ویرگول
ورودثبت نام
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
خواندن ۴ دقیقه·۱۰ روز پیش

از دانشگاه تا مهاجرت فلامینگو ها

ساعت '١٨:۴١، روی کنده درختی که کنار باغچه گذاشتیم، در هوای خنک و ملسی که بهاری هست، نشسته ام...

بعد از مدتها دوباره دست به قلم شدم تا اینجا متني رو با احساسم بنویسم.

توی مدتی که نبودم، سخت درگیر امتحانات پایان ترم دانشگاه بودم، کلاس های جبرانی سنگین و در چند روز اخیر هم درگیر نوشتن متن نشریات علمی.

خدا رو شکر، با وجود مجازی بودن امتحانات و شرایط سخت، نمراتم خوب شد و الحمدلله معدلم بالای 18 میشه، اگر اشتباه نکنم 18.6

یکی از متن هایم توی نشریات علمی یک دانشگاه معتبر منتشر شد و الان هم درگیر آماده کردن متن برای شماره جدیدشون هستم. البته یکی از اعضای هیئت التحریه هستم.

اگر بخوام از آخرین اخبار دانشگاه بگم، بچه ها اعتصاب کردن که کلاس‌ های مجازی شرکت نکنن.

حق میدم به مطالباتشون و روز شنبه با هماهنگی بچه ها کسی کلاس‌ ها رو شرکت نکرد، اما روند این اعتصاب و رفتارشون منطقی نیست و من تنها کسی هستم که کلاس‌ ها رو شرکت میکنم و برخی اساتید لطف دارن و برای تنها دانشجوی حاضر در کلاسشون تدریس میکنن.

واقعیت اینه که به دلایلی که معتقدم، توی گروه مختلط بچه های کلاس نیستم و از دوستانم شنیدم که توهين ها و ناسزاهایی صورت گرفته نسبت به کسی که در کلاس ها شرکت کنه و به همین دلیل یه عده تنها از ترس این ناسزاها در کلاس شرکت نمیکنن و من تنها دانشجویی از کلاس‌ هستم که کلاس‌ ها رو شرکت میکنم.

خلاصه اینکه از ماجراهای دانشگاه، اما دوست داشتم برایتان از بانوجان و مهربان جان و همیشه بهارم بگم، از شمعدانی های باغچه که سیلی شان از زمستان سرخ شده، از گل رز باغچه که همچنان غنچه می‌دهد.

میخواستم برایتان از عطر سه نرگسی که در باغچه باز شده بودن و چقدر مغرورانه قد علم کرده بودن بگم.

حتی ذوق داشتم برایتان از برفی که بعد از چندین سال به روستا بارید، بگم. مرغ و خروس هایمان که یادتان نرفته؟ بزرگتر شدن و تخم مرغ های خوش رنگی میزارن.

دلم میخواستم از اون روز آخری که ترم 2 توی دانشگاه بودم براتون بگم، از همون روزی که آخرین کلاسمون تجزیه ١ با استاد تش.. بود، از اینکه با دوستام جلوی ساختمان دانشکده عکس گرفتیم و توی ایستگاه دانشگاه، موقعی که اتوبوس برای ما صبر کرده بود، هول هولکی یه عکس گرفتیم و بعدش با سارا و ایناز رفتیم سلف. از اینکه آخرین غذای سلف زرشک پلو بود و هرکس فکرش درگیر رفتن به خونه بود. از آخرین در آغوش کشیدن همدیگه در اون روز و خداحافظی که برای دیدار بعد از یک هفته دوری بود و الان به چهل و خورده ای روز میرسه. دوست داشتم از اینکه بعد سلف رفتم دفتر استاد تجزیه تا سوالی رو برام رفع اشکال کنن و بعدش سریع راهی ترمینال شدم. از اینکه قبل از حرکت راننده، تا زمانی که از شهر خارج بشیم داشتم سوالات تجزیه تمرین میکردم.

دلم میخواست از خستگی اون روز آخر بنویسم که سرم را به در تاکسی تکیه دادم و با تلفن بانو جان بیدار شدم، وقتی پرسید کجایی، فکر میکردم تازه 10 دقیقه میشه از شهر خارج شدم و هنوز به نیمه های راه نرسیدم، اما خانم معلمی که کنارم بود گفت از اون مکان معروف هميشگي رد شدیم و به روستای ما نزدیکیم. فکر نمیکردم اینقدر از خستگی زیاد به خواب برم و متوجه زمان نشم.

خیلی چیزا رو دوست داشتم بیام اینجا بنویسم، از استکان داغ چای، تا تپه های سفید پوش روستا، حتی تا کاغذ باطله هایی که پر بودن از تمرین های شیمی.

الان میفهمم چرا گاهی به کارهایی که میخوایم نمیرسیم، چون غرق کارهایی میشیم که برامون اولویت دارن، اما ما خودمون اولویت هیچ کدوم از کارها نیستیم.

هوا خنک تر شده نسبت به چند دقیقه قبل که شروع کردم به نوشتن، انگشتانم مورمور می‌کند و صدای تردد ماشین های بالای جاده، و موتور ها مثل همیشه به گوش می رسد.

راستی شب ها صدای مهاجرت دسته هایی از فلامینگو هایی که به دریاچه اطراف می آیند، به گوش می رسد. اون لحظه باید تمام لامپ های حیاط را خاموش کنیم شاید بتونیم اونا رو ببینیم.

الان همیشه بهارم با کاسه ای از تخمه کنارم نشسته.

بابت همه چیز خدا رو شکر میکنم، بابت اون زمانی که صدایم شنید و اجابتم کرد شکر، اما بابت عهدی که بارها شکستم معذرت میخوام.

با تمام ذرات وجودم، بابت همه چیز شکر🌹

گل رز باغچه که برف مهمون گلبرگ هاش شده. چقدر هوا سرد بود و دلپذیر. الهی شکر
گل رز باغچه که برف مهمون گلبرگ هاش شده. چقدر هوا سرد بود و دلپذیر. الهی شکر

گل نرگسی که گفته بودم
گل نرگسی که گفته بودم

این عکس رو سر کلاس آلی ١ گرفتم. سمت چپ تابلو من نوشتم. آخرین بار وقتی کلاس‌ چهارم ابتدایی بودم تخته سیاه و گچ داشتیم. بعد از گذشت ١٣ سال، اولین بار بود که با گچ روی تخته سیاه نوشتم. (اگر درگیر حساب کردن سنم هستید، الان ٢٣ سالمه و نفس های اخرشه😅)
این عکس رو سر کلاس آلی ١ گرفتم. سمت چپ تابلو من نوشتم. آخرین بار وقتی کلاس‌ چهارم ابتدایی بودم تخته سیاه و گچ داشتیم. بعد از گذشت ١٣ سال، اولین بار بود که با گچ روی تخته سیاه نوشتم. (اگر درگیر حساب کردن سنم هستید، الان ٢٣ سالمه و نفس های اخرشه😅)

یکی از عکس هایی که توی پاییز گرفته بودیم و میخواستم سر فرصت همون موقع بیام اینجا و از اون روز بنویسم. اما نشد...
یکی از عکس هایی که توی پاییز گرفته بودیم و میخواستم سر فرصت همون موقع بیام اینجا و از اون روز بنویسم. اما نشد...

اینجا امتحان میان ترم درس عمومی تمدن داشتم. آخرین طبقه ساختمان، طبقه پنجم. چقدر شلوغ بود و صدای مراقب همچنان توی گوشمه، مثل همون  مراقب هایی که توی روز کنکور پشت میکروفون صحبت میکنن و میگن داوطلبان گرامی... دقیقا همینطور میگفت
اینجا امتحان میان ترم درس عمومی تمدن داشتم. آخرین طبقه ساختمان، طبقه پنجم. چقدر شلوغ بود و صدای مراقب همچنان توی گوشمه، مثل همون مراقب هایی که توی روز کنکور پشت میکروفون صحبت میکنن و میگن داوطلبان گرامی... دقیقا همینطور میگفت

اینجا آخرین کلاس‌ مهارت های دانشجویی داشتم اگر اشتباه نکنم. بخش علوم تربیتی...
اینجا آخرین کلاس‌ مهارت های دانشجویی داشتم اگر اشتباه نکنم. بخش علوم تربیتی...

این عکس ادامه همون عکس بالایی هست با انار...
این عکس ادامه همون عکس بالایی هست با انار...

داشتم عکس میگرفتم و اصلا متوجه این گربه نبودم، بعدا بانو جان گفت ببین داره نگات میکنه...
داشتم عکس میگرفتم و اصلا متوجه این گربه نبودم، بعدا بانو جان گفت ببین داره نگات میکنه...

اینجا رو مهمون اولین حقوق دوقلوها بودم. ادمین پیج مشاور کنکور شون هستن و میخواستن قبل از اینکه به تعطیلی بخوریم، منو مهمون کنن. توی محوطه خوابگاه از کافه ای که پایین یکی از خوابگاه ها باز کردن خریدیم...
اینجا رو مهمون اولین حقوق دوقلوها بودم. ادمین پیج مشاور کنکور شون هستن و میخواستن قبل از اینکه به تعطیلی بخوریم، منو مهمون کنن. توی محوطه خوابگاه از کافه ای که پایین یکی از خوابگاه ها باز کردن خریدیم...

اینجا بارون میومد و منم میخواستم از استادم سوال بپرسم و رفع اشکال کنم، منتظر موندم و توی این فاصله رفتم سالن مطالعه بخش فیزیک و جلو پنجره نشستم و این عکس اونجا گرفتم.
اینجا بارون میومد و منم میخواستم از استادم سوال بپرسم و رفع اشکال کنم، منتظر موندم و توی این فاصله رفتم سالن مطالعه بخش فیزیک و جلو پنجره نشستم و این عکس اونجا گرفتم.

روز آخر دانشگاه از ترم ٣، میخواستم برگردم خونه. ١٠ دی ماه روز سه شنبه ساعت حوالی ۴ الی ۵ بعد از ظهر بود. چقدر خسته و پر از دغدغه امتحانات پایان ترم بودم
روز آخر دانشگاه از ترم ٣، میخواستم برگردم خونه. ١٠ دی ماه روز سه شنبه ساعت حوالی ۴ الی ۵ بعد از ظهر بود. چقدر خسته و پر از دغدغه امتحانات پایان ترم بودم

اینم اگر اشتباه نکنم دو هفته آخری گرفتم از محوطه خوابگاه. عجب هوای بارونی بود...
اینم اگر اشتباه نکنم دو هفته آخری گرفتم از محوطه خوابگاه. عجب هوای بارونی بود...

الهی شکر 🌱

سه شنبه، ١۴٠۴/١١/٢٨ حوالی ساعت '١٩:١۵

کنار باغچه و در حال یخ زدن

دانشگاهنوشتن متن
۴
۰
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید