ویرگول
ورودثبت نام
مهدیسآ
مهدیسآمی‌نویسم برای دل خویش، تا شاید روحم آرام گیرد.
مهدیسآ
مهدیسآ
خواندن ۲ دقیقه·۱۱ روز پیش

نامه؛ در بابِ اندوه

نمی‌دانم درباره‌ی افکار و آنچه که روحم را خراش می‌دهد چگونه برایت نامه بنویسم تا قلی بی قرار من کمی آرام شود در این جنگ تن به تن جان دیگر چیزی از من باقی نمانده که بخواهد به زندگی ادامه دهد ، گاه از خود می‌پرسم که چه بلایی بر سر آن رنگین کمان آرزوهای در من افتاده است؟ چگونه همه‌ی آنها به خاک سپرده شدند؟

اما عزیزتر از جان چه کاری از بس ما بر می‌اید؟

همانا انسان چون تخت بر نشیند برده می‌شود

و چون به‌وسیله مردمان فهمیده شود کتاب زندگی‌اش پیچیده می‌شود و چون دریافته شود به نهایت خویشتن می‌رسد .

و چونان میوه های رسیده‌ای بر زمین می‌افتد و از میان می‌رود

نامه های زیادی از غم و اندوه برایت نوشته ام اما هرآنچه من خستگی خود را بر روی این صفحه های کاهی بر زبان آورده ام بیشتر در آن غوطه ور شدم و توانایی خود را برای رهایی از آن از دست دادم.

گرچه که هیچ‌کدام از ما نخواهد توانست از آن رها شود بلکه هرچه می‌گذرد او را نیز در چرخه‌ی زندگی‌کسالدبار خود جای می‌دهیم ، جر توانایی عادت به آن چیزی دیگری در بال نداریم.

در بخش دیگر از ما خشنودی و خوشبختی‌ست که به استقبال ما می‌آید احساسی که همه تشنه‌ی آن هستند در واقعا شادی همان اندوه بی نقاب است و چاهی که خنده‌هاتان از آن می جوشد بسا که با اشک‌هایتان پر خواهد شد.

اما زندگی و مرگ. . .

براستی اگر می‌خواهید روح مرگ را بچشید وسعت دلتان را برای روی زندگی بگشایید

و عشقو بی عشقی هم در بخش خود در درو همه‌ی ما همانند جز و مد دریایی بی انتهاست.

سرتان را به در نمی‌آورند ، غم و اندوه در کنار خوشی میان همه ما لانه هایی عمیق زده اند و گاهی خاطرات شاد در میان چشم‌هایمان غم می‌کارد گاهی‌هم غم ها شادی با خود می‌آورند.

رنج من جگرسوز است هرچه بیشتر بنویسم ، بیشتر فرسوده و

غم اندوه
۰
۰
مهدیسآ
مهدیسآ
می‌نویسم برای دل خویش، تا شاید روحم آرام گیرد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید