دیگر چه باید بر زمین میگذشت
تا از چرخش خود صرف نظر کند؟
چه حجمی از مویه مادران،
فریاد پدران
و چه شمار بیپایانی از جنازه های کوچک
باید بر گودال های خاکی مینشست
تا لحظه ای مکث کند
و خورشید را از طلوع بازدارد؟
دیگر چه باید رخ میداد
تا پرندگان آواز را فراموش کنند
برگ ها از رقصیدن در باد باز بمانند
و گل ها بخواهند در خاک بمانند
و سر از این جهان سراسر ظلم بیرون نیاورند؟
دیگر باید چه میشد، تا هیچ حیوانِ اهلی،
شیفته ی هیچ انسانِ وحشی نشود؟
چرا جهان
برای این آشوب و هیاهوی انسانوار
هیچگاه به سکوت نمینشست؟
شاید اگر برای کشته شدن هر کودک،
زمین، ساعتی از چرخش خود باز میایستاد.
زمان تلنبار میشد روی شانه هایمان
و انسان با تاریکی ممتد وجودش
رو به رو میگشت.
آینه ها زیاد مهربانند
برای تقدیم نشان شفافیت به آدمی!
شاید اگر با هر گلوله،
زمین زیر پایمان میلرزید
و خورشید
از دیدن صورت هایمان
به وحشت میافتاد
دیگر کودکان
به آسمان پرواز نمیکردند.
پیامبری بیاورید،
شاعری،
سعدی را از گور بخوانید!
بگویید که بدتر از مغولان برگشته اند
شعر بسراید.
گلستان کشورش، گورستان شده است.