
شیطان عزیز،
خیلی وقته که فرصت نشده تو رو ببینم. میخواستم باهات دردودل کنم. موضوعی هست که چند وقته ذهنم رو مشغول کرده و گفتم دیگه دربارهاش حرف بزنم.
من گناهکارم؟
با هرکسی درباره این حرف زدم که میتونم تو رو ببینم و باهات صحبت کنم، منو گناهکار خطاب میکنن. من نمیفهمم گناه این موضوع کجاست؟ شاید چون میگن شیطان خوب نیست و پلیده، ولی مگه اونو دیدید که اینجوری دربارهاش حرف میزنید؟ اصلاً برام عجیبه که «خوب» رو چی میدونن.
دوستام رو دیدم که همینجوری دارن توی پیادهرو راه میرن و برگهای درخت رو میکنن. همسایهمون رو دیدم که نزدیک بود یه گربه رو زیر بگیره. داییم رو دیدم که مدام داره فحش میده. اینا یعنی بدتر از تو نمیشن؟
شیطان، من نمیفهمم چرا خیلیا دنبال بهونهان تا فقط خودشون رو گول بزنن. دیدم آدمهایی که گناهاشون رو جمع میکنن، میریزن سر تو و بعدش میگن: «هرکی با شیطان دست دوستی بده، گناهکاره.»
دختر همدانشگاهیم رو چی بگم؟ هر بار اون رو کنار یه پسر جدید میبینم. نه، اتفاقاً فکر نکنی قضاوت خالیه؛ یه بار که با بچهها جمع بودیم، داشت از تجربههاش با پسرهای مختلف و پارتیها و خونههای خالی میگفت. باز هم تازه هست. بقیه بچههامون مست میکنن و همون موقع میرن رانندگی.
میدونی؟ خیلی وقتا برمیگردن میگن آره، اینا خوب نیستن و خلاف به حساب میان و احتمالاً شیطان گولشون زده. من نمیفهمم. شیطان، تو که تا حالا منو گول نزدی. بیشتر آروم مینشستی و به حرفام گوش میدادی. فکر کنم من راحتتر میتونم تو رو گول بزنم. حالا نمیدونم، هرچی باشه این حرفیه که زیاد شنیدم.
داستان عجیبتر هم شده. من دیروز داشتم به حرفهای استادمون گوش میدادم و اون مدام ما رو تشویق میکرد که اعتصاب کنیم تا بتونیم همه بخوابیم. اونی که استاده، باید سعی کنه توی ما انگیزه بهوجود بیاره؛ نه اینجوری رفتار کنه.
یا دکتری که میبینی بیرون بیمارستان داره سیگار میکشه. پلیسی که خودش توی همه خیابونها خلاف میره. اگه بخوام ادامه بدم، همینجور مثال هست، شیطان؛ ولی خب ترجیح میدم ادامه ندم، چون ممکنه بیشتر از یه «گناهکار» بیان سراغم.
در کل، بیشتر یه حرفِ دلی بود که میخواستم بهت بگم. من از همون اول هم میدونستم تو واقعی نیستی و توی فکرم قرار داری. موضوع اینه که اینقدر از مردمِ بیگناه خسته شدم و ترجیح میدم یه موجودِ گناهکار به اسم شیطان بسازم و با اون دردودل کنم.
ارادتمندت
یه گناهکار