نیما خادمی کلانتری·۳ روز پیشارزش کارو تو چی میبینن؟مدتها به صفحهی مانیتور زل زده بودم. نمیفهمیدم چرا ولی یکی از پلانها هنوز نیاز به اصلاح رنگ داشت. دیگه از دستم در رفته بود چندبار تا حال…
نیما خادمی کلانتری·۱۰ روز پیشانباری بی در و پیکرانباری بهم ریختهای دارم. هربار که اونجا میرم با خودم میگم چه اشتباهی کردم. بدیش اینه که بی در و پیکره. هرچقدر هم در و تشکیلات میذارم باز ه…
نیما خادمی کلانتری·۱۲ روز پیشسگ ولگرد؛ بالاخره رو یه چیزی ارق داشته باش!هربار که میخوام از آدما حرف نزنم، قلمم به این سمت میره. آخه شما چه جونورید؟؟؟ چجوری میتونید اینقدر منفور و خودخواه باشید که آرزوم این باش…
نیما خادمی کلانتری·۱۳ روز پیشدیوانههای عاشقبهمون میگن دیوونهایم. پول خیلی مهمه. مگه میشه بدون پول پیش بری. دیگه جوریه که هرکاری کنی سریع باید دست تو جیبت کنی و پولی پرداخت کنی. لامص…
نیما خادمی کلانتری·۱۵ روز پیشباز هم دوستت دارماولینباری که دستهایت را لمس کردم، سرد بود. ترس را در چشمهایت میدیدم. موهای آشفتهای داشتی. به نظر میآمد که میخواستی با آنها صورتت را…
نیما خادمی کلانتری·۱۷ روز پیشطلسم عشق؛ مفهومی تعریف نشدهعشق… چه کلمهٔ غریبی است.سالها بود که دیگران دربارهاش حرف میزدند، اما من هیچوقت درست درکش نکرده بودم. بهجایش، سیاهی را خوب میشناختم. غ…
نیما خادمی کلانتری·۱۸ روز پیشمسیر زندگی؛ بلاتکلیفی که همراه ماستمیخواستم برم؛ ولی دلم نمیومد. اون شب وقتی که باهم بیرون بودیم طبق معمول به مرگ فکر میکردم. دیگه تقریبا برام عادی شده بود. ای کاش یه راهی…
نیما خادمی کلانتری·۲۰ روز پیشبیکاریچشمانش را باز کرد. صدایی به گوش نمیرسید. به نظر میآمد همه رفته بودند. از روی تختش بلند شد و نگاهی به میزش انداخت. لپتاپی که اطرافش را خا…
نیما خادمی کلانتری·۳ ماه پیشرولت؛ احساسی که درک نشددوباره به جلوی خانه رسیدند. پسر سرش پایین بود و هنوز جملهای برای گفتن پیدا نکرده بود که دختر زودتر خداحافظی کرد. وقتی بالاخره نگاهش را بال…
نیما خادمی کلانتری·۳ ماه پیشدرد خاموش؛ آرزویی که زود تموم شددلش برای دویدن تنگ شده بود؛ برای آن روزهایی که شتاب میگرفت و در آخر، با تمام قدرتش میپرید و دور خودش میچرخید. آن روزها حالا برایش خیلی د…