نیما خادمی کلانتری·۱ روز پیشرفتارهای از روی دوست داشتن؟دو سال گذشته بود. اوایل باورش نمیشد، اما از زمانی که رساندن بابابزرگش به بیمارستان را آغاز کرد، فهمید که ماجرا جدی است. آن روزها فضای ماشی…
نیما خادمی کلانتری·۱۳ روز پیشسادگی در دل پیچیدگینور ضعیف لپتاپ و کوه کاغذی که دور و اطراف میز کاوه ریخته بود. با این حال او فقط به صفحه لپتاپ نگاه میکرد. توی فکر چایی بود که برود برای…
نیما خادمی کلانتری·۲۰ روز پیشپرده آخرنیما همیشه میگفت آدمها دو دستهاند؛ اونایی که جرئت دارند و اونایی که یک عمر منتظرند.پدرش هیچوقت جواب این جمله را نمیداد. هر بار که نیما…
نیما خادمی کلانتری·۲۵ روز پیشکجای تنهایی ترسناکه؟- یه مدته که دلم میخواد برم. - کجا بری؟- فقط برم، مهم نیست کجا- خب دلیلش چیه؟جالب اینجا بود که دلیلش رو خودم هم نمیدونستم. از وقتی که…
نیما خادمی کلانتری·۱ ماه پیشهمهمه زندگی، دنیایی خالی از فکرمدتها بود صدای مردم تلخ شده بود. به نظر میآمد تمام صندلیهای اتاق را پر کرده بودند، برای عقل جایی نمانده بود. خیال میکردم شاید سرابی است…
نیما خادمی کلانتری·۱ ماه پیشبیداری از زندگیهای به ظاهر قشنگ و کثیفباشه، این یکی رو میبرم سمت یه اوج بیرونی واقعیتر، یه چیزی که فشار رو از داخل بیاره بیرون و تبدیلش کنه به درگیری.بارون ریز بود، از اون بار…
نیما خادمی کلانتری·۱ ماه پیشآدم امن؛ چرخهای از اشتباهمهتاب اولین بار کنار سامان در ایستگاه نشست، وقتی باران تازه بند آمده بود و شهر بوی آهنِ خیس میداد.بیمقدمه گفت:— تو هم از اونایی هستی که ن…
نیما خادمی کلانتری·۱ ماه پیشحرف دلتو زدن بهتر از یه زندگی بیمعناستهمیشه براش سوال بود با حال خوب من داره حرف میزنه؟ من هم در مقابل یه سکوت خشک و خالی تحویلش میدادم....
نیما خادمی کلانتری·۱ ماه پیشارزش کارو تو چی میبینن؟مدتها به صفحهی مانیتور زل زده بودم. نمیفهمیدم چرا ولی یکی از پلانها هنوز نیاز به اصلاح رنگ داشت. دیگه از دستم در رفته بود چندبار تا حال…
نیما خادمی کلانتری·۲ ماه پیشانباری بی در و پیکرانباری بهم ریختهای دارم. هربار که اونجا میرم با خودم میگم چه اشتباهی کردم. بدیش اینه که بی در و پیکره. هرچقدر هم در و تشکیلات میذارم باز ه…