ویرگول
ورودثبت نام
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتریبیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتری
خواندن ۲ دقیقه·۲۰ روز پیش

بیکاری

چشمانش را باز کرد. صدایی به گوش نمی‌رسید. به نظر می‌آمد همه رفته بودند. از روی تختش بلند شد و نگاهی به میزش انداخت. لپ‌تاپی که اطرافش را خاک گرفته بود و کنار آن هم دستگاه هویه و تیکه‌های سیم بودند.

لپ‌تاپش را روشن کرد و به سمت آشپزخانه رفت. قسمت‌های دیگه خانه برعکس اتاقش، مرتب و دنج بودند. چیدمان خانه سبک سنتی به همراه تعداد زیادی گیاه بود. او بی‌توجه به تمامی این‌ موارد زیر کتری را ٰروشن کرد. دوباره به سمت اتاقش برگشت. نگاهی به میزش انداخت و از نشستن پشیمان شد. کشوی کنار تختش را باز کرد و پاکت سیگاری با فندک برداشت.

به آرامی کنار پنجره درحال سیگار کشیدن بود. خیابان شلوغ بود. هرکسی باعجله در حرکت بود. ماشین خودش را پیدا کرد. کثیف شده بود، به قدری که اگر داخلش می‌نشست جلویش را نمی‌دید. وقتی که سیگارش تمام شد پنجره را بست و همان موقع سروصداها خوابید.

به آشپزخانه برگشت و لیوانش را پر کرد. این‌بار در اتاقش روی صندلی پشت لپ‌تاپ نشست. لیوان و سیگار و فندک را کنار لپ‌تاپ گذاشت و کشوی میز را باز کرد. از داخل آن یک بسته قهوه آماده بیرون آورد. باقی روز در همان موقعیت گذشت. فقط به خاطر آب‌جوش و سیگار و نهایتا توالت از جای خودش بلند شد. چشمانش می‌سوخت با اینحال ادامه میداد. در لپ‌تاپش روی طراحی برد کار می‌کرد. شاید هم دو طرح را کار کرد، مشخص نبود.

تنها چیزی که متوجه‌اش شد، صدای در ورودی بود. پدرش از کنار اتاقش بدون اینکه او را ببیند گفت «سلام» و او هم با سلام کوتاهی جوابش را داد. بعد از مدتی نفس عمیقی کشید و لپ تاپ را خاموش کرد. گوشی‌اش را برداشت و روی تخت دراز کشید. شروع به چک کردن گوشی‌اش کرد ولی طولی نکشید که تمام شد. آنچنان پیغامی نداشت.

گوشی را خاموش کرد و به سقف نگاه کرد. نزدیک به نیم ساعت خیره بود تا اینکه دوباره گوشی‌اش را روشن کرد و شروع به چک کردن درخواست‌هایش کرد. هیچ، همه‌ی آن‌ها حتی جوابی هم برایش نفرستاده بودند. گوشی را دوباره خاموش کرد و به سقف زل زد تا زمانی که خوابش برد.

بیکاریبی هدفیقهوه
۵
۰
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتری
بیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید