ساعت '١٨:۴١، روی کنده درختی که کنار باغچه گذاشتیم، در هوای خنک و ملسی که بهاری هست، نشسته ام...
بعد از مدتها دوباره دست به قلم شدم تا اینجا متني رو با احساسم بنویسم.
توی مدتی که نبودم، سخت درگیر امتحانات پایان ترم دانشگاه بودم، کلاس های جبرانی سنگین و در چند روز اخیر هم درگیر نوشتن متن نشریات علمی.
خدا رو شکر، با وجود مجازی بودن امتحانات و شرایط سخت، نمراتم خوب شد و الحمدلله معدلم بالای 18 میشه، اگر اشتباه نکنم 18.6
یکی از متن هایم توی نشریات علمی یک دانشگاه معتبر منتشر شد و الان هم درگیر آماده کردن متن برای شماره جدیدشون هستم. البته یکی از اعضای هیئت التحریه هستم.
اگر بخوام از آخرین اخبار دانشگاه بگم، بچه ها اعتصاب کردن که کلاس های مجازی شرکت نکنن.
حق میدم به مطالباتشون و روز شنبه با هماهنگی بچه ها کسی کلاس ها رو شرکت نکرد، اما روند این اعتصاب و رفتارشون منطقی نیست و من تنها کسی هستم که کلاس ها رو شرکت میکنم و برخی اساتید لطف دارن و برای تنها دانشجوی حاضر در کلاسشون تدریس میکنن.
واقعیت اینه که به دلایلی که معتقدم، توی گروه مختلط بچه های کلاس نیستم و از دوستانم شنیدم که توهين ها و ناسزاهایی صورت گرفته نسبت به کسی که در کلاس ها شرکت کنه و به همین دلیل یه عده تنها از ترس این ناسزاها در کلاس شرکت نمیکنن و من تنها دانشجویی از کلاس هستم که کلاس ها رو شرکت میکنم.
خلاصه اینکه از ماجراهای دانشگاه، اما دوست داشتم برایتان از بانوجان و مهربان جان و همیشه بهارم بگم، از شمعدانی های باغچه که سیلی شان از زمستان سرخ شده، از گل رز باغچه که همچنان غنچه میدهد.
میخواستم برایتان از عطر سه نرگسی که در باغچه باز شده بودن و چقدر مغرورانه قد علم کرده بودن بگم.
حتی ذوق داشتم برایتان از برفی که بعد از چندین سال به روستا بارید، بگم. مرغ و خروس هایمان که یادتان نرفته؟ بزرگتر شدن و تخم مرغ های خوش رنگی میزارن.
دلم میخواستم از اون روز آخری که ترم 2 توی دانشگاه بودم براتون بگم، از همون روزی که آخرین کلاسمون تجزیه ١ با استاد تش.. بود، از اینکه با دوستام جلوی ساختمان دانشکده عکس گرفتیم و توی ایستگاه دانشگاه، موقعی که اتوبوس برای ما صبر کرده بود، هول هولکی یه عکس گرفتیم و بعدش با سارا و ایناز رفتیم سلف. از اینکه آخرین غذای سلف زرشک پلو بود و هرکس فکرش درگیر رفتن به خونه بود. از آخرین در آغوش کشیدن همدیگه در اون روز و خداحافظی که برای دیدار بعد از یک هفته دوری بود و الان به چهل و خورده ای روز میرسه. دوست داشتم از اینکه بعد سلف رفتم دفتر استاد تجزیه تا سوالی رو برام رفع اشکال کنن و بعدش سریع راهی ترمینال شدم. از اینکه قبل از حرکت راننده، تا زمانی که از شهر خارج بشیم داشتم سوالات تجزیه تمرین میکردم.
دلم میخواست از خستگی اون روز آخر بنویسم که سرم را به در تاکسی تکیه دادم و با تلفن بانو جان بیدار شدم، وقتی پرسید کجایی، فکر میکردم تازه 10 دقیقه میشه از شهر خارج شدم و هنوز به نیمه های راه نرسیدم، اما خانم معلمی که کنارم بود گفت از اون مکان معروف هميشگي رد شدیم و به روستای ما نزدیکیم. فکر نمیکردم اینقدر از خستگی زیاد به خواب برم و متوجه زمان نشم.
خیلی چیزا رو دوست داشتم بیام اینجا بنویسم، از استکان داغ چای، تا تپه های سفید پوش روستا، حتی تا کاغذ باطله هایی که پر بودن از تمرین های شیمی.
الان میفهمم چرا گاهی به کارهایی که میخوایم نمیرسیم، چون غرق کارهایی میشیم که برامون اولویت دارن، اما ما خودمون اولویت هیچ کدوم از کارها نیستیم.
هوا خنک تر شده نسبت به چند دقیقه قبل که شروع کردم به نوشتن، انگشتانم مورمور میکند و صدای تردد ماشین های بالای جاده، و موتور ها مثل همیشه به گوش می رسد.
راستی شب ها صدای مهاجرت دسته هایی از فلامینگو هایی که به دریاچه اطراف می آیند، به گوش می رسد. اون لحظه باید تمام لامپ های حیاط را خاموش کنیم شاید بتونیم اونا رو ببینیم.
الان همیشه بهارم با کاسه ای از تخمه کنارم نشسته.
بابت همه چیز خدا رو شکر میکنم، بابت اون زمانی که صدایم شنید و اجابتم کرد شکر، اما بابت عهدی که بارها شکستم معذرت میخوام.
با تمام ذرات وجودم، بابت همه چیز شکر🌹













الهی شکر 🌱
سه شنبه، ١۴٠۴/١١/٢٨ حوالی ساعت '١٩:١۵
کنار باغچه و در حال یخ زدن