
مدت زیادی میشد که منتظر بود تا این روز برسه. وقتی که داشت چمدونش رو بلند میکرد، حس میکرد که چمدونش میخواد بهش بگه که همینجا بمون، نمیخوام برعکس سریهای قبل اینبار منو از روی زمین بلند کنی.
احساس غریبی داشت. انگار که یه چیزی تو دلش بود و میخواست اونو بگه ولی نمیدونست چی. به سمت در رفت و از پلهّها گذشت و تمام مدت سنگینی چمدون و تاریکی پلهها اونو اذیت نمیکرد. کامل در افکارش غرق بود انگار که نمیخواست سرش رو از تو اون عمق دریا خارج کنه.
تو راه هم باز همینجور گذشت. بدون هیچحرفی فقط عقب ماشین نشسته بود. با اینکه که راننده باباش بود ولی هیچکدوم چیزی نمیگفتن. به گوشیش نگاه کرد. هیچ پیامی نیومده بود. گالری رو باز کرد و عکسایی که با دوستاش داشت رو مرور میکرد. شروع کرد به باز کردن ویدئوها. به نظر میومد که اونقدر تعداد دوستاش زیاد نیستن ولی خب از همون تعداد دوستای کم خیلی عکس و فیلم داشت. باورش نمیشد که اینقدر هم اسکرول میکنه هنوز هم تموم نمیشن.
درست زمانی که به انتهای عکس و فیلمهاش رسید به مقصد رسیدن. باباش برگشت و بهش گفت که اینجا تو پیاده شو و برو تو من برم جا پارک پیدا کنم. چمدونش رو در اورد و درحالی که ماشین باباش رو میدید داره دور میشه به سمت داخل رفت. محیط اونجایی که رسیده بود شلوغ بود. با اینکه ساعت دیروقت بود ولی خیلی جمعیت اونجا بودن. همینجور داشت اطراف رو نگاه میکرد که چشمش دو صورت آشنا رو دید.
دوستاش بودن. درواقع دوتا از صمیمیترین و بهترین دوستاش. لبخند کجی زد و به سمت اونها به آرومی رفت. یکی از دوستاش صاف ایستاده بود و یه آرامش خاصی داشت و اون یکی با هیجان خاصی به سمتش اومد.
وقتی بهم رسیدن همه مکث کردن. نمیدونستن چیکار کنن تا اینکه اون دوست با هیجانش شروع کننده مکالمه شد «یادت نره ها حالا که داری میری سراغ منم بیا» درعوض اون یکی دوست آرومش یه خندهی ریزی کرد «منکه فکر نکنم دیگه یاد ما باشه، اون داره برای خودش میره»
اون دوست با هیجانش یه اخمی به اون یکی کرد و بعد دوباره ادامه داد «نه من میدونم، اون ما رو دوست داره، مگه نه؟»
درحالی که به چمدونش بعد به دوتا دوستاش نگاه میکرد، سعی کرد جوابی بده ولی نمیدونست چی بگه. تا اینکه همون دوست جدیش جای اون حرف زد «بیا دیدی داره فکر میکنه، گفتم که. منم باشم همینجوریم آخه چرا باید برام مهم باشه»
- توهم که همیشه بدبینی، میشه این فکرات رو جمع کنی. اصلا نشد صدای اونو بشنویم
- من بدبین نیستم، واقعبینم
- حالم از اون واقعبینیت بهم میخوره
- برام مهم نیست چطور فکر میکنی
درحالی که بحث بین دوستاش رو میدید با خودش فکر میکرد اون سعی میکرد که جلوی این بحثها رو بگیره ولی اینبار یجوری حوصله اینکار رو نداشت. با خودش میگفت بذار بحث کنن من چیکار میتونم بکنم. از دور باباش رو میدید که مثل اینکه تونسته بیاد و داره بهش اشاره میکنه که بیاد پیشش داره دیر میشه.
رو به دوستاش کرد و گفت «من باید برم بچهها، شرمنده»
دوست باهیجانش کامل ساکت شد ولی دوست جدیش سریع جواب داد «نه اوکیه میفهمم، پس موفق باشی» یه سری هم تکون داد و دستاش رو تو جیبش برد. باهم دست دادن و بعدش رو به دوست باهیجانش کرد. نمیدونست چی بگه و بجاش صورتش رو برگردوند و به سمت باباش رفت.
سرش رو پایین انداخته بود و تو دریای افکارش داشت غرق میشد ولی از طرفی به خودش میگفت که «به درک بهش فکر نکن» هرچند که فایده نداشت. به باباش که رسید، راهنماییش کرد که باید کجا بره و چیکار کنه و دوبار هم براش تکرار کرد. سعی کرد یادش بمونه و سری تکون داد و با باباش دست داد.
به سمت جایی که باباش گفت بره رفت. گیت پرواز؛ درست چند قدمی گیت بود که صدای دوست باهیجاش رو شنید. سرش رو برگردوند که ببینه چیشده که قبل از اینکه بفهمه چه اتفاقی افتاده فهمید که بغلش کرده.
بدنش گرم بود. به قدری گرم بود که تمام عکسها و فیلمهایی که میدید انگار به واسطه اون گرما براش داشت مرور میشد. به کل همه افکارش رو از یاد برد و فقط داشت اون لحظه رو حس میکرد. حتی تا حدی یادش رفت که چمدونش رو ول کرده و اون هم دوستش رو بغل کرد.
بدون اینکه بفهمه چطور این کلمات از دهنش در میاد فقط بیانش کرد. «قول میدم که تورو هم با خودم بیارم» بعد از این حرفش احساس کرد که صدای ضربان قلب دوستش ملایمتر شد. به آرومی دستاش رو باز کرد و از هم جدا شدن.
صورتش خیس بود. صداش با بغض به نظر میومد و معلوم بود که خیلی دلش پر بوده و نمیتونست دیگه تحمل بکنه. درحالی که لبخند میزد گفت «فکر کنم تو باعث شدی که بفهمم یکی رو دوست داشتن یعنی چی»