ویرگول
ورودثبت نام
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

نوشته ای از آبان

سلام.

امروز یکشنبه، سرشار از تکاپو و خستگی و صد البته لحظات خوش کنار دوستانم بود...

امتحان میانترم شیمی آلی١، که قرار بود فردا باشه رو لغو کردیم البته ساعت ١٢/۵ ظهر دیگه قطعی شد.

این بین وقت نکردم ناهار بخورم و تنها به صبحانه و شام کفایت کردم.

میوه های بانو، عطر زندگی میداد...

دیروز و امروز دائم به این فکر میکردم که خدایا شکرت دغدغه ام امتحانات هست، دیر نرسیدن به کلاس ها هست، الهی شکرت که دغدغه های بی دغدغه ای دارم...

این لحظه که مینویسم، گوشه ای از هیاهوها ساکت ایستاده ام، بر بلندای خستگی... در اندیشه اینکه چقدر عمر زود می‌گذرد، چقدر من تغییر کردم. چقدر از اون روزها و شبهایی که فکر میکردم تموم نمیشه، اما حالا فرسنگ ها آن طرف رودخانه لحظه ها به نظاره گذشته نشسته ام...

به یاد صفحه ای از کتاب کنکورم افتادم که یه تیکه از غذام افتاد روش و من تاریخ زدم.

راستش چقدر توی ذهنم آرزوهایی داشتم که حالا انگار مالکشان نیستم...

به حکمت خدا باور دارم، به برنامه ها و تقدیرش...

اما برای من که توی اوج جوانی، سه سال خودم رو از زندگی محروم کردم اما اون چیزی که میخواستم نشد...

حقیقتا دلم میخواد اون روزها رو قاب بگیرم و بزارم گوشه ای از زمان خاک بخوره، و من فراموش کنم به دیوار عمرم آویزان بوده...

خیلی خسته ام، کلاس های امروزم و کارها به شدت منو خسته کرد...

مدتی هم هست که نه فرصت میکنم نه دستم به نوشتن میره...

اما زود برمیگردم، شاید چند روز دیگه...

فقط خواستم بنویسم تا این لحظه های عادی اما معرکه این روزهام بمونه به یادگار...

به وقت خستگی یه روز دانشجویی در ایام ٢٢ سالگی...

الهی شکرت🌹

یکشنبه ١١ ام آبان ماه سال ١۴٠۴

حوالی ساعت '٢٢:٠۵

پی نوشت ۱ : این نوشته ام رو بین یادداشت های گوشیم دیدم، اون روزا اینقدر درگیر بودم که فقط به نوشتن یادداشت اکتفا میکردم تا بعدا سر فرصت اینجا برای خودم به یادگار بزارم.

پی نوشت ٢: دو روز گذشته به همراه بانو و همیشه بهار رفتیم به مناسبت عروسی لباس محلی کرایه کنیم. اینجا همه یکی از شب های عروسی لباس محلی میپوشن و هیچ کس خودش لباس محلی نداره، باید کرایه کنه

پی نوشت ٣:دیروز خدا رو شکر مهربان جانم برگشت خونه و عصر بابت ارتودنسی همیشه بهار رفتیم شهر و کارش طول کشید و منو بانوان از انتظار خسته شدیم. افطارم رو توی ماشین باز کردم.

پی نوشت ۴: دیشب زنگ زدن که اسمم برای دوره طرح و... دراومده. بین دوراهی رفتن و نرفتن بودم، واقعا مشتاق بودم برم اما به دلیل شرایطی انصراف دادم. صبح پیام انصراف رو دادم... ان شاء الله فرصت های بعد

عکس و متن ارتباطی باهم ندارن😅 اینو سر کلاس زبان تخصصی شیمی گرفتم. روزهای شنبه ساعت ١/15 تا ٣ عصر داشتیم
عکس و متن ارتباطی باهم ندارن😅 اینو سر کلاس زبان تخصصی شیمی گرفتم. روزهای شنبه ساعت ١/15 تا ٣ عصر داشتیم

الهی شکر🌱

پنجشنبه ١۴٠۴/١٢/٠٧ حوالی ساعت '١٣:۵٠ ساعتگ'٢٢:٠۵

لباس محلیآبان
۸
۶
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید