ویرگول
ورودثبت نام
محمد رضا عساکره
محمد رضا عساکره
محمد رضا عساکره
محمد رضا عساکره
خواندن ۱ دقیقه·۸ ماه پیش

داستان ارزوی مقدس

روزی روزگاری پسری بود به نام علی که ارزوی بزرگی در دل داشت ارزوی رفتن به کربلا او همیشه در دلش می گفت کربلا جایی است که عشق وایثار در ان جریان دارد جایی که به امام حسین ع نزدیک می شوم. علی هروز به اسمان نگاه می کرد و دعا می کرد که روزی به این شهر مقدس برود او با دوستانش هر روز درباره کربلا صحبت می کردند و از زیبایی های انجا می گفت سال ها گذشت و علی همچنان در انتظار بود. یک روز علی که درحال نماز خواندن بود ناگهان احساس کرد که صدای امام حسین ع را می شنود او با تمام وجود دعا کرد و از خدا خواست که ارزویش را
براورده کند چند روز بعد خبر رسید که یک کاروان زیارتی به کربلا می رود علی با شوق و دوغ فراوان به مادرش گفت می خواهم به کربلا بروم مادرش با لبخند گفت اگر این ارزوی توست باید بروی علی با کاروان به کربلا رفت وقتی به کربلا رسید احساس کرد که در بهشت است او با چشمان پر از اشک به حرم امام حسین نزدیک شد و دعا کرد علی ان سال 3 بار به کربلا و هر بار که بر می گشت پر انرزی و عشق به زندگی می شد او به دوستانش می گفت کربلا جایی است که می توانی عشق را احساس کنی و به امام حسین ع نزدیک شوی. سال بعد علی دوباره به کربلا رفت و این بار با قلبی پر از شکر گزاری برگشت او فهمید که ارزو ها می توانند به حقیقت بپیوندند اگر با ایمان به انها دعا کنیم و این گونه بود که علی نه تنها به ارزویش رسید بلکه زندگی اش را با عشق و ایمان پر کرد. نویسنده محمد رضا عساکره

داستانعلی اصغرکربلاامام حسین
۱
۰
محمد رضا عساکره
محمد رضا عساکره
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید