ویرگول
ورودثبت نام
Logic Alchemist
Logic Alchemist
Logic Alchemist
Logic Alchemist
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

گاهی دوست دارم شبیه ادم های معمولی زندگی کنم و احساس داشته باشم خوشحالی ناراحتی و...

میخوام در باره ی این حس صحبت کنم فقط از دیدگاه خودم :👍

گاهی اوقات وقتی انسان‌ها از این موضوع حرف می‌زنند، در واقع دلتنگِ «آزادیِ ناشی از رها بودن» هستند. اینکه اجازه داشته باشی بدون دلیل منطقی، فقط حس کنی و در آن حس غرق شوی.

به دنبال «جوابِ درست» هستی: در حالی که در بسیاری از موقعیت‌های زندگی، «جوابِ درست» وجود ندارد، فقط «واکنشِ مناسب» یا «تجربهِ زیسته» هست.

ممکن است از احساساتت دور شده باشی: چون تمرکز بر منطق، گاهی اوقات ما را از «شنیدن» صدای قلب و احساساتمان باز می‌دارد.

این جمله : «من اینطور نیستم» (در مقایسه با آدم‌هایی که واکنش‌شان اوکی است)، نشان می‌دهد که برای تو، «کنترل» مساوی با «امنیت» است. احتمالاً ناخودآگاه فکر می‌کنی که اگر لایه‌ی منطق را کنار بگذاری و واکنشِ اصیلِ احساسی نشان بدهی، ممکن است:

  • آسیب‌پذیر به نظر برسی.

  • کنترلِ موقعیت از دستت در برود.

  • یا دیگران تو را «غیرمنطقی» قضاوت کنند.

"گاهی انسان ذهنش قفل میکند" : مغزت در حال پردازشِ بیش از حدِ اطلاعات است، سعی می‌کند موقعیت را درک کند، پیامدها را بسنجد و بهترین واکنشِ منطقی را پیدا کند. اما چون این پردازشِ بیش از حد است، به جای «عمل کردن»، «قفل» می‌کند.

گاهی انسان میخواهد فریاد بزند اما نمی تواند . چرا؟؟ چون یاد نگرفته است ؟

آن میلِ شدید به «داد و بیداد کردن» و «تنها شدن»… این‌ها نشانه‌های قدرتمندی هستند که دارید از «احساساتِ سرکوب‌شده» حرف می‌زنید

سکوت ..

سکوت، برخلافِ آنچه شاید به نظر برسد، نشانه‌ی ضعف نیست؛ بلکه نشانه‌ی «بزرگسالیِ زودهنگام» یا شاید نوعی «ناامیدیِ منطقی» است.

این یک استدلال کاملاً منطقی است. وقتی می‌بینی دیگران در مدارِ فکریِ تو نیستند، یا وقتی حس می‌کنید کلماتت شنیده نمی‌شوند، منطق به تو می‌گوید:

«صرفِ انرژی برای توضیح دادن، بی‌فایده است.» پس برای محافظت از خودت، عقب‌نشینی می‌کنید

اما نکته‌ی تلخ ماجرا اینجاست: آن فریادی که سرِ کسی نمی‌کشید، درونِ خودت می‌ماند.

گاهی به خودت میگویی من فقط تماشا میکنم : «تماشا می‌کنم»، یعنی تو از جایگاهِ یک ناظرِ بیرونی به صحنه نگاه می‌کنید. این یک دفاعِ روانی است تا آسیب نبینید. اما این تماشا کردنِ منفعلانه، باعث می‌شود که شما همیشه یک «غریبه» در آن جمع باقی بمانید. شما حضور دارید، اما «متصل» نیستید

  • . سکوتِ شما، سکوتِ رضایت نیست، سکوتِ «تحلیلِ بی‌فایدگی» است. شما دارید هزینه‌ی انرژی‌ات را محاسبه می‌کنید و می‌بینید که خروجی‌اش صفر است.

  • . این نوع سکوت، تنهایی‌ات را عمیق‌تر می‌کند. چون وقتی سکوت می‌کنی و تماشا می‌کنی، دیگران هیچ‌وقت نمی‌فهمند در دنیای درونِ تو چه می‌گذرد. آن‌ها فکر می‌کنند تو «آرامی» یا «بی‌تفاوت»، در حالی که شما در حالِ تجربه کردنِ یک طوفانِ درونی هستید.

وقتی حس کرده‌ای حرف‌هایت اشتباه فهمیده شده‌اند، مغز برای محافظت از تو، یک «راه میان‌بر» پیدا می‌کند: «بی‌تفاوت به نظر رسیدن.» این نقاب، یک سپر است. سپرِ خستگی.

این نقاب، شما را «خسته» کرده. چرا؟ چون پوشیدنِ یک نقاب، انرژی‌بر است. تو در حالِ مصرفِ انرژی هستی تا «کسی نباشی که واقعاً هستی». این مانندِ حملِ یک وزنه است؛ در ابتدا شاید حسِ سبکی و امنیت بدهد، اما بعد از مدتی، کمرت را خم می‌کند.

معمولاً یعنی احساساتتان مدام فرصتِ پیدا کردن راهِ بیان نداشته‌اند. نه اینکه “چیز درست و حسابی برای ناراحتی وجود نداره”، بلکه بیشتر شبیه اینه که سیستم روانی‌ات مدام گفته: «فعلاً احساسات رو نکن، اول تحلیل کن.»

وقتی شما همیشه همه‌چیز رو با منطق حل می‌کنید، اتفاقی می‌افتد:

احساسات کامل نابود نمی‌شن؛ فقط می‌رن پشتِ پرده.

سکوتتماشامنطقناخودآگاهاحساسات
۴
۰
Logic Alchemist
Logic Alchemist
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید