ویرگول
ورودثبت نام
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
خواندن ۵ دقیقه·۴ روز پیش

در انتظار سپیده دم فردا

عصر جمعه باشد، در گوشه ای حوالی بعد از ظهر، هوای سرشار از گرد غبار باشد و کارهای نکرده فراوان، دلت نمی گیرد؟!!!

در اتاق، پایین تختم دراز کشیده ام، تازه چشم های بی رمقم را گشوده ام و هنوز آبی به دست و صورت نزده ام.

نه هوشیارم که بلند شوم نه آنقدر خواب که نتوانم ساعت را برای نیم ساعت دیگر زنگ خوردن، تنظیم کنم.

باد بی ریخت و قیافه همچنان محکم به شیشه ها می‌کوبد، باران گرد و غبار می بارد...

جزوه هایی که روی تخت ولو شده اند، در انتظار من نشسته اند...

چشم بیدار است و مغز خواب...

نور از پنجره اتاق که به روشنایی خانه راه دارد، بالای سرم را روشن می‌کند...

همه چیز ساکت است، حتی زمان، حتی ساعت...

این حال را می فروشم به لحظه هایی در گذشته که نام ندارند، اما نان دارند، آشیانه دارند...

شاید غم خفیف این غروب جمعه آنجا آشیانه کند و دیگر سراغ مرا نگیرد...

آنقدر بی حالم که توان آنکه پتو را از کنارم بردارم، را ندارم

مچ هایم از خستگی و بی جانی حوصله حرکت ندارند

این چند روز هوا آنقدر بد است که دلم برای آسمان آبیم، هوای پاک خانه تنگ شده...

ساعت را که نگاه میکنم، مضطرب میشوم برای زمانی که از دستم خارج می‌شود و کارها همچنان مانده، اما این تن مثل تکه برگ جدا شده ای از درخت، گوشه باغچه اتاق افتاده...

غروب جمعه امروز، رنگش خاکستری خاکستری است...

باز کمی تامل میکنم، باد عجب هوهویی می‌کند، عجبی رقصی می‌کند...

بنظر باید همتی کنم و ابتدا کش و قوسی به خود دهم تا تمام خستگی های نشسته بر بدنم را بتکانم و بلند شوم...

چای عصر در انتظارم است، هر چند هوا بی انتظار به تن لحظه هایم گرد و خاک می ریزد اما بگذار بریزد، بگذار به روحم بکوبد. چون من با شوق، شب را به انتظار فردا سپیده دم قرار است تنفس کنم، باید بیاموزم بین همین لحظه های ساده غم آسا، رشد کنم، قد بکشم و بیاموزم...

اما نمی دانم چرا این روزها، اتفاقات تلخ آوار شده گذشته همچنان در ذهنم مرور می‌شود.

در سکوت بهت انگیز غرق می‌شوم و خیره به محاسباتی که نمی دانم میان درگیری های ذهنی ام چطور انجام داده ام، صحنه های گذشته برایم تداعی می‌شود...

دیشب تا حوالی ساعت 2 صبح درگیر نوشتن گزارشکار هایم بودم، خستگی تن برایم شیرین بود اما خستگی روح فرسوده ام، تلخ...

یاد آن روزهایی افتاده بودم که برای خودم دیگر از خدا چیزی طلب نمی کردم، تنها دعای سلامتی عزیزانم بود. نمازهایی که می‌خواندم نه از سر تمنا بلکه از سر تکلیف، از سر آنکه نلغزم و روحم آرام بگیرد.

عجب سکوت چندماهه ای میان منو خدا بود. سجاده ای که آن روزها دیگر غرق اشک و دعا و نیاز نبود...

دیشب طبق عادت هر شبم دو صفحه قرآن خواندم و آماده خواب شدم، اما مگر روح سرگردان کوچه پس کوچه های شب امان می داد، اصلا مگر بود که با من بخوابد...

در آیینه لحظه ای خودم را دیدم، بغض در تاریکی حلقه انداخت بر گلویم

در تاریکی همان جا گوشه خانه نشستم و بی صدا باریدم، بی صدای بی صدا

اشک هایم شور بودند، به خوبی آن شبها

نمی دانم کدام از خدا بی خبری، گذشته را آن ساعت شب بیدار کرده بود و انداخته بود به جانم...

طبق عادت همیشگی ام بلند شدم و تصمیم گرفتم قرآن را باز کنم، شاید چیزی بخواهد بگوید، شاید آبی شد بر آتش درونم...

سه بار قرآن را گشودم، آیه های ابتدایی تعابیری داشتند که علم ناقصم نمی فهمید و آخری هم مجازات بود...

آری دیشب گویا هم از خودم رانده شده بودم هم از خدای خویش...

دیشب تنها ترین آدمی بودم که نه خودش پذیرای خودش بود نه آن معبودی که بار آخر با آیه مجازات او را تنبیه می کرد...

قرآن را بستم و سخت در آغوش فشردم، با بیچارگی گریه کردم و آرام زمزمه میکردم: حتی اگر برانی، جز تو کسی ندارم، تو خالق منی، نمی دانم تا کی توبه میکنم و باز توبه می‌شکنم اما هر چه شود جز تو خالقی ندارم...

دیشب غم را به آغوش کشیدم، تنهایی دست در موهایم کرد و جملگی به خواب رفتیم...

آری دیشب خواب دیدم، خوابی بود آرام بخش.

در محفلی قرآنی بودم، کودکی آمد و با تکیه به من، کنارم نشست؛ و من از آنهایی که دلم شکسته بودند با فاصله مقابلشان نشسته بودم و نگاهشان نمی کردم...

به خاطر ندارم چه سوره ای خوانده می شد، اما روحم را جلا می داد، سیقل می‌کشید...

از خواب بیدار شدم، حالم بهتر شده بود. همان خدایی که گفته بودم نمی دانم تا کجا، اما جز تو خالقی ندارم، مرا در خواب در آغوش کشیده بود...

این روزها در جنگ با خودم هستم، سیلی میزنم، شکست می خورم و باز می جنگم...

باید صبر کنم این طوفان بگذرد، باز برگردم به روزهای چند هفته پیش...

می دانم آسمان خانه من هم آفتابی خواهد شد....

الهی هزار مرتبه شکرت 🌹

اسپندهایی که امروز عصر بانو درست کرد. چقدر بوی خوبی دارن...
اسپندهایی که امروز عصر بانو درست کرد. چقدر بوی خوبی دارن...

بنظرم بد نباشه ماه هم از بین نارگل ها ببینید...
بنظرم بد نباشه ماه هم از بین نارگل ها ببینید...

شمعدونی عزیزم...
شمعدونی عزیزم...
اینم خروس دوست داشتنی که واقعا خوب وحشی داره و با هر صدایی میخونه. و جالب اینه مرغ بیچاره تخم میزاره، این صدای مرغ درمیاره...
اینم خروس دوست داشتنی که واقعا خوب وحشی داره و با هر صدایی میخونه. و جالب اینه مرغ بیچاره تخم میزاره، این صدای مرغ درمیاره...
مباحث معدنی١ که در حال خوندن هستم
مباحث معدنی١ که در حال خوندن هستم

همون دفتری که فنری کردم. حالا چرا دوستش دارم؟ چون مباحث مورد علاقه ام هست و از ترم 3 و این ترم یکجا کردم و البته باز برگه اضافه زدم برای مباحث ترم ۵،که تماما باهم داشته باشمشون
همون دفتری که فنری کردم. حالا چرا دوستش دارم؟ چون مباحث مورد علاقه ام هست و از ترم 3 و این ترم یکجا کردم و البته باز برگه اضافه زدم برای مباحث ترم ۵،که تماما باهم داشته باشمشون
خلاصه برداری هایی که کردم
خلاصه برداری هایی که کردم

همون چای عصری که به انتظار من نشسته بود
همون چای عصری که به انتظار من نشسته بود

گزارشکار هایی که آخر هفته نوشتم و تماما پشت و رو هست. البته یکی از گزارشکار ها این هفته نوبت سارا بود وگرنه چهار برگه دیگه خودتون اضافش کنید
گزارشکار هایی که آخر هفته نوشتم و تماما پشت و رو هست. البته یکی از گزارشکار ها این هفته نوبت سارا بود وگرنه چهار برگه دیگه خودتون اضافش کنید
اینم پیامی که یهو یکی از دوقلوها بهم داد. واقعا دوستای خوب نعمت بزرگیه....
اینم پیامی که یهو یکی از دوقلوها بهم داد. واقعا دوستای خوب نعمت بزرگیه....

پی نوشت طولانی ١:

چند روزی است هوا به شدت غبارآلود شده، ریه هایم پر از خاک است. دو روزی است سردرد و چشم در گرفته ام، اما هوا خدا رو شکر کمی بهتر شده.

دیروز به همراه بانوجان برای ثبت نام کنکور همیشه بهارم راهی شهرستان شدیم.

در آن میان دفتری که مورد علاقه ام هست رو فنری کردیم.

در آخر رفتیم دندانپزشکی تا وضعیت دندان های عقلی که نمی‌دانم واقعا عقل دارند یا نه را بررسی کنم. هر چهارتا بعد از گذشت پنج الی شش سال، همچنان سالم اند اما باید کشیده شوند مخصوصا برای فک پایین جراحی خاص خودش لازمه.

با خریدن آش و سبزی راهی روستا شدیم.

موقع رفتن خانم راننده شروع کرد به صحبت کردن، از پدرشوهری میگفت که ٣٠ الی ۴٠ هکتار زمین دارد و از ارث پدرش هم ٣٠ درخت به ارث برده و بین فرزندانش تقسیم کرده.

برایم جالب بود درآمدش را بین بچه‌هایش تقسیم می کند، اما چیزی که برایم قابل تأمل بود این است که هیچگاه به فکر ارث رسیدن مالی یا سهم کسی قسمتم شود، نبوده ام.

پی نوشت ٢: شدیدا درگیر درس ها هستم و میان ترم ها پشت سر هم اند و به علاوه گزارشکار هایی که هر هفته باید تحویل بدم. آخه کی سه تا آزمایشگاه بر میداره؟ من...

پی نوشت٣: کلاس‌ آزمایشگاه آلی١ فردا لغو شد

پی نوشت ۴: ناهار جاتون سبز به پیشنهاد من و همیشه بهار کوکو بود با سبزی های دیروز

پی نوشت ۵: مهربان جان ان شاء الله تا چندساعت دیگه میرسه خونه

پی نوشت ۶:سارا زنگ زد اما جواب ندادم چون درگیر درس بودم و توان شنیدن غرغرهای اونو دیگه این وقت شب نداشتم. چرا این دختر اینقدررررر غر میزنه.... 🤔

الهی شکر 🌱

جمعه ١۴٠۵/٠٣/٠١ حوالی ساعت '٢٣:١٨ به وقت خوندن معدنی

دوست داشتنیهوای پاکساعت
۵
۸
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید