هر آرزویی که کشتم
قبری شد در گوشه ای از قلبم
آرزوهایم بسیار بود ،
گورستانی بی انتها ساختم دل پرشورم را
دلم میخواهد
از خودم بگریزم
دلم میخواهد بروم
دور شوم
آنقدر که دست خودم
به من نرسد.
چهکسی میتواند
من آسی شده را ، از دست خویش نجات دهد؟
ای اندوهپرست
آدم از دست خود به کجا باید شکایت کرد؟