ناگفته های تلنبار شده در سینه گاهی آنچنان آزارم میدهند که ناخواسته نیمه شب ها دست به قلم میشوم راستش را بخواهی این روزها دنبال چیزی نیستم که شوقی در من ایجاد کند ، دنبال عشق و معشوقه ای دلفریب نمیگردم
دلم نامه های عاشقانه با آرایه های خاص نمیخواهد.
فقط دنبال خود میگردم ؛ در پی ذره ای امید هستم.
یک طناب نازک و کوچک که مرا به این زندگی گره بزند
اگر میدانستم بهار کجاست او را زودتر به خانمان می آوردم.
شدم گمراه و سرگردان میان این همه ادیان
میان این تعصب ها ، میان جنگ مذهب ها
یکی در فکر تورات است دیگری در فکر نصرانی
هزاران دین و مذهب در این دنیای انسانی
مگر نه که ما انسانیم؟
رها کردیم خالق را گرفتار ادیانیم..