نیما خادمی کلانتری·۲ ماه پیشرولت؛ احساسی که درک نشددوباره به جلوی خانه رسیدند. پسر سرش پایین بود و هنوز جملهای برای گفتن پیدا نکرده بود که دختر زودتر خداحافظی کرد. وقتی بالاخره نگاهش را بال…
نیما خادمی کلانتری·۲ ماه پیشدرد خاموش؛ آرزویی که زود تموم شددلش برای دویدن تنگ شده بود؛ برای آن روزهایی که شتاب میگرفت و در آخر، با تمام قدرتش میپرید و دور خودش میچرخید. آن روزها حالا برایش خیلی د…
نیما خادمی کلانتری·۲ ماه پیشترکش اجباریهنوز هم منتظر بودم. معلوم نبود کجا رفته که نرسیده. به من گفت ساعت ۹ خانه است، اما حالا دو ساعتی میگذشت. مدام دور خانه میچرخیدم و نگران بو…
نیما خادمی کلانتری·۲ ماه پیشقاتل بیدلیلبرای همه سوال بود که چرا کنار میزم یه چاقو دارم. اونقدر چاقو جابجا هم نمیشه ولی با اینحال همیشه اونجا هست. دوستام وقتی میومدن میخندیدن و به…
نیما خادمی کلانتری·۲ ماه پیشنامه به شیطانشیطان عزیز،خیلی وقته که فرصت نشده تو رو ببینم. میخواستم باهات دردودل کنم. موضوعی هست که چند وقته ذهنم رو مشغول کرده و گفتم دیگه دربارهاش…
نیما خادمی کلانتری·۳ ماه پیشاپلایمدت زیادی میشد که منتظر بود تا این روز برسه. وقتی که داشت چمدونش رو بلند میکرد، حس میکرد که چمدونش میخواد بهش بگه که همینجا بمون، نمیخو…
نیما خادمی کلانتری·۳ ماه پیشسرد و گرمنگاه جک به در ورودی کافه بود. با اینکه ازش خیلی فاصله داشت ولی سرماش رو حس میکرد. اونجا نوری آنچنان نبود. فقط یه لامپ درست پشت جک روشن بود…
نیما خادمی کلانتری·۳ ماه پیشهلندی سرگردان (The flying dutchman)دریا؛ دیگه میتونم بوهای مختلفی رو از درونش حس کنم. به راحتی بوی نمک و خون دریانوردهایی که ریخته شده رو میفهمم. دریا در هر حالتی برام قابل…
نیما خادمی کلانتری·۳ ماه پیشموضوع انشا: زندگیمثل اینکه زندگی همینه؛پر از سیاستها و تصمیمگیریهای از پیش تعیین شده. تلاش میکنی زندگی رو باب میل خودت بسازی. تو این مسیر ممکنه بارها ز…
نیما خادمی کلانتری·۳ ماه پیشچرا زندم؟در این روزها که خیابانهای تهران پر از دود گاز اشکآور و صدای شعار بود، رضا روی نیمکت پارک لاله نشسته بود و به گوشیاش نگاه میکرد. بیست و…