
هربار که میخوام از آدما حرف نزنم، قلمم به این سمت میره. آخه شما چه جونورید؟؟؟ چجوری میتونید اینقدر منفور و خودخواه باشید که آرزوم این باشه که ای کاش آدم نبودم. یه سگ ولگرد؛ درست همونچیزی که خیلی اوقات در وجود خودم میبینمش.
میگن که کثیفی، خونه کوچهای نداری، بد دهنی یا ظاهرم جوریه که کسی نمیخواد سمتم بیاد. خب از یه سگ ولگرد چه توقعی دارید. کارم اینه که بچرخم و ببینم کجا ارزش داره که بمونم. دنبال این نیستم که کی چی گفت یا قراره فردا چی بشه که من برم چی بخرم. من اصلا عقلم نمیرسه. بالاخره که دانشمندان و فیلسوفان و کارگردانان و تا دلت بخواد هر قشری یه آدم خفنی داره، مگه نه؟
از اونور حالا یه عده میان به من سگ میگن که نه تو خودتو باور داشته باش. اینقدر سیاه حرف نزن. همش تو فکر مرگ و میر نباش. یه بار هم شده تو فکر خداحافظی با همه و خواب ابدی نرو.
میدونی، منم اوایل این حرفا باورم شد. با خودم گفتم که باشه بیا این پوچی رو میذارم کنار، مثل بقیه آدما خودمو ارزشمند میدونم.
زندگیم برای بار چندم، که دیگه از دستم در رفته، از نو ساختم. باز هم زمین و زمان یا اتفاقات یا شرایط یا خصوصا مردم، منو به بهانههای مختلف زمین زدن. حتی وقتی اینا رو بهشون میگی در جواب میگن «چقدر بدبینی، یه خورده مثبت فکر کنن.» جالبه که همین آدما ولشون کنی استاد منفیبازی میشن.
«من نمیگم آدما همه باید مثبت فکر کنن یا منفی فکر کردن کار اشتباهی است.»
همه این سالها اینه خوب بلدیم روی یه سری مسائل خاص فقط گیر کنیم و حساس بشیم. به هرچیزی برچسب «اشتباه» یا «درست» بزنیم. اما مشکل من اون کلمه «باید» هست. همینه که منو اذیت کرده. چرا باید؟ یعنی خلافش رو انجام بدم چی میشه؟ جهنم؟ مجازات؟ بیپولی؟ تحقیر؟ چی؟ اینو بدون که هرجوابی بهم بدی من در مقابل میگم که «برام اهمیت نداره» چون موضوع اینه که خودمو تو قید و بند چهارچوب مشخصی که هرگز تغییر نمیکنه نمیذارم. بدیهیترین کارها رو هم میگم اگه برعکسش باشه چی؟
آره بعید میدونم حتی این حرفام هم برای کسی خوشاید باشه. از یه سگ ولگرد چه توقعی دارید.
ایکاش کمی منعطف بودید. یه خورده جای اینکه فقط سریع بهتون بر بخوره، مکث کنید.
همینجا وایسادی؟ یا فقط سریع اومدی خط بعد که حرفای من تموم بشه تا جوابم رو بدی یا برچسب «دیوونه» رو بهم بزنی. خوشحال میشم باهام حرف بزنی. بحثی داشته باشیم و اصلا آشنا بشیم. بارها با قشرهای مختلف حرف زدم. سعی کردم ارتباط بگیرم. یه عده زیاد که میگن تو خیلی دارکی یا پوچ فکر میکنی؛ خب چیکار کنم؟ فکر کنم ظرفیت آدمهای سفید پر شده. منم البته مشکلی ندارم. اتفاقا یه آدم سیاه تو جهنم باشم، برام ارزش داره تا خودم رو خدا بدونم.
راستی اونایی که میگن «اینا مهم نیست، باید آیندتو خودت بسازی و منفینگری رو بذاری کنار»؛ من آیندهای ندارم. آینده من تو همین الانه. اینکه میبینم بین همین آدما راه میرم و حرفاشون، رفتارهاشون رو میشنوم برام جالبتره تا بیام بهشون بگم چیکار کنید. اصلا من چرا اینکارو بکنم؟ از یه سگ ولگرد چه توقعی دارید.
فکر نکن یه چیزایی همینجوری گفتم. البته که دم تویی که تا اینجا رو خوندی گرم. منو شاید حضوری ببینید، پر حرف نباشم، سادهلوح به نظر بیام، عجیب باشم، ولی اینو بدون که میفهمم. همهی حرفات و رفتارات رو میفهمم. چیزی نمیگم. اگه هم بگم مثل همینجا، باید توش بگردی تا پیدا کنی.
درآخر اینو بگم که آره من با افتخار یه سگ ولگردم و نمیخوام آدم باشم. ترجیح میدم جای اینکه همهاش رو یه سری چیزا تعصب داشته باشم، تا قبل مرگم بیطرف باشم.
آخه همین مثلا ارق رو یه تیم فوتبال یا از اونور رو بزرگانی مثل فردوسی و هدایت دیگه چه معنی داره. من فوتبال رو که چیزی ازش نمیفهمم ولی برای فردوسی و هدایت خیلی ارزش قائلم. با اینحال دلیلی نمیبینم که روشون تعصب داشته باشم. به نظرم تعصب باعث میشه همین فردوسی رو به فرض خدا ببینیم. اگه یه روزی یکی جلوم بیاد بدش رو بگه، جا اینکه ببینم آیا داره توهین میکنه یا صرفا نظرش رو میگه، درجا مشتم رو تو صورتش خوابوندم.