ویرگول
ورودثبت نام
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتریبیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتری
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

ترکش اجباری

هنوز هم منتظر بودم. معلوم نبود کجا رفته که نرسیده. به من گفت ساعت ۹ خانه است، اما حالا دو ساعتی می‌گذشت. مدام دور خانه می‌چرخیدم و نگران بودم کجا ممکن است رفته باشد. چند بار به گوشی‌اش زنگ زدم، اما انگار خانم گوشی را خاموش کرده بود. نگاهی به شوهرم انداختم؛ به نظر نمی‌آمد نگران باشد. همیشه روی آن مبل لعنتی نشسته و گوشی‌اش را چک می‌کرد.

سرم را برگرداندم و سعی کردم حواسم را پرت کنم. میلِ بافتنی را برداشتم، اما انگار یادم رفته بود اول باید چه کار کنم تا شروع کنم. چند بار تلاش کردم، اما میله را آن‌طرف انداختم، چون بیشتر خرابش می‌کردم. گفتم: «آخه تو چرا این‌قدر آرام نشستی و عین خیالت نیست؟»
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت: «خب چه کار کنم؟ کارش همینه. به من و تو هم بگیم، باز انجام می‌ده.»

حرفش بیشتر روی مخم رفت. می‌خواستم بروم سمتش و خفه‌اش کنم، اما بی‌خیال شدم.

صدای لرزشی پیچید؛ آن‌قدر قوی که خانه لرزید. لوستر حسابی تکان می‌خورد و فکر کردم الان است که شیشه‌ها هم بشکند. با همه‌ی این‌ها، نهایت واکنش شوهر عزیزم این بود که سرش را بالا بگیرد، اطراف را نگاه کند و دوباره سرش را پایین بیاورد.
گفتم: «بسه، دیگر خسته‌ام کردی. الان باید نگران بچه‌ات باشی، آن هم وقتی صدای موشک را این‌قدر راحت شنیدی.»

این‌بار به نظر می‌آمد می‌خواهد کاری کند. گوشی‌اش را کامل پایین آورد و با اخم گفت: «تو همش اعصابم رو خورد می‌کنی. ولم کن. موشک که چیزی نیست، اولین بار هم نیست می‌شنوم. خیر سرم، اولِ بچگی‌ام جنگ بود، الان هم همینه.»

گفتم: «ولی این‌بار فرق داره.»
گفت: «چه فرقی داره؟»
گفتم: «بچه‌مون بیرونه. معلوم نیست کجا رفته. می‌ترسم تو این اوضاع و درگیری‌ها ترکش بهش بخوره.»

گفت: «اون خودش کله‌خره. همین‌جوریش هر چی توهین بود به من و بابام و مامانم کرد. این طرز فکر نسل‌های جدید رو نمی‌تونم بفهمم.»

همان موقع بلند شدم و محکم زدمش. گفتم: «بسه هر چی می‌خوای می‌گی. تو خوبی با اون بابا‌مامان فسیلت.»
شوهرم کفری شد. در حالی که بلند شده بود و با گوشی‌اش سمت اتاق می‌رفت، گفت: «تو هم مثل اون دیوونه‌ای. ولم کنید. حوصله‌ی بحث کردن باهاتون رو ندارم.»
هرچند همان موقع من هم توی دلم گفتم: «بهتر.»

دوباره شروع کردم به راه رفتن. صدای تیر و موشک از بیرون می‌آمد. مدام شیشه و قلبم با هم می‌لرزیدند. با وجود اینکه می‌خواستم خفه‌اش کنم، دوستش داشتم.

همان موقع زنگ در به صدا درآمد. سریع به سمت در دویدم و بازش کردم. با خوشحالی گفتم: «وای، کجا بودی؟ نمی‌گی سکته می‌کنم؟»

اما…

خنده‌ام محو شد.

او برگشته بود؛ درست زیر پاهایم بود، با بدنی پر از خون.

جنگخونهنسل جدیدهرج و مرج
۲
۰
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتری
بیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید