سال پیش به دو بخش تقسیم شدن. تمرین های آمادگی که از پنج سالگی تا ده سالگی داشتی. و تمرینات واقعی که از ده سالگیت تا الان بوده. حالا تمرینات واقعی تو به دو بخش تقسیم میشه. بخشی که ده سالگی تا سیزده سالگیت بوده. و بخشی که از الان شروع میشه» سپس میگوید:«این آخرین سختتر کردن تمریناتت از طرف من، و آخرین بخش تمریناتت هست. مگه اینکه خودت به طرزی تمرینات خودت رو سختتر کنی» آراتا با شنیدن حرف های هایاته لبخندی بر صورتش مینشیند. او کاملا خوشحال و هیجان زده بود و میگوید:«خب، استاد مگه تمرین ها چه تغییری قراره بکنه؟» هایاته جواب میدهد:«خب، اولین تغییر اینه که محدودیت درمان معجون ها برداشته میشه. الان دیگه نیازی نیست که استقامت بدنیت رو سعی کنیم سرعت افزایشش با یه عامل دیگه افزایش بدیم. الان از طریق خود تمریناتت میتونی استقامتت رو به مقدار لازم بیشتز کنی» سپس میگوید:«خب، خلاصهاش میشه اینکه با برداشتن محدودیت معجون های بازیابی، هم درد خیلی بیشتری رو موقع درمان با معجون حس میکنی و هم باعث میشه بتونی چند بار در روز از معجون استفاده کنی. و خیلی سریعتر پیشرفت کنی» هایاته ادامه میدهد:«حالا دیگه میتونی خیلی بیشتر به خودت فشار بیاری. و این ها تمریناتت رو خیلی سختتر میکنن. البته میدونم به این یکی حرفم گوش نمیدی ولی، باز هم بیش از حد به خودت فشار نیار» آراتا، حال واقعا خوشحال بود. دیگر میتوانست در تمریناتش جلوی خودش را نگیرد. و بدین گونه بعد از گذشت سه سال از تمرینات واقعی آراتا و سیزده ساله شدنش، تمرینات واقعی اش وارد بخش جدید و سختتری میشود….
بخش بیستم::
آراتا در حال آماده شدن بود تا دوباره به سمت جنگل برود. آراتا با خودش میگوید:«هر بار، وزن وسیله های تمرینی داره بیشتر بهم فشار میاره. ولی تا الان زیاد مشکل نبوده» آراتا چندین معجون بازیابی را نیز برمیدارد. آراتا کم کم به سوی جنگل در حال حرکت بود. اما ناگهان هایاته میگوید:«فعلا صبر کن. مگه یادت رفته؟ روز های مبارزه تمرینی، خود مبارزه تمرین بحساب میاد. پس لازم نیست بری و تمرین کنی. تازه، چنتا چیز دیگه هم هنوز مونده که نگفتم» سپس میگوید:«احتمالا من یا نتونم و یا یادم بره اطلاعات کافی در مورد این دنیا رو بهت بدم. پس باید به غیر از من از راه دیگه ای هم بفهمی» آراتا با تعجب میپرسد:«از چه راهی؟ چطور؟» هایاته کلیدی را از جیبش در میآورد و میگوید:«از طریق کتابخونه مخفی جزیره. فقط اینکه احتمالا خیلی هاش رو متوجه نشی. پس قبلاً همهی کتاب ها رو دسته بندی کردم. وقتی رسیدیم اونجا میگم که کدوم ور کتاب های اطلاعات پایه هست» آراتا از هایاته میپرسد:«چرا از اون کتابخونه برای نجات مردم جزیره استفاده نشد؟» هایاته پاسخ میدهد:«وقنی رسیدیم اونجا احتمالا بفهمی. و توضیح هم میدم» هایاته شروع به حرکت میکند و آراتا پشت او راه میافتد. به سوی محل سکونت قبلی مردم جزیره که حال فقط یک تپه خاکستر از آن مانده بود میروند. در نزدیکی تپه خاکستر، هایاته در کنار یک درخت نسبتا قطور و بلند، متوقف میشود. در کنار درخت کمی میگردد. دستش را به اینطرف و آنطرف میکشید. تا اینکه بالاخره لحظاتی بعد دریچه ای را پیدا کند. هایاته دریچه را باز میکند و رو به آراتا میگوید:«دلیل اینکه مردم جزیره نتونستن با این کتابخونه نجات پیدا کنن، همین اندازه دریچه هست. و اینکه با مقدار فاصله ای که کتابخونه با سطح زمین داره، یکم طول میکشه تا همه به کتابخونه برسن. و اگه برات سوال ایجاد شده که چرا دریچه بزرگتری ساخته نشده، به خاطر اینه که ساخت اون دریچه هم خیلی طول میکشه و هم کتابخونه و راه تا اون رو سست میکنه» آراتا سوال میکند:«پس چرا یک یا دو نفر ازش برای نجات خودشون استفاده نکردن؟» هایاته پاسخ میدهد:«معمولا این کلید به کسی داده میشد که داناترین فرد جزیره و معتمد مردم جزیره باشه. این کلید آخرین بار به دانای جزیره، دایچی آماچی داده شد» سپس ادامه میدهد:«دایچی یکی از عجیبترین و تأثیر گذار ترین افراد جزیره بوده. اون به طرز عجیبی فقط ۲۵ سالش بود. اما در عین حال باهوش ترین فرد جزیره یا حتی فراتر از اون بود. اون اولین نفری بود که متوجه افزایش جاذبه از طریق شهاب سنگ شد و فهمید چه مقدار و طی چه زمانی جاذبه بیشتر میشه» سپس میگوید:«و همچنین اون کسی بود که باعث شد بتونیم ابزار ها و وسایل و خونه هایی بسازیم که در برابر این جاذبه مقاومت کنه. در آخر چند سال قبل از آتش باران، فوت کرد. و این رو یادم رفت بگم. کلید کتابخونه به غیر داناترین فرد جزیره، شاید به متعمدترین فرد داده بشه. بعد از دایچی، کلید رو به پدرت، آکیرا کروگامی دادن. معتمد ترین فرد بین مردم جزیره و تا جایی که من یادمه، حتی تو تاریخ جزیره هم معتمد ترین فرد بود.» کمی بعد آنها از نردبان بلندی که به کتابخانه منتهی میشد، پایین رفتند. هایاته میگوید:«اینم کتابخونه مخفی جزیره. کتاب های مربوط به اطلاعات پایه رو تقسیم و جدا کردم» سپس هایاته به سمتی اشاره میکند و میگوید:«توی اونطرف کتابخونه اگه همینطور بری،در آخر به جایی میرسی که کاملا واضح از بقیه کتابخونه جدا شده. البته اگه برعکس رو بری هم به جایی شبیهش میرسی که از بقیه جاها جدا شده. اون ها کتاب های دایچی هستن که من هم نمیفهمم» سپس هایاته کمی تامل میکند و چیزی یادش میآید و میگوید:«در ظمن، بعد از این که از اسکلت ها و زامبی نما ها هم عبور کردی، تقریبا به سطح c میرسی. البته رد شدن از سطح ها به همین سادگی نیست. سطح ها به ترتیب، سطح قدرتی که پوشش میدم خیلی خیلی زیاد میشه» آراتا سوال میکند:«یعنی بعد از روبهور شدن با چهار نوع هیولا که اسلایم، گابلین و اسکلت و زامبی نما ها هستن، به سطح c میرسم؟ یعنی نوع هیولا ها توی دنیا خیلی کمه؟» هایاته پاسخ میدهد:«برای جواب اول، یه جورایی به سطح c میرسی. به اوایل سطح c میرسی. و جواب سوال دوم، نه. نصفش به خاطر سطح قدرت و پیشرفتت بوده و نصفش به خاطر این بوده که من برای تمریناتت از عمد بعضی اوقات هیولا هایی که تو جنگل هست و به طرف محل تمرین تو هدایت میکنم. و گرنه خیلی خیلی تنوع و نوع هیولا ها توی این جهان زیاده» سپس ادامه میدهد:«بعد از اینکه از اسکلت ها و زامبی نما ها هم توی تمریناتت رد شدی، اون موقع دیگه میتونی وارد غار و همینطور دانجن ها بشی» آراتا سوال میکند:«استاد، سطح قدرتی که رده ها پوشش میدن یعنی چی؟» هایاته پاسخ میدهد:«رده ها به ترتیب از ضعیف به قوی، رد شدن ازشون سختتر میشه چون محدودهی قدرت هیولا ها بیشتر میشه» سپس هایاته کمی تامل میکند و میگوید:«خب، فکر کنم یه چیز رو راجب رده ها یادم رفت بگم. رده ها به همین علت و به علت مقایسه بندی درستتر قدرت بین هیولا ها، جنگجو ها، ماجراجو ها و غیره، دارای سطح هایی هستن و براشون تعیین شده» هایاته ادامه میدهد:«تعداد سطح های هر رده، ربطی به این نداره که پوشش قدرت کدوم رده ها دقیقا چقدره و یا سطح ها چقدر قویتر از هم هستن. صرفا فقط تا جای ممکن هر رده به بخش های کوچیکی تقسیم شده تا مقایسه و سطح بندی قدرت ها دقیقتر و سادهتر بشه. ولی اونقدر هم به بخش های ریزی تقسیم بندی نشدن که باعث گیج شدن افراد و بیش از حد پیچیده شدن رده ها و سطح ها بشه.» سپس میگوید:«در کل تمام رده های حال حاضر از E تا S از ۱۳۴۶ سطح تشکیل شدن. رده E از ۳ بخش تشکیل شده. رده D از ۶ بخش تشکیل شده. رده C از ۱۷ بخش تشکیل شده. رده B از ۵۰ بخش تشکیل میشه. و رده A از ۲۵۰ بخش تشکیل میشه. و همچنین رده S هم از ۱۰۰۰ بخش تشکیل شده و بوجود اومده» هایاته آراتا را میبیند که چشمانش را تنگ کرده و کمی صورتش در هم رفته است. گویا که به سختی دارد سعی میکند حرف های هایاته را متوجه شود. اما دقیقا کمی بعد هایاته میبیند که آراتا به سمت همان کتاب های پایهای که هایاته آن ها ر جدا کرده است میرود و هر چه را که مربوط به هیولا ها و قدرت و انرژی میشد را جدا میکند. اما گویا هایاته از قبل میدانست که آراتا این کار را میکند. پس بجز آن کتاب ها، کتاب دیگری در آن میان نبود. و از آن میان هیچ کتابی کم نمیشود. به همین ترتیب روز ها میگذشت. آراتا از طلوع تا غروب خورشید مشغول به تمرین بود. و یک ساعت پس از آن را نیز مشغول سیراب کردن کنجکاوی اش و یافتن جواب سوالاتش بود. همینطور زمان میگذشت. تا اینکه روز ها، هفته ها و ماه ها به این صورت طی میشود. تا اینکه بالاخره شش ماه از آن روز میگذرد. و همچنین نیز سه سال و نیم از شروع تمرینات واقعی آراتا گذشته بود. و حال آراتا بعد از یک ماه از گذشتن سیزدهمین مبارزه تمرینیاش با هایاته، سیزده سال و نیمش شده بود. وزنه هایش نیز مانند هر دفعه که با هایاته مبارزه تمرینی را پشت سر میگذاشت، سنگینتر شده بودند. و این نیز فشار مضاعفی به او وارد میکرد. صبح شده بود. آسمان رنگی میان سیاه و آبی بود. آراتا از کلبه اش بیرون میرود. آماده میشود تا تمرین امروزش را آغاز کند. او حال، همانند اسلایم ها و گابلین ها، به نقات قوت و ضعف اسکلت ها و زامبی ها پی برده بود. هایاته که مانند همیشه بر بالای آن شاخه تکیه داده بود، میگوید:«احتملا این آخرین روز تمرین و مبارزهات با اسکلت ها و زامبی نما ها هست» آراتا نیز به سوی جنگل میرود. و آمادهی آخرین مبارزاتش با اسکلت ها و زامبی نما ها میشود…
بخش بیستویکم::
آراتا وارد جنگل میشود. مانند همیشه، محافظه کارانه قدم برمیداشت. آرام آرام حرکت میکرد. کمی بعد بالاخره به گروه اسکلت ها و زامبی نماها میرسد. کمیاب ترین دسته از این نوع هیولا ها. یعنی گروه اسکلت و زامبی نماهای ردهی C. آراتا با خودش میگوید:«حالا دارم میفهمم چرا استاد گفت که قراره با مکمل روبهرو بشم» ناگهان آراتا به یکی از زامبی ها حملهور میشود. با تمام توان سعی میکند مشت بزند. اما آن زامبی نما به راحتی مشت آراتا را دفع میکند. آراتا کمی خود را به عقب پرت میکند. اینبار به بالا میپرد. از شاخه های درختان کمک میگیرد تا بتواند نه تنها جهت خود را تغییر دهد، بلکه سرعت خود را نیز افزایش میدهد. با این سرعت، و با تمام توانش به آن زامبی نما حملهور میشود. آن زامبی نما در یک لحظه واکنش نشان میدهد. دستانش را بالا میآورد. و بلافاصله آماده دفاع و یا حتی ضربه و ضد حمله به آراتا میشود. آراتا با خودش میگوید:«اون مشت، واقعا خیلی قوی و سریع هست. بعضی مواقع اصلا نمیتونم ببینمش. اما دو تا مزیت دارم. یکیش اینه که من بالاخره تا حدی میتونم انرژی رو حس کنم» آراتا با اینکه حتی به خاطر سرعت ضربه زامبی نما، اصلا آن ضربه را نمیبیند ولی به راحتی از آن جاخالی میدهد. کمی پایین مچ دست زامبی نما را میگیرد. از آن به عنوان تکیه گاه خود استفاده میکند. و اراتا با تمام توان به پهلو آن زامبی نما با مشت ضربه میزند. آن زامبی نما کمی به عقب رانده میشود و بدنش را از درد هم میکند. آرتا با همان ضربه مشتش، خود را نیز به عقب پرتاب میکند تا که فرصتی برای ضد حمله به زامبی نما ندهد. آراتا با خودش میگوید:«دومین مزیت من، نقطه ضعف زامبی نما ها هستش! زامبی نما ها معمولا ضربات قابل پیشبینی ای دارن. اونها به قدرتشون تکیه میکنن و ضربات پیچیده ای ندارن» بلافاصله آراتا از آن زامبی نما دور میشود و به سمت یکی از اسکلت ها میرود. باز هم تلاش میکند تا با تمام قدرت ضربه بزند. ولی آن اسکلت گونه عجیبی حرکت میکند و سپر و شمشیرش را به طرزی کمی عجیب در دستانش میگیرد. و بلافاصله بعد از ضربه آراتا، با اینکه حتی با دفع ضربه، خودش به عقب رانده میشود، اما کمی بلافاصله خود را کنترل میکند و از عقب رانده شدن خودس جلوگیری میکند. اما آراتا از این فرصت نیز استفاده میکند. آراتا میپرد و سعی میکند به بالای سر اسکلت برسد. با تمام توانش سعی میکند تا ضربه بزند. از آن ضربه قبلی، اسکلت هنوز کامل خود را جمع نکرده بود. آراتا اینبار با تمام قدرت به سوی او حملهور میشود و اینبار، سعی نمیکند تا ضربه زاویه دار و یا غیر قابل پیشبینی ای را انجام دهد. آراتا با خودش میگوید:«اونها در استفاده از تقریبا هر نوع سلاحی خیلی ماهر هستن. و انگار که هوش مبارزه بسیار زیادی دارن. ولی من هم نسبت به اون مزیت دارم» آراتا با تمام توان آن ضربه را میزند. ولی کمی از آن را آن اسکلت با شمشیرش میتواند که دفع کند. اما باز هم، آن اسکلت به عقب رانده میشود و لحظهای پخش زمین میگردد. اما بلافاصله، زامبی نما ها نیز یکجا نمینشینند و به او و اسکلت ها رسیده بودند. آراتا با خودش میگوید:«مزیت من نسبت به اسکلت ها، همون نقطه ضعف اسکلت ها هست. اونها قدرت پایه، یعنی سرعت، قدرت ضربه و استقامتی یمقدار کمتر از حد عادی هیولاهای هم سطح خودشون دارن» هایاته ادامه میدهد:«در کل، اسکلت ها هوش مبارزه خیلی زیادی دارن. و خب . از کل سلاح ها هم خیلی خوب میتونن استفاده کنن. اما قدرت ضربه، سرعت و استقامتشون یمقدار کمتر از هیولا های همسطحشون هست.» سپس میگوید:«زامبی نما ها هم قدرت کلی زیادی دارن. به خاطر همین قدرت هم، ضربه ای که اون موقع با تمام توان زدم، تأثیر خاصی نداشته. اما انگار زامبی نما ها هوش مبارزه کمی دارن. و به خاطر همین ضربه های قابل پیشبینی ای دارن. و هم کاملا به قدرت خودشون تکیه میکنن و از سلاحی استفاده نمیکنن» آراتا کمی تامل میکند و میگوید:«فکر کنم حالا منظور استاد از مکمل رو فهمیدم. این دو نوع هیولا با هم همکاری میکنن و کاملا ویژگی ها و نقطه ضعف و قدرت های برعکسی دارن. ولی دقیقا به خاطر همین، کامل کننده ویژگی های هم هستن» آراتا همینگونه به تمریناتش ادامه میداد. دیگر مانند قبل جلوی خودش را نمیگرفت. با تمام توان، و تمام تلاشش به جلو پیش میرفت. حال دیگر مهم نبود که دقایقی دیگر انرژی اش تحلیل برود. حال به خاطر شروع شدن بخش دوم تمرینات اصلیاش، میتوانست طوری تمرین کند که هر روزش مانند چندین روز از تمریناتش باشد. حال چندین معجون بازیابی نیز داشت. ساعتی بعد، از خستگی مبارزاتش با اسکلت ها و زامبی نما ها بر روی زمین میافتد. اما هر طور که شده، تلاش میکند تا آخرین انرژی هایش را مصرف کند. تمام توانش را بکار میگیرد و فقط میتواند با یک پرش تا حدی از منطقه مبارزاتش دور شود. بلافاصله نیز یکی از معجون های بازیابی را سر میکشد. حال دیگر معجون های بازیابی، محدودیتی روی آنها گذاشته نشده بود و هر کدام، کاملا انرژی آراتا را بازیابی و زخم هایش را درمان میکردند. دردی تمام بدنش را فرا میگیرد. حس میکرد که زخم هایش میسوزند. کبودی هایش مچاله میشوند. و همچنین حس میکرد استخوان هایی که در آن نقطه، شکستگی های ریزی نیز داشت، بهم فشرده میشوند و به هم ساییده میشوند. کمی بعد بلند میشود. اینبار نیز بدنش میلرزید و درست نمیتوانست بر روی پاهایش بایستد. اما این دیگر برای زخم هایش نبود. این برای درد حاصل از درمان آنها بود. اما لحظاتی بعد به درد غلبه میکند و درد نیز کمی بعد از بین میرود. و آراتا بلافاصله دوباره به آن اسکلت و زامبی نما ها حملهور میشود و به سوی ادامه تمریناتش میشتابد. آراتا با تمام توانش تمرینات و مبارزاتش را انجام میداد. هر چند وقت در طی تمریناتش نیز دوباره انرژی اش کاملا تحلیل میرفت و معجون های بازیابی را استفاده میکرد. و این چرخه تا تقریبا نزدیک غروب ادامه میابد. و تمرینات امروز آراتا نیز به اتمام میرسد. آراتا بعد از تمام شدن تمریناتش نیز در حین راه تا خارج شدن از جنگل، یک معجون بازیابی دیگر را در میآورد و سر میکشد. بعد از تحمل آن درد ها، آراتا بالاخره از جنگل نیز خارج میشود. هایاته که مانند همیشه بر روی آن شاخه درخت نشسته بود و لم داده بود، به آراتا میگوید:«به نظر میرسه که مثل اسلایم ها و گابلین ها، نقطه قوت ها و نقطه ضعف های اسکلت ها و زامبی نما ها رو هم فهمیدی. و هم اینکه انگار با بالاترین رده ای که ازشون پیدا میشد، یعنی یه گروه اوایل رده C مبارزه کردی» آراتا میپرسد:«استاد، اون موقع که گفتی هیولا هایی که تمرین کرده باشن یعنی چی؟» هایاته پاسخ میدهد:«هیولا ها هم میتونن از طریق تمرین قویتر بشن. البته بجز هیولا هایی که اونقدر هوش ندارن و یا به دلایلی محدودیت دارن. هیولا هایی هم وجود دارن که تمرین کردن و قویتر شدن. ولی خب به سطح اونها نرسیدی تا باهاشون روبهرو بشی و اینکه معمولا من هم هیولا های معمول و بدون تمرین رو به محل تمرینت میکشونم» آراتا کمی تامل میکند و کمی بعد یاد چیزی میافتد و بلافاصله سوال میکند:«توی کتاب ها کلمهای به عنوان «شیاطین» هم بود. با هیولا ها یکی هستن؟ فرقشون چیه؟» هایاته کمی میخندد و میگوید:«خب، انگار چیزی تو کتاب ها بوده که توضیح نداشته و بازم من باید جوابا رو بهت بگم» هایاته سپس کمی تامل میکند و میگوید:«این دو تا کاملا با هم فرق دارن. هر چیزی دو تا روی کاملا متفاوت و برعکس داره. شیاطین هم دقیقا روی برعکس و متفاوت از انسان ها هستن. همونطور که انسان ها میتونن خوب و بد باشن، شیاطین هم همینطوره و شیاطین میتونن خوب یا بد باشن. شیاطین کلا موجوداتی هستن که برای تعادل جهان وجود دارن. اونها هم مثل انسان، تمدن و خیلی چیز های دیگه هم دارن» هایاته ادامه میدهد:«و این تقسیم بندی و اسم گذاری ها به خاطر علاقه مردم به جدا کردن خودشون از بقیه و همچنین نداشتن اطلاعات کافی از اونها بوده. و خب کسی اسم دیگه ای هم براشون پیدا نکرد پس به همین اسم صداشون میزنن» سپس میگوید:«و هیولا ها موجوداتی هستن که به دو صورت به وجود میان. یک، خیلی از هیولا ها از طریق انباشته شدن و ازدیاد انرژی توی یک مکان بوجود میان. دانجن ها هم همینطور تشکیل میشن. و دو، خیلی از هیولا ها هم قبلاً انسانهایی بودن که توی کشت و کشتار غرق شدن و مطلقا از گوشت خام هیولا ها تغذیه میکردن. رفته رفته، برای تمام کار هاشون از اعضای هیولا ها استفاده میکردن. به خاطر غرایزشون به انسانیتشون پشت کردن. و به مرور، انسانیتشون و روح و وجودیتشون از بین رفته و کلا به موجودات جدیدی تبدیل شدن که فقط از غریزه کشتارشون پیروی میکنن» و ادامه میدهد:«البته هیولا ها میتونن با قویتر شدن، هوش به دست بیارن. البته اگه بخوان. و اگه هم بدست بیارن، تأثیری روی وجودیت و غرایزشون نمیزاره» آراتا نیز به زور تلاش میکرد تا حرف های هایاته را بفهمد. و بدین ترتیب آخرین روز مبارز و تمرینات آراتا با اسکلت ها و زامبی نما ها به اتمام میرسد…
رار میکنند و…