ویرگول
ورودثبت نام
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتریبیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتری
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

رفتارهای از روی دوست داشتن؟

دو سال گذشته بود. اوایل باورش نمی‌شد، اما از زمانی که رساندن بابابزرگش به بیمارستان را آغاز کرد، فهمید که ماجرا جدی است. آن روزها فضای ماشین در سکوت می‌گذشت. نه او چیزی می‌گفت و نه بابابزرگش میلی به حرف زدن داشت. فقط به بیمارستان می‌رسیدند. او حدود ده دقیقه منتظر می‌ماند و وقتی بابابزرگ، کت به دست، به سمتش می‌آمد، تنها می‌گفت: «بریم.»

آن زمان که این داستان را نوشتم، گمان نمی‌کردم این‌همه فراز و نشیب را تجربه کنند. روایت را فقط از زاویه دید پسر نوشته بودم؛ پسری که در اوج روزهای کاری و زیر فشار خستگی، دیدن یک دختر بچه و محبتی که به او کرد، برایم جذاب بود. اگر بخواهم ساده بگویم، آن روزها من پسر را می‌دیدم؛ اما در چند ماه اخیر، بابابزرگ بیش از هر چیز به چشم آمد. انگار تمام این مدت، نقش اصلی فیلم را او بازی می‌کرد.

رفت‌وآمدهای بیمارستان نتوانست حالش را بهتر کند. بیماری، چیزی نبود که به این سادگی درمان شود. سرانجام بابابزرگ را به خانه آوردند. مادر پسر حال خوشی نداشت. با اینکه پرستار بود، از دستش کار چندانی برنمی‌آمد. درد، بارها و در هر ساعتی از شبانه‌روز، به سراغ بابابزرگ می‌آمد. پسر چند روزی بود که بیشتر وقتش را در اتاقش می‌گذراند و ترجیح می‌داد گاهی از خانه بیرون بزند تا کمتر شاهد آن صحنه‌ها باشد.

بابابزرگ رفته‌رفته ضعیف‌تر می‌شد و دیگر توان انجام هیچ فعالیتی را نداشت. ناچار بود بیشتر وقتش را دراز بکشد و قطره‌های سرم، تنها منظره‌ای بود که پیش چشمش جریان داشت. آن‌قدر خون خودش را دیده بود که اگر کسی می‌گفت: «من تا حالا خون خودم را ندیده‌ام»، تعجب می‌کرد. هر بار که درد به سراغش می‌آمد، زمین و زمان را لعنت می‌کرد.

پسر بیشتر اوقات در اتاقش بود. به جای تصویر، اخبار خانه را به شکل رادیویی دنبال می‌کرد؛ از گفت‌وگوهای پدر و مادر، گریه‌های مادربزرگ و غر زدن‌های بابابزرگ. در میان همه این‌ها، صدای تلویزیون مانند دلقکی بود که می‌کوشید حال‌وهوای خانه را تغییر دهد.

ناگهان صدای فریاد بابابزرگ از اتاق بلند شد. مادر با شتاب به سمت اتاق رفت، اما پسر همچنان مردد بود که آیا کاری از دستش برمی‌آید یا نه. صدای ناله و غر زدن بابابزرگ تمام خانه را پر کرده بود و مادر می‌کوشید آرامش کند. پسر تصور می‌کرد این هم مانند بسیاری از لحظه‌های دیگر می‌گذرد، اما این بار صداها اوج گرفت. مادر از پا افتاده بود و او هم شروع به غر زدن کرد. کم‌کم صدای هر دویشان آن‌قدر بلند شد که همه اعضای خانه به‌خوبی آن را می‌شنیدند.

در همان اوج فریادهای مادر و بابابزرگ، آخرین جمله از زبان مادر گفته شد و بابابزرگ دیگر پاسخی نداد. سکوت خانه را فرا گرفت.

چند لحظه بعد، صدای گریه بلند شد.

بابابزرگی که پسر هرگز گریه‌اش را نشنیده بود، حالا تسلیم شده بود. صدای مادر به گوش رسید که گفت:
«من دوستت دارم که این کارها را می‌کنم.»

برای مدتی، تنها صدای گریه بابابزرگ در خانه می‌پیچید تا اینکه آرام پاسخ داد:
«من فقط می‌خوام بمیرم.»

آن جمله برای پسر آشنا بود. او به‌خوبی آرزوی بابابزرگش را درک می‌کرد. پسری که هنوز به سی‌سالگی هم نرسیده بود، آرزوی پدربزرگش را می‌فهمید. شاید دلیلش به همان سکوت دو سال پیش، در ماشین، برمی‌گشت. آن زمان هم، با اینکه هیچ‌کدام چیزی نمی‌گفتند، گفت‌وگویی میانشان شکل گرفته بود.

هنوز هم نمی‌دانم چه خواهد شد. خوشحالم که پدربزرگم زنده است؛ فقط منِ پسر، ترجیح می‌دهم به جای اینکه سرم و لوله به من وصل کنند، فقط به حرف‌هایم گوش بدهند.

دوست داشتنشنیدنانتقاد
۰
۰
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتری
بیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید