
برای همه سوال بود که چرا کنار میزم یه چاقو دارم. اونقدر چاقو جابجا هم نمیشه ولی با اینحال همیشه اونجا هست. دوستام وقتی میومدن میخندیدن و بهم میگفتن که «اووو ببین بابک عصبی هم داریم». با اینحال بیشتر از همه رفتار مامانم برام سختتر قابل هضم بود.
اون همیشه یه متلکی مینداخت و اصرار داشت که اون چاقو رو از اونجا بردارم ولی من گوش نمیدادم. خود حضور چاقو به طرز عجیبی بهم حس قدرت میداد. من اونقدر دستش نگرفتم ولی باز ازش خوشم میومد. بابام هم هرچی مامان میگفت شروع میکرد به طرفداری ازش ولی خب باز به نسبت بقیه برام رفتار بابا اوکیتر بود.
یه روز تصمیم گرفتیم خونوادگی بریم شمال، اولش خیلی ذوق داشتم و با خودم گفتم بالاخره بعد از مدتها میتونم از اتاقم در بیام و یجا جدید ببینم. اینقدر به لپتاپم زل زده بودم که خستم کرده بود. هرچند باز هم بعد از چند دقیقه پامیشدم و میرفتم پشت لپتاپم میشستم. با همهی این شرایطی که تو تهران داشتم، طولی نکشید که شمال هم برام کسل کننده شد. فقط موقع حرکت هیجان بود ولی به محض افتادن تو جاده تمام حس و حالم رفت. انگار درست مثل باد بادکنکی که ولش کردن و سریع خالی شد.
شمال هرکسی مشغول یه کاری بود. بابام درحال دیدن تلویزیون بود، مامانم بیشتر تو آشپزخونه یا درحال آشپزی یا در حال حرف زدن با خواهرهاش. داداشم که اصلا تحویل نمیگرفت. اون کلا همیشه تو یه دنیای دیگه بود. درکش نمیکردم یا شاید بهتره بگم اون متقابلا منو درک نمیکرد. همینجور خسته نشسته بودم و سرم تو گوشی بود. داشتم یه ویدئو درباره انواع مرگها رو میدیدم. خیلی سناریوهای عجیب و جالبی رو میگفت. هرکدوم یه جوری خاص بودم و با خودم تصورشون میکردم.
درست همون موقع بابام گفت که خب بسه بیاید بریم بازار هم بچرخیم هم خرید کنیم. هیچکی اشتیاقی نشون نداد. میدونستم تو این شرایط بابام بدون هیچ مکثی به من میگه و آره درست گفتم، بابام منو صدا زد و گفت باهاش برم.
بازار اون روز شلوغ بود. هرکی مشغول یه کاری بود. منو بابام همینجور داشتیم قدم میزدیم. به یه دستفروش که رسیدیم، بابام همونجا موند و داشت چیز میزایی که میفروختن رو نگاه میکرد. منم حوصلهام سر رفت و ادامه مسیر رو رفتم تا اینکه یه دستفروش دیگه هم منو جذب کرد. چاقوفروشی.
اون انواع چاقوها رو داشت. چاقوی کارامبیت و پروانه تا تبر و چاقوهایی که بیشتر به شمشیر میخوردن تا یه چاقوی معمولی. به طرز عجیبی جذب یکی از اون چاقوهای بزرگ شدم. تقریبا میشه گفت بزرگترینشون بود. لبه کلفتی داشت و به نظر میومد که باید خیلی سنگین باشه. با اینحال برام اهمیتی نداشت خیلی دوست داشتم که فقط دستش بگیرم.
به دستفروش گفتم که اون چاقو رو بهم بده دستم بگیرم و در کمال تعجب اونم داد. فکر میکردم مقاومت کنه ولی به نظر میومد اصلا براش اهمیتی نداشت. اون فقط پولشو میخواست بگیره. دسته چاقو بینظیر بود به قدری خوش دست بود که وزن چاقو رو حس نمیکردی. دستم رو به کناره لبهاش کشیدم و به سرعت برید با اینحال اصلا به خوبی که از شستم میومد اهمیت نمیدادم.
همون لحظه بابام منو صدا زد «های کجا رفتی یه ساعت دنبالت بودم». درحالی که چاقو رو به بابام نشون میدادم بهش گفتم «بابا من میتونم اینو بگیرم؟»
بابام ابروهاش رو انداخت بالا و گفت «اینو؟! به چه دردت میخوره؟» میخواستم با بابام بحث کنم ولی گیج شده بودم. هیچی نمیگفتم و فقط چاقو رو محکم گرفته بودم. بابام که دید همینجور دارم بهش نگاه میکنم دستش رو دراز کرد تا چاقو رو ازم بگیره و به دستفروش پس بده «بیا پسر این چیزا بدردت نمیخوره، تازه تو پولت کجا باشه که میگی خودت میخوای بگیریش»
اصلا اون جواب بابام رو دوست نداشتم. خیلیا بعدا فکر میکردم بابام دلیلی بود که من به اینجا برسم ولی درواقع درستش اینه که بابام جرقهای بود که باروت درونم رو منفجر کرد. بعد از اون حرف بابام چاقو رو برگردوندم و مستقیم تو شکمش فرو کردم. اینقدر سریع این اتفاق افتاد که هم دستفروش هم بابام شوکه شدن. با اینحال مکث نکردم. انگار که تمام سناریو رو از قبل حفظ بودم.
چاقو رو در اوردم و درحالی که یقه بابام رو گرفته بودم، شروع کردم به باز هم فرو کردن چاقو و بیرون اوردنش از شکمش. اینقدر ادامه دادم که دیگه بابام بیجون افتاد رو زمین. مردم بازار همه پخش شده بودن و صدای جیغ و فریاد و همهچیز توهم رفته بود. من ولی چیزی نمیشنیدم فقط به جنازه بابام نگاه میکردم.
یه خورده مکث کردم و درکمال آرامش نشستم و دستم رو بردم تو جیب بابام و سوئیچ ماشین رو برداشتم. مقصد بعدیم مشخص بود. اینو بگم که داستان من تموم نشده. این درواقع شروع ماجرای کسی که به قاتل بیدلیل معروف شده.