سلام
امروز صبح با نسیم خنک چشمام رو باز کردم، چرخی زدم تا ببینم صدای جارو کردن باغچه از کدوم سمته. بانوجان هر روز صبح حیاط رو جارو میکنه حتی عصرها و هرزمان که باد بیاد و برگ بریزه.
با همیشه بهار تشک هامون رو جمع کردیم و با آب خنک حوض، دست و صورتم رو شستم. اما هنوز خستگی و مور مور شدن چشم هام از بین نرفته بود.
داخل خونه واقعا گرمه، اما قبل از صبحونه موهام رو بستم و نصفه آماده شدم برای رفتن به مراسم هیئت...
طبق عادت هر روز، قبل از صبحونه چای خوردم و صبحونه با روضه حاج مهدی رسولی از شبکه خبر برای آقا، عطر گریه گرفت.
زیرنویس تلویزیون رو میخوندم و حرص میخورم، اینکه چندتایی ذکر خیر دولت نشدم دروغه.
ظرف ها رو شستم و همون طور که مشغول کارهای اشپزخونه بودم یهو صدای در حیاط بلند شد.
پیرمرد محله، شیر آورده بود.
بانوجان توی حیاط مانده بود و همان طور که مسواک میزدم چادر نمازی را پوشیدم و رفتم کنار بانو، هر دو با یک چادر آمدیم داخل.
شاید اگر حوصله کنید و این متن را بخوانید، زیاده گویی باشد، اما خنده بانو ارزشش را دارد که از آن لحظه بگویم.
کمی نگذشت که صدای یاالله مهربان جان بلند شد. مهربان جان پیرمرد را تعارف کرده بود که بیاید داخل، او را میشناخت.
موکت را در زیر سایه دیوار و پنجره پهن کرد.
از پیرمرد بخواهم بگویم، قد ببند و هیکلی بود اما چهره مهربانش از پشت محاسن سفیدش معلوم بود. موهای سفیدش تقریبا بلند بود و عینک آفتابی بر سر داشت.
کمی خمیده راه میرفت. گرچه اولین بار بود میدیدمش، اما چهره گرمی داشت و از حضورش در حیاط خانه کنار مهربان جان حس خوشایندی برایم داشت نمی دانم چرا...
خلاصه س
سریع با همیشه بهار و بانوجان، سینی چای و هندوانه را آماده کردیم تا مهربان جان ببرد.
دست بانو موقع خورد کردن هندوانه برید...
نیم ساعت بعد از آمدنش، او راهی شد و ماهم راهی هیئت شدیم.
آفتاب داغ، با چادر مشکی عجب حالی داشت. دلم میخواست سریع به سایه ای پناه ببرم
در سایه جلوی مغازه شوهر عمه، با بانوجان و همیشه بهار و عمه ز... و عمه ل... نشستیم.
صدای نوحه، زنجیر زنی و طبل زدن، برو بیا و دعوای بچه ها، دود اسپند و باد خنک و صدای پچ پچ زنان صفایی داشت.
مراسمات را دوست دارم، حس خوبی دارد یعنی فضای خوبی است اما در هیئت محل تا به حال نتوانسته ام آنگونه که میخواهم ارتباط معنوی بگیرم. شاید به خاطر کوچک بودن و آشنایی که تمام اهالی باهم دارند، گریه یا غرق شدن در حال خودت اندکی معذب کننده است.
آنقدر باد می آمد و گاهی گرد و خاکی به پا می کرد به گونه ای که حتی پلک هایم پر از خاک بود.
به بانوجان تکیه داده بودم و زنجیر زنی را نگاه می کردیم.
یکی کیک پخش می کرد و دیگری بستنی.
بچه هایی هم که شربت آب لیمو رو در کتری های بزرگ و زرد موکب را پخش می کردند.
بالاخره مراسم تموم شد و چون یک سالی میشه روحانی محل رفته و محله روحانی نداره، برخلاف سالهای قبل زیارت عاشورا خونده نشد
عمه ف... اومد خونه و بسته های نذری آورده بود که شب توی مراسم شام غریبان بانوجان پخش کنه.
با صرف هندوانه و چای گرم صحبت شدیم.
او رفت برخلاف میلم....
ناهار نذری هیئت، قیمه بود و چون اکثرا اهالی روستا مهمان داشتن، هیئت زیاد پخت داشت.
عصر هم با بانوجان راهی دارالرحمه شدیم و سالگرد آقا جان بود، همزمان مراسم های دیگه ای هم بود و خیلی شلوغ شده بود.
حال امروز گرفته بود، مخصوصا با دیدن پسر بچه نوجوانی که در خاک خفته بود، فضا را بیشتر برایم سنگین می کرد....
(تا اینجای این نوشته روز پنج شنبه ۴ تیرماه نوشته بودم).
حالا برای ادامه روایت آن روز گوشه ای از سالن لم داده ام و با صدای کولر و عطر سیر، و بعد از یک روز پرتنش سیاسی با یکی از دوستان، فراغتی یافتم تا اذان مغرب نوشته ام رو تکمیل کنم.
آخر مراسم موقع برگشت، از بانو خواستم مجدد کنار قبر عمه برویم، نشستم و فاتحه ای خواندم، اما دلم میخواست بیشتر بمانم و به دلیل شلوغی معذب کننده سریع بلند شدم و نهایتا از سرخاک با بانوجان و زن دایی س... و بچه ها برگشتیم.
خسته راه بودیم و پاهایم توان راه رفتن نداشت، چادر و کفش هایم پر از خاک بودند انگار از گور برخواسته بودم. هندوانه ای که آن روز برای پیرمرد ماجرا قاش زده بودیم رو کنار باد خنک کولر به همراه بانوجان و همیشه بهارم خوردیم، مهربان جان هنوز به خانه نیامده بود.
از ماجراهایی که سرخاک اتفاق افتاد برای همیشه بهارم تعریف می کردم(برای اینکه خودم یادم بمونه چه ماجراهایی دوتا از مهم ترینش رو به عنوان نشانه مینویسم، گفتن نمی توانم و جواب رد به خانم ملک... و بلند صدا زدن اسم بین شلوغی توسط هو... و عصبانی شدن، یعنی بنده خدا اینقدر درک نداره که نباید توی محیط شلوغ و عمومی و به خصوص پر از مردونه این حرکت رو انجام نده واقعا بعضی محبت ها محبت نیست، بلکه آزار دهنده و اذیت کننده هست).
خلاصه عصر عاشورا و عصر پنجشنبه باشه، و بانویم اسپند دود نکنه؟
تشک ها را توی حیاط پهن کردیم و نمازم رو خوندم، بعد از شام خوردن مهربان جان و آماده کردن نوحه اش برای شام غریبان، راهی هیئت شدیم.
همیشه بهارم طبق هرسال با آب و لیوان شیشه ای و روغن سه تا به اصطلاح شمع درست کرد.
الحق که مراسم شام غریبان برایم حال و صفای خوبی داشت، مهربان جان نوحه اش را خواند، و بچه ها حلقه وار سینه میزدند. چیزی که باید بگویم این است در محله ما بعد از مراسم زنجیر زنی صبح، دیگر هیئت جمع میشد و مراسم شام غریبان نداشت، اما چهار پنج سالی هست که از یک ماجرایی آغاز شد.
بانوجان بسته های نذری عمه ف... را پخش کرد و در آخر راهی خانه شدیم.
اون روز پر از مشغله و برو بیا بود، سریع دو صفحه قرآن هرشبم رو خوندم و در خنکای شب به خواب رفتم.
پی نوشت ١:امروز صبح تا بیدار شدم پیام یکی از بچه ها رو دیدم که نمره شیمی فیزیک وارد شده و نمره ام نهاییم ١٩.۵۵ شد.








الهی هزار مرتبه شکرت 🌹
پی نوشت ٢: دیروز پایان ترم تجزیه ٢ بود، به خدا که ١٧ تا صفحه نوشته بودم بی اغراق البته دوتاش نمودار بود. امتحان جوری بود که انگار استاد قصد انتقام داشت، باوجود اینکه سر تمام کلاس ها بودم و جزوه مینوشتم، در سوالات با واژه ها و اصطلاحات جدیدی مواجه شدم که استاد نگفته بود. حتی یک عدد باید از جدول های قرار دادی می داد که گفته بود خودتون ببینین چه عددی مناسبش هست، آخه مومن من جدول و اعداد قراردادی جهانی که با آزمایش اثبات شدن چطور به دست بیارم
پی نوشت ٣: امروز انتخابات کاندیداتوری نشریات دانشگاه بود، تشکل ها انقلابی نتونستن نماینده اصلی داشته باشه و کم کاری از بچه ها بود، رای من و اون دانشجوی آقا مساوی شد و هر کدوم ١۵ رای داشتیم. حالا از بین ما قرعه کشی میشه که یکی به عنوان عدالبدل انتخاب بشه.
پی نوشت۴: والیبال ایران از باکو امروز عصر با ٣ بر ١ برنده شد
پی نوشت ۵:دیشب با همیشه بهار توی حیاط نشسته بودم که یک دفعه دیدم یک سوسک اومد روی کمر همیشه بهارم. از ترس زبونم بند اومده بود فقط بلند گفتم روی کمرته، همیشه بهار هول کرده بود. بلند شدم که فرار کنم، خوردم زمین. چقدر بعدش از ترس می لرزیدم.
پی نوشت۶: روز جمعه متوجه شدم برادر هم کلاسی کوردم توی تصادف فوت شده. خیلی ناراحتش شدم، خدا بهشون صبر بده. برای همین دیروز ظهر بعد از امتحان استاد تجزیه ٢ بهم پیام دادن که بت بچه ها صحبت کنم که اگر موافق هستن به صورت مجازی برای برادر این همکلاسی مون مراسم ختم بگیریم. اما چون روحیه اش خوب نیست لغو شد
پی نوشت ٧: ممنونم که تا اینجا حوصله کردید و نوشته رو خوندید🌹
پی نوشت ٨: طبق عادت از خدا دعای سلامتی و حال خوب و دور بودن از غم غصه برای همه دارم، و ان شاء الله خدا به دلم همه مردم آرامش و صبر عطا کنه.
الهی شکر🌱
یکشنبه ٧ ام تیرماه سال ١۴٠۵ حوالی ساعت '١٩:۴٠
به وقت حیاط و هوای خنک