ویرگول
ورودثبت نام
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

صبح پنجشنبه و پنجره کلاس

با کلی سرگیجه و صدای زنگ گوشی بیدار شدم...

اولین کاری که کردم این بود که آب دهانم را قورت دهم، ببینم آیا سوزش و دردی حس میکنم؟ آیا واقعا سرما خورده ام؟ اما اثری از هیچ چیز نبود.

اتاق تقریبا تاریک بود و پرده زرد رنگی که به تختم آویخته بودم، حس و حالم را آرامش می‌بخشید، انگار دستی گرم روی روح سرد و ناآرامم بود.

موهای بلندم را بافتم و با کمی زحمت، آبی به دست و رویم کشیدم.

همان طور که صورتم را با آب ولرم میشستم، نگاهم با نگاه خودم در آیینه تلاقی کرد.

تازه یادم آمد ماجرا صبح موقع اذان را؛ هانیه بیچاره چقدر صدایم میزد، چقدر در صدایش خواهشی بود برای بیدار شدن و نماز خواندنم؛ اما من در توهم ناشی از قرص های سرماخوردگی، خوابیده بودم.

تقریبا یک ساعت به شروع امتحان مانده بود، سریع لقمه نان و پنیر و گردو را میگرفتم و میخوردم، دو استکان چای گرمی که شب گذشته دم کرده بودم را، خوردم...

صدای بانو مسکن بدن درد خفیفم بود...

اماده شدم، جلو آیینه قدی در خروجی، کمی ماسک آبی رنگم را جابه جا کردم، گیره روسری ام را محک تر و چادرم را تنظیم کردم تا خوب به سرم نشسته باشد...

کوله ام را برداشتم، با باز کردن در سالن، هوای خنکی به صورتم ضربه زد. چقدر هوا خوب بود، اما برای بدن کوفته من کمی سرد بود....

چادرم را سفت گرفته بودم و سریع راه میرفتم تا به موقع برسم، یکی از همکلاسی ها پیشنهاد داد با ماشین او برویم دانشکده...

از خدا خواسته تعارفی زدم و سریع سوار شدم.

رسیدیم به دانشکده، جایی که این همه لفظ قلم امادم تا توصیفش کنم...

ساختمان بلند و پنج طبقه، درختان زرد و نیمه خشکی که اطرافش قد علم کرده بودند، و برگ های زرد و خشکی که فرشی شده بود به تن زمین...

هوایی نیمه ابری، باد سر پاییزی و صدای دانشجوها...

چقدر شلوغ بود!

هرکس کتاب تفسیری به دست، مشغول خواندن. برایم جالب بود حتی آنهایی هم که به ظاهرشان نمی‌خورد درس بخوانند؛ کتاب به دست راه می‌رفتند و می‌خواندند...

پله های جلو ساختمان را بالا میرفتم، روی یکی از ستون های مسیر که همسایه درختی بود، برگه راهنمای شماره صندلی و طبقات نصب شده بود.

طبقه ای که باید میرفتم را پیدا کردم.

چادرم را جمع کرده بودم و با کمی بدن درد، بیست و هفت پله را طی کردم...

طبقه سوم، اتاق ٣٠۵...

جایی که باید می‌نشستم و امتحان تفسیر را میدادم...

صندلی سبز رنگی، که شماره ٢۴١ بر آن نوشته شده بود، متعلق به من بود.

سومین صندلی در سومین ردیف...

چقدر جایی که نشسته بودم دنج بود و سرشار از حس خوب...

هر دو در کلاس تا آخر باز بود و من دقیقا رو به روی در بودم. به راحتی می‌توانستم شاخه های خشک و نحیف درختی که خودش را قاب پنجره اتاق روبه روییم کرده ببینم، با پیش زمینه ای که سردر ساختمان بخش شیمی، در آنجا جا خشک کرده بود...

برای دیدن این منظره حس برانگیز باید نگاهم را از صندلی ها و دانشجویانی که در راهرو نشسته بودند می گذراندم و به پنجره اتاق ٣٠١ و این تصویر جان نواز خیره میشدم...

اتاق گرم بود؛ و من هم دلم گرم خدا و دعای بانویی که امتحان را خوب دهم...

آسمان، از بام دانشگاه...
آسمان، از بام دانشگاه...

الهی شکر 🌱

پنجشنبه، ١۴٠۴/٠٩/۶ حوالی ساعت ١٩. ترم سوم

خوابگاه ١١، ۵۴.

بدن دردامتحانکلاس
۲
۲
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید