سلام...
خدا رو شکر امروز هم یکی از اون روزهای خاطره انگیز من شد، از اون روزایی که غرق در لذت میشی و گذر لحظه ها رو متوجه نمیشی... دیگه صدای تیک تاک ساعت رو نمیشنوی، حتی گرسنگی روزه رو هم متوجه نمیشی. سراسر نفس کشیدن در دستان سایه خنک لذت است...
امروز از ساعت ٨ صبح تا ١١،کلاس های معدنی١ و آلی٢ داشتم. چقدر مطالب زیبا بودن، مخص3چقدر استاد آلی ما عالی هست...
کلاس ها که تموم شد، بانو سبزی خرید و دوتایی زیر سایه زیتون در حیاط مشغول پاک کردن سبزی شدیم.
هم سبزی آشی به قول خودمون، هم سبزی نونی(البته ما به جای سبزی نونی میگیم سبزی خوردن😅 و به سبزی مخصوص قورمه سبزی میگیم سبزی آشی...)
اغراق نکنم، تقریبا اولین بارم بود سبزی آشی پاک میکردم.
یکی از کارهایی که علاقه دارم انجام بدم، سبزی پاک کردن هست. سبزی ها رو پاک کردیم و سریع مشغول شستنشون شدیم.
از حوالی ساعت '١١:١۵ تا '١۴:٣٠ درگیر سبزی بودیم.
به حدی که نمازم رو ساعت ٣ عصر خوندم.
با بانو جان تصمیم گرفتیم که برای خرید وسایل خونه عصر بریم شهرستان...
اول به پیشنهاد من رفتیم امام زاده، خیلی دلتنگ آقاجانم شده بودم، همون آقاجانی که هیچ وقت ندیدمش اما مهرش توی تمام ذره ذره وجودم ریشه داره...
وارد امام زاده که شدیم اول رفتیم سر مزار دایی خوش سیمایی که اون رو هم هیچ وقت ندیدمش و الان سالها از اون بزرگترم...
بعد از زیارت چندجایی خرید کردیم از جمله داروخونه و در مغازه لوازم التحریر، کاغذ و خودکار بیک آبی و قرمز گرفتیم؛ بانو جان اونجا یک جاکلیدی مثل هم برای منو و همیشه بهارم خرید...
اون بین همیشه بهار زنگ زد که پستچی محل، مش صمد بسته ای که سفارش داده بودم آورده...
هوای خنک، ماه رمضان، شلوغی پیاده رو، نایلون هایی پر از خرید، صدای بوق ماشین ها، بوی سمبوسه چهار راه، نورهای رنگی مغازه ها همگی برایم زیبا بود...
ساعت ١٩ تازه رسیدیم خونه و هنوز افطار نکرده بودم...
خدا رو شکر روز خوب و سرشار از خاطره و لذت بخش بود، الهی شکر🌹
پی نوشت ۱ : فقط برای اینکه خودم یادم بمونه، عکس، لباس، دامن، دلقک...







الهی شکر
دوشنبه ١۴٠۴/١٢/۴ حوالی ساعت '٢۴:١۵
به وقت خستگی و خواب...