و من انسانی که در
وطن و تن خود
در غربت به سر میبرم
وطنی که در آن خورشید خفته بود
و مردمان جان میدادند تا خورشید بیدار گردد ،
مردمانی که دلمرده و مبهوت و تکیده
در زیر بار شوم جسدها
از غربتی به غربتی دیگر میرفتند
و میل دردناک جنایت در تنشان میجوشید
گاهی حرفهی ناچیزه ظلم و ستم
این اجتماع ساکت و بی جان را
از هم متلاشی میکرد.
آنها به هم هجوم میآوردند
و با دستانی آغشته به خون
در بستر دختران نابالغ میخوابیدند،
زنان در اطاقک ها میپوشیدند
و طفلها هیچ کودکی نمیکردند
تنها امید پرواز پرستوی غربت آن هارا زنده نگه میداشت.