سلام... چهارمین روز ماه رمضان هم تموم شد، به لطف خدا جزء ۴ هم به همراه بانو جان خوندم.
بدون مقدمه از اتفاق امروز سر کلاس تجزیه ٢ با استاد در... د رو شرح میدم.
طبق عادت همیشه سر کلاس فعال هستم، سوال میپرسم و سوال جواب میدم. امروز یک سوال ساده ای پرسیدم و استاد متوجه نشد، چون برای خوانا بودن متن باید فارسی رو با انگلیسی نوشت مثل salam(سلام)
استاد متوجه سوالم نشد، گفت بیا روی خط، هر کاری کرد نتونستم صحبت کنم، صدام نمیرفت و مشکل از سمت من بود که نمیتونستم میکروفونم روشن کنم. تا اینجای ماجرا مشکلی نبود، یهو استاد بهم گفت خانم فلانی زنگ بزنید به من یا شماره تون رو بدید من زنگ بزنم و صداتون بزارم روی بلندگو تا بچه ها صدات رو بشنون و سوال بپرسی😐
یعنی هم هنگ بودم، هم بدم اومد، هم مونده بودم چی بگم 😅
با انگلیسی نوشتم، ممنون استاد سوال خاصی نیست...
انگار توی ذوقش خورد و ادامه درسش رو داد.
اما مدیون هستید فکر خاصی درباره این استاد کنید، فقط خیلی پیگیر و دغدغه مند دانشجوهاش هست.
نکته جالب و خنده دار اینجاست که استاد واقعا جای پدر دانشجوهاش هست و به گفته خودش بچه اش دانشجوی دانشگاه ما هست، اما بهمون میگه خواهر و برادران😅
خلاصه این از ماجرای خنده دار امروز من.
ظهر کليپی رو دیدیم که داشت زولبیا درست می کرد. با بانو تصمیم گرفتیم ما هم درست کنیم.
اینقدر خوب شده بود که در آخر تمامش رو راهی سطل زباله کردم😄
شاید باورتون نشه، اما چنان بوی سرخ کردن و آب شکر پیچیده بود توی خونه، پنجره ها رو باز کردیم و بعد از جمع و جور کردن آشپزخونه، رفتیم توی حیاط نشستیم تا هوای خونه عوض بشه... 😅
پی نوشت ۱ : خیلی دلم برای مهربان جانم تنگ شده، تقریبا دو هفته ای میشه که ندیدمش.
پی نوشت ۲ : امروز پوست تخم دو قمری هایی که تابستان، بالای بالکن براشون با سبد لانه درست کرده بودیم، افتاده بود. فکر کنم جوجه شون به دنیا اومده...
پی نوشت ٣ : پایتخت امشب تموم شد، همون فصلی که رفته بودن ترکیه
خدایا هزار مرتبه شکرت🌹



الهی شکر 🌱
یکشنبه، ١۴٠۴/١٢/٠٣ حوالی ساعت '٢۴:١۵
بانو و همیشه بهار سرگرم فضای مجازی اند تا من نوشته ام برای ویرگول تموم بشه و بخوابیم