ویرگول
ورودثبت نام
مهدیسآ
مهدیسآمی‌نویسم برای دل خویش، تا شاید روحم آرام گیرد.
مهدیسآ
مهدیسآ
خواندن ۱ دقیقه·۱۲ روز پیش

پرستوی غربت

و من انسانی که در

وطن و تن خود

در غربت به سر می‌برم

وطنی که در آن خورشید خفته بود

و مردمان جان می‌دادند تا خورشید بیدار گردد ،

مردمانی که دلمرده و مبهوت و تکیده

در زیر بار شوم جسدها

از غربتی به غربتی دیگر می‌رفتند

و میل دردناک جنایت در تنشان می‌جوشید

گاهی حرفه‌ی ناچیزه ظلم و ستم

این اجتماع ساکت و بی جان را

از هم متلاشی می‌کرد.

آنها به هم هجوم می‌آوردند

و با دستانی آغشته به خون

در بستر دختران نابالغ می‌خوابیدند،

زنان در اطاقک ها می‌پوشیدند

و طفل‌ها هیچ کودکی نمی‌کردند

تنها امید پرواز پرستوی غربت آن هارا زنده نگه می‌داشت.

پرستوغربتوطن
۱۲
۰
مهدیسآ
مهدیسآ
می‌نویسم برای دل خویش، تا شاید روحم آرام گیرد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید