
همین دیروز یکی از دوستان بهم گفت: «میگم طبیب، برای کلمهی روتین [1] یه معادل فارسی خوب بهم بده.»
بهش گفتم: «خب بگو روزمره یا روال.»
یهو گارد گرفت و گفت: «نه بابا! روزمره بار منفی داره. آدم یاد روزمرگی و تکرار کسالتبار میفته!»
راستش نمیدونم چی شد که همه چیز برای ما اینقدر «صفر یا صدی» شد. انگار کلمات رو از قبل توی دو تا کارتن «خوبها» و «بدها» دستهبندی کردیم و درِ کارتن رو هم چسب زدیم!
یادمون رفته که کلمات به خودی خود نه بار منفی دارن، نه بار مثبت. کلمات مثل لباسن؛ حالا شاید پیش خودتون بگید: «طبیب جان! پیژامه رو تو عروسی بپوشیم بازم پیژامهست و آبروریزیه!»
دقیقاً! اتفاقاً نکته همینجاست. پیژامه ذاتاً لباس بدی نیست؛ تو خونه راحتترین و محبوبترین انتخابه، اما تو عروسی یه فاجعهست. یعنی ذات پیژامه بد نیست، این «موقعیتِ اشتباه» است که بهش بار منفی میده.
داستان کلماتی مثل «روزمره» و «روال» هم همینه؛ ما به جای اینکه این پیژامهی زبونبسته رو فقط تو خونه (جایگاه درستش) بپوشیم، کلاً انداختیمش دور و میگیم این لباس همهجا مایه آبروریزیه! کلماتی مثل روزمره یا روال یعنی چیزی که هر روز تکرار میشه (مثل روالِ پوستی، یا کارهای روزمره). این کلمات در جایگاه خودشون کاملاً خنثی و درستن. این ماییم که با چسبوندنشون به احساساتمون، بهشون بار منفی میدیم.
کمی علمیتر به ماجرا نگاه کنیم:
در زبانشناسی مفهومی داریم که میگه کلمات دارای دو سطح معنایی هستن: «معنای صریح» [2] که همون معنی اصلی و دیکشنریِ کلمهست (مثل روزمره = کارهای هرروزه) و «معنای ضمنی» [3] که احساسات و تداعیهای ذهنی ما رو شامل میشه (مثل روزمرگی = کسالت). مشکل از جایی شروع میشه که ما به دلیل تجربههای شخصی یا تکرارِ یک حس در جامعه، معنای ضمنی و منفی یک کلمه رو به معنای اصلیِ اون تعمیم میدیم و خودمون رو از کلمات ساده و درست محروم میکنیم. به این پدیده «طنین معنایی» [4] هم میگن.
پس بیایید کلمات رو از حبسِ احساساتمون آزاد کنیم و پیژامهها رو هم دور نندازیم!
پانویسها:
[1] Routine
[2] Denotation
[3] Connotation
[4] Semantic Prosody
امضا : طبیبِ سخن .