
در این روزها که خیابانهای تهران پر از دود گاز اشکآور و صدای شعار بود، رضا روی نیمکت پارک لاله نشسته بود و به گوشیاش نگاه میکرد. بیست و هشت ساله، مهندس نرمافزار، اما حالا چند ماهی بود که پروژهای نداشت. حقوقش از کار قبلی تمام شده بود و دلار هر روز یک پله بالاتر میرفت. صبحها که از خواب بیدار میشد، اول به قیمت نان و بعد به خودش فکر میکرد: «این منم؟ این زندگیه؟»
رضا مثل خیلیهای دیگر، بعد از دانشگاه رفته بود سراغ کار، اما هر بار که فکر میکرد دارد جلو میرود، چیزی از جا درمیآمد: تورم، بیکاری، اعتراضات، و دوباره سکوت. دوستانش یکی یکی رفته بودند؛ یکی کانادا، یکی ترکیه، یکی هم فقط رفته بود تو خودش. شبها که تنها در آپارتمان کوچکش مینشست، احساس میکرد دنیا دورش خالی شده. نه خانوادهای نزدیک داشت که بگوید «بیا حرف بزنیم»، نه هدفی که بگوید «برای این میجنگم». فقط یک پوچی سنگین که مثل مه روی زندگیاش نشسته بود.
یک عصر پاییزی، وقتی اعتراضات تازه شروع شده بود و بازار بزرگ تعطیل، رضا بدون فکر خاصی رفت سمت میدان انقلاب. نه برای شعار دادن، فقط برای اینکه ببیند دیگران هم مثل او هستند یا نه. آنجا، بین جمعیت، با چند نفر آشنا شد؛ دانشجوهایی که کتاب دستشان بود، یک دختر که با خنده میگفت «من دیگه نمیتونم وانمود کنم همه چی خوبه»، و یک پسر که میگفت «من فقط میخوام بدونم چرا باید اینقدر سخت باشه». حرفهایشان ساده بود: از قیمت بنزین، از آرزوی سفر که شده بود خیال، از اینکه شبها خوابشان نمیبرد چون فردا معلوم نیست.
رضا اول فقط گوش میداد. اما کمکم حرف زد. گفت که چقدر احساس میکند گم شده، که گاهی فکر میکند انتخاب کرده فقط زنده بماند، نه زندگی کند. یکی از آنها، سارا، گفت: «منم همینجوری بودم. فکر میکردم همه چی تمومه. اما وقتی با آدمایی حرف زدم که واقعاً میفهمن چی میکشم، انگار یه چیزی توم روشن شد. فهمیدم میتونم انتخاب کنم که با این همه سختی، چه جور آدمی باشم.»
آن شبها، وقتی اعتراضات ادامه داشت و شهر زیر فشار بود، رضا و این گروه کوچک شروع کردند به دیدار کردن؛ نه در خیابان، بلکه در کافههای خلوت یا پارکهای خلوتتر. حرف میزدند از اشتباهاتشان؛ اینکه رضا سالها خودش رو قانع کرده بود که «همین خوبه»، یا اینکه سارا از ترس شکست، هیچوقت دنبال علاقهاش به عکاسی نرفته بود. به هم ایراد میگرفتند، نه برای اذیت کردن، بلکه برای اینکه رشد کنند. یکی میگفت «تو خیلی زود ناامید میشی»، دیگری جواب میداد «تو هم زیادی خودتو قایم میکنی».
رضا کمکم شروع کرد به نوشتن کد نه فقط برای پول، بلکه برای پروژههای کوچک که به درد مردم میخورد؛ یک اپ ساده برای کمک به پیدا کردن کار در شرایط سخت. سارا دوربینش رو برداشت و شروع کرد عکس گرفتن از زندگی واقعی، نه از فیلترهای اینستاگرام. آنها هنوز در همان شهر پرآشوب زندگی میکردند، هنوز نگران فردا بودند، اما حالا یک تفاوت بود: دیگر تنها نبودند. کسی بود که بفهمد، کسی بود که بگوید «تو حق داری باشی، همین که هستی».
زندگی هنوز پر از پیچ بود؛ گاهی صدای آژیر میآمد، گاهی اینترنت قطع میشد، گاهی هم فقط خستگی میماند. اما رضا دیگر به آینه نگاه نمیکرد و نمیپرسید «این کیه؟» حالا میدانست که خودش انتخاب کرده چه کسی باشد؛ کسی که در میان این همه سختی، تصمیم گرفته بجنگد برای معنای خودش، و در کنار آدمهایی که واقعیاند، آرامش کوچکی پیدا کند. نه پایان خوش هالیوودی، فقط یک ادامه؛ ادامهای که ارزش جنگیدن داره...