به این می اندیشم کاش میشد خودم از خودم کوچ کنم، با گله های خیال به دیاری غربت بروم...
خودم را پای یک بوته گل جا می گذاشتم یا پای یک تخته سنگ پنهان می کردم...
کاش میشد آن صدای نهیب گذشته را خاموش کنم، به رویاهایی که رویا ماندند، سیلی میزدم...
افکاری که دست ز سرم بر نمی دارد، زنجیر می کردم
کاش میشد گاهی جور دیگر میشد
کاش میشد گاهی این من، من نبود...
کاش میشد آنچه که آمال بود و آروز، چون دیگران راه رسیدن داشتم، پای رفتن داشتم...
کاش من هم پس آن روزهای سخت، میتوانستم سخت فریاد شادی سر دهم...
می دانی! آن سال تمام تلاشم کردم
شاید باور نکنی، اما صبح ها با گریه لقمه صبحانه می خوردم و کارم را شروع می کردم، عصر ها با غروب گریه می کردم، آخر شب نیز با غم روزهای سخت و خاطرات تلخ، با گریه می خوابیدم...
نامه هایی که در آن روزها از حالم مینوشتم را هنوز دارم...
حالا که می نویسم، دلم به حال خویش می سوزد.
از آنچه نفرت داشتم فرار نکردم، تلاش کردم. جا نزدم و ماندم...
این روزها به سال پیش نگاه میکنم، تصمیم با خودم بود. ماندن یا رفتن...
راستش خسته بودم، بعد از سه سال سختی و سفید کردن موهایم، تپش قلب های بی امانی که همچنان همراهی ام میکند، پای ماندن نداشتم...
فکر ماندن یعنی مرگ جوانی ام، یعنی خودم را به خاک سپردن...
فکر رفتن، یعنی روزهای مجهول گذراندن، یعنی با دست خودم خودم را بیچاره کردن...
کاش کسی جای آن لحظه من نباشد.
با ناکامی و غمی بزرگ، تصمیم گرفتم بروم...
حالا که نگاه میکنم هنوز چقدر دلم برای خودم میسوزد. نمی نویسم برای ترحم، می نویسم برای خالی کردن صدای ذهنی که هرچه بی تفاوت رفتار میکنم، بیشتر نعره میکشد، بیشتر روحم را بیچاره می کند...
رفتم، با چشمانی گریان، با هق هق رفتم...
می دانی؟ آنجایی سخت است که باید کمر شکسته را راست کنی، لب های لرزان از گریه را بخندانی تا آثار شکست را نمایان نکنی...
کاش اگر حرف ها نبود، آدم ها کمی سرشان به کار خودشان بود و کینه ای نبودند و زخم زبان نمی زدند، کمتر درد داشت...
سخت است بگویم، اما قلبم را شکستند، من بی آزار، بی حاشیه را شکستند...
یادم نمی رود چگونه بعد رفتنم پچ پچ می کردند و کنایه می زدند. تا جایی وقیح بودند که از زبانم به دیگران دروغ می گفتند.
واقعا خسته ام، از گذشته، از آدم ها، از مسیر و حتی از خودم...
چیزی که سرپا نگه ام می دارد، فکر به آن خالقی است که به چشمان خودم دیدم چگونه میتوانست همه چیز را تغییر دهد، چگونه تلاش هایم لایق بهترین نتیجه بودند و حتی آنهایی که به خوبی من نبودند، بهترین چیزی که میخواستند نصیبشان کرد، اما من نه...
یقین دارم چیزی برایم کنار گذاشته یا مصلحتی دیده...
به قول آن بزرگ، شکر که از این بدتر نشد...
اما همین تلاش های تا سر حد مرگ و نرسیدن، مرا ترسانده. به جانم در هر موقعیتی واهمه می اندازد...
ولی چاره ای جز ادامه دادن نیست.
بگذریم...
خیلی این شعر حافظ رو دوست دارم:
کشتی شکسته گانیم
ای باد شرطه برخیز
الهی هزار مرتبه شکرت🌹

الهی شکر🌱
پنجشنبه، ١۴٠۵/٠٢/٢۴ حوالی ساعت '٢٠:٢٠
به وقت خوندن شیمی معدنی.
امروز میان ترم دانش خانواده داشتم به صورت مجازی، خدا رو شکر کامل گرفتم هر ٢۴ سوال درست بود.