سلام...
امروز سوم رمضان بود، خدا رو شکر به خوبی گذشت و سه جزء قرآن رو با بانو جان خوندم.
کلاس های مجازی امروز، تمام بچه ها شرکت کرده بودن. چقدر ساعت ٨ صبح بیدار شدن بعد از سحر برام سخت بود...
یادمه پارسال، باید برای سحر بیدار میشدم و بعد ار نماز صبح آماده میشدم که با سرویس برم شهر و ساعت ٨ صبح هم کلاس داشتم. چقدر خسته میشدم روزهای شنبه، از قضا بد ماشینی بودم و نمیتونستم کمی آب بخورم تا حالم جا بیاد. خلاصه روزهای شنبه، تا شب من حالت تهوع داشتم و چقدر امسال به لطف خدا بهتره. در هر شری، خیری هست میشه این، درسته مجازیه و واقعا کیفیت آموزش پایینه اما برای روزه گرفتن خیلی راحتیم...
به لطف خدا تونستم در حذف و اضافه امروز، آزمایشگاه هام رو تغییر بدم و اونایی که میخواستم، بگیرم.
سه تا آزمایشگاه این ترم دارم، باید برای هر جلسه گزارشکار کامل بنویسم و هر جلسه امتحان بدم...
ان شاء الله خدا بخیر کنه و معدلم پایین نیاد.
از امروز بگذرم و کمی شرح حال دیروز بدم.
قبل از ظهر با بانو جان رفته بودیم توی حیاط و بادمجانها رو سرخ میکرد، و غذای افطار هم توی حیاط درست کرد...
سارا نزدیک ظهر زنگ زده بود و همون موقع خروس مان شروع کرده بود به خوندن...
سارا یهو گفت، چه خروس بی محلی 😅
گفتم این خروس ما هست و موقع اذان ظهر، اذان صبح و حتی نیمه شب شرعی هم میخونه.
براش جالب بود و نمیدونست...
شاید باورتون نشه، مرغمون وقتی تخم مرغ میزاره، صدای خروس میده، جدی میگم😅
الهی شکر بابت این روزها، خدایا شکرت 🌹
ان شاء الله حال دل همه آدما خوش باشه و سالم باشن. واقعا هیچ چیزی بالاتر و بهتر از سلامتی برای آدم و عزیزانش نیست. به قول پیامبر، دو نعمتی که قدرشون رو نمیدونیم مگر اینکه وقتی از دستشون بدیم، امنیت و سلامت هستن.






الهی شکر 🌱
شنبه ١۴٠۴/١٢/٠٢ حوالی ساعت '٢٣:٣۵