ویرگول
ورودثبت نام
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
خواندن ۵ دقیقه·۲ روز پیش

به وقت لاله عباسی ها و خاطرات بچگی

سلام

باز هم منو و حیاط و عصرتابستان و نسیم خنک...

این هوا مرا به گذشته، به خاطرات کودکی می برد.

چند روزیست خیلی دلتنگ بچگی هایم می شوم.

حتی دلتنگ آنهایی که سالهاست دیگر ندیدمشان و آرام خفته اند، حتی دلتنگ آقاجانی که وقتی چشم باز کردم، تنها قاب عکسی از او دیده بودم.

بچه که بودم املای خوبی داشتم، با ذوق کتاب فارسی را می دادم به بانو تا املا بگیرد. حتی روز اول مدرسه بعد از اینکه کتاب یمان را می گرفتیم، ظهر به جای خواب می نشستم و تمام داستان ها و درس ها و روان خوانی ها را می خواندم و لذت می بردم.

این عادت تا سال آخر مدرسه داشتم. به گونه ای که وقتی بزرگتر شده بودم به معلم های ادبیاتم همان اول سال اعلام می کردم فلان درس را من می‌خواهم بخوانم...

هنوز داستان ننه گلی در خانه نبود، را خوب از ابتدایی به خاطر دارم. لک لک ها و لاک‌پشت هم که همگی به یاد داریم.

مثل الان برنامه کودک نبود، ساعت ٩ صبح تا ١٠ از شبکه ٢ برنامه کودک پخش می‌شد، آخر هفته ها مسابقه محله بود و فیتیله ها.

خوب به یاد دارم آن سال‌های کودکی را که بانو موهای چتری ام را شانه می زد، و با یک زنبیل کوچک آبی که داشتم و با ٢٠٠ تومن راهی مغازه کوچک و قدیمی سر کوچه مان می کرد تا برای تماشای برنامه کودک خوراکی بخرم. همیشه بستنی یخی با طعم پرتقال با یخمک می خریدم.

در آن دنیای کوچکم، بی دغدغه بستنی یخی ام را لیس میزدم و دنبال رد و پای آبی میگشتم، همان سگ آبی رنگی که با مجری باید سرنخ پیدا می کردم.

چقدر عاشق پازل بودم، و هنوز که ایام ٢۴ سالگی را می گذرانم، شعر کتاب (اسم یه دختر لی لو) حفظ هستم. شعر این کتاب رو وقتی که سواد خواندن نداشتم یاد گرفتم.

زنگ های نقاشی را دوست نداشتم، تمام نقاشی هایی که معلم میخواست رنگ کنیم، من با یک مداد رنگی تمام آن را نامنظم و با بی حوصلگی رنگ می کردم.

هنوز که هنوز است نقاشی را دوست ندارم، اما اینکه تقاشی کشیدن دیگران را تماشا کنم برایم جذاب است. بزرگتر که شدم قلم سیاه کار کردم و اگر فرصت شود، روزی عکس شان را می گذارم.

واقعا دلم برای آن ایام کودکی ام تنگ شده. هر روزی که می گذرد، من بزرگتر می شوم، همیشه بهارم بزرگتر می شود؛ بانو جان و مهربان جان...

دلم لک زده برای آن روزهای ابتدایی که وقتی به سر کوچه می رسیدم بوی رب گورجه گرفتن بانو و دیگر همسایه ها به مشام می رسید.

ظهر های پاییز بانو می خواست بخوابم و مشق هایم را عصر بنویسم، اما وقتی بانو جانم به خواب می رفت آرام بلند می شدم و مشق ها را می نوشتم و می نشستم تا بانو بیدار شود و عصر بیرون برویم.

در بازی های کودکانه ام خاله می شدم و معلم زبان، خیلی وقت ها هم دکتری بودم که با دوچرخه از آشپزخانه به اتاق می رسیدم برای معالجه عروسک ها.

تخته ای داشتم به اسم دارا و سارا...

عاشق اسم سارا شده بودم، زیباترین و دوست داشتنی عروسکی که در پیش دبستانی مهربان جان برایم خریده بود را اسمش سارا گذاشتم...

عمو فردوسی از پیش دبستانی دارم که هنوز کار می کند، عاشق این بودم که حروفش را اشتباه بزنم و بگوید: اشتباه کردی عزیزم، دوباره امتحان کن

چقدر شادونه دوست داشتم، هنوز که هنوز است خیلی دوست دارم. غیر از آنکه در مدرسه می خریدم، عصرها وقتی تعطیل می‌شدیم شادونه می گرفتم تا در خانه بخورم. حتی الان هم که دانشگاه می روم، محال است نخرم.

خوب که نگاه می کنم، هر چه بزرگتر می شوم، قطعات پازل زندگی بیشتر می شود. برنامه کودک، جایش را می دهد به بازی روزگار. کتاب قصه هایمان گاهی پایان خوش ندارند و گاهی از ذوق شیرین داستان به خواب نمی رویم.

حالا که بزرگتر شده ام دلم نمی خواهد زنگ آخر مدرسه به صدا در آید.

زندگی دارد تلافی می کند، او هم با یک مداد رنگی سفید به جان موهایم افتاده و سراسر را می خواهد یک رنگ کند.

طعم ترش شادونه، هنوز مان طعم را می دهد...

یادم آمد، آخر یکی از انشاء هایم نوشته بودم:

زندگی دوختن شادی هاست، و به تن کردن پیراهن گلدار امید. زندگی باغچه است، گل در آن باید کاشت، ور نکاری گل من، علف هرز در آن می روید...

الهی هزار مرتبه شکرت🌹

شبی که با بانو جان گورجه ها رو صاف کردیم
شبی که با بانو جان گورجه ها رو صاف کردیم

اینم نتیجه نهایی... 🙃
اینم نتیجه نهایی... 🙃

گل های لاله عباسی...
گل های لاله عباسی...

فقط برای ریا میگم، وضو اینجا چقدر دلچسب بود.
فقط برای ریا میگم، وضو اینجا چقدر دلچسب بود.

پی نوشت١: چند روز پیش مهربان جان چند کیلو گورجه خرید. زیر سایه درخت انجیر حیاط، بانو گورجه ها را می‌شست و من و مهربان جانم خورد می کردیم. بعد از چند روز زیر آفتاب ماندن، با بانو آن ها را صاف کردیم و بالاخره دیروز بانو رب گورجه ها را درست کرد.

پی نوشت ٢: چقدر روزهای سختی رو می گذرونیم، فکر به مراسم حضرت آقا قلبم را به درد میاره. بغض بدی توی گلو دارم که هرچه گریه میکنم تموم نمیشه.

چقدر دلم میخواست میتونستم توی مراسم بدرقه شرکت می کردم.

پی نوشت ٣: از شنبه هفته گذشته که پایان ترم تجزیه دارم، دیگه درس نخوندم. اصلا نمیدونم دارم چه کار میکنم. دوتا از امتحان ها افتاده بعد از مراسم آقا.

پی نوشت ۴: از اونجایی که توی متن هام گاهی اسم درس ها رو میارم، خواننده های همیشگی اگر مایل باشید میتونم کمی از این درس ها بگم چیه و يه پست موقت بزارم.

پی نوشت ۵: طبق همیشه دعای سلامتی و حال خوب برای همه دارم و ان شاء الله خدا به تمام بیماران شفا بده...

الهی شکر🌱

شنبه ١٣ تیرماه ١۴٠۵ حوالی ساعت '٢١:٠١

به وقت چای و حیاط و هوای خنک...

به وقت چای و حیاط و هوای خنک...

برنامه کودک
۱
۰
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید