
دلش برای دویدن تنگ شده بود؛ برای آن روزهایی که شتاب میگرفت و در آخر، با تمام قدرتش میپرید و دور خودش میچرخید. آن روزها حالا برایش خیلی دور به حساب میآمدند. سرش را از پنجره بیرون آورد و به پتویی که رویش بود نگاه کرد.
خواست پتو را کنار بزند و بلند شود که شوهرش دستش را گرفت. اخمهایش در هم رفت، اما دستهایش را شل کرد تا بتواند خودش را آزاد کند.
گفت: «بالاخره کی میرسه؟»
شوهرش، در حالی که برگشته بود و صندلیها را جابهجا میکرد، جواب داد: «نزدیکه، فکر کنم یه ربع دیگه برسه.»
او گرمِ جابهجا کردن صندلیها بود و زن به میز کناری نگاه کرد. چیزی سر جایش نبود.
گفت: «عکسمو کجا گذاشتی؟»
شوهرش خودش را به نشنیدن زد و جواب نداد.
«میگم عکسمو کجا گذاشتی؟ من اون رو خیلی دوست دارم.»
شوهرش گفت: «اون عکس رو میخوای چیکار؟ برداشتم جلوی چشمت نباشه.»
زن با دلخوری گفت: «یعنی چی؟ میگم برام خیلی مهمه. دوست داری با تو هم اینجوری رفتار کنم؟»
شوهرش بغض کرد. صندلیای را که در دست داشت رها کرد و آرام گفت: «نه، دوست ندارم.»
همان لحظه صدای زنگ در آمد. به نظر میرسید رسیده باشد. هرچند دیگر برایش مهم نبود.
گفت: «عکسمو بده.»
شوهرش، در حالی که به سمت در میرفت تا آن را باز کند، گفت: «تو همون کشوی بغل دستته. حدس میزدم با این حال، بودنش رو به نبودنش ترجیح بدی.»
از حرفش لبخند زد. کشو را باز کرد. عکس همانجا بود. آن را برداشت و تلاش کرد روی تخت بنشیند.
عکس از خودش بود؛ مربوط به یکی از بزرگترین مسابقات رقص باله. همان زمانی که توانسته بود جایزه بگیرد. آن لحظه برایش بسیار خاص بود؛ هم به این خاطر که شوهرش همان موقع عکس را گرفته و چاپ کرده بود، و هم چون یادآور روزهایی بود که میدوید، میپرید و میچرخید.
غرق در افکارش بود که صدای افتادن چیزی را شنید. به پایین نگاه کرد و تازه فهمید وقتی سعی کرده از تخت بلند شود، پاهای بیحسش به زمین رسیدهاند.
همان لحظه شوهرش با ویلچر وارد شد.
لبخند از صورتش محو شده بود.