
نور ضعیف لپتاپ و کوه کاغذی که دور و اطراف میز کاوه ریخته بود. با این حال او فقط به صفحه لپتاپ نگاه میکرد. توی فکر چایی بود که برود برای خودش بریزد و درگیر این بود که کجای شخصیتش میتواند جالب شود.
– چایی میخوای؟
کاوه از جا پرید و به سمت منبع صدا برگشت. هماتاقیاش بود. یک لحظه شک کرد که مگر او بیرون نبود یا اگر کارش تمام شده، کی رسیده. دوستش یک بشکن جلوی صورت کاوه زد. اخمش از هم باز شد و از جایش بلند شد. با بیمحلی جواب داد: «نه، دارم میرم بیرون.» هماتاقیاش شانههایش را بالا انداخت و رفت.
کاوه عاشق پیادهروی بود، ولی آن روز فرق داشت. به مردم نگاه میکرد، شاید کسی روی صورتش نوشته باشد که چه ویژگیای به شخصیتش اضافه کند که جالب شود. در این مواقع، پاهای کاوه خیلی حساب و کتاب ندارند و صرفاً روی یک مسیر، خودکار او را میبرند. درست به میدان که رسید و مرد کچلی را دید، با خودش گفت: «آهان، خودشه. باید یه شخصیت دیگه اضافه کنم که برعکس شخصیتم باشه و اونو کامل کنه.» اما یعنی چی؟
کاوه خودش هم گیج شده بود. شخصیت او ویژگی مشخصی نداشت. عصبی شد و با سرعت شروع به پیادهروی کرد و بلندبلند با خودش حرف زد:
«خب مهارت که زیاد داره…
چوببری بلده…
کار با برد الکتریکی بلده…
میدونه چجوری سرمایهگذاری کنی…
حتی آشپزی هم بلده…
ولی خب اینا چه ربطی دارن؟ من یه چیزی میخوام که واحد باشه ازش که اون تضادش رو بیارم.»
همان موقع ایستاد و چشمانش را بست تا بهتر تصور کند. مدتی به فضای سیاه پشت پلکهایش خیره ماند تا اینکه تسلیم شد.
چشمانش را باز کرد و آهی کشید.
هیچ ایدهای نسبت به وضعیت الانش نداشت. به اطراف نگاه کرد و متوجه شد به کافهای رسیده که پاتوقش است. مکثی کرد و بعد وارد کافه شد. با خودش گفت شاید یک لیوان قهوه حالش را جا بیاورد.
دم در کافه، دختر پیشخدمتی ایستاده بود، اما جدید؛ این چهره را تا به حال کاوه ندیده بود.
احتمالاً امروز یا نهایتاً دیروز عصر آمده بود. صورتش به نظرش آرام میآمد و ناخنش عجیب، اما برای کاوه جالب بود. صرفاً ناخنهای بلندی داشت که تکرنگ سفید بودند. با این حال کاوه یک لحظه آنقدر درگیر نبود که فکر کند این ناخنها چطور درست شدهاند یا چه مفهومی دارند؛ فقط جالب بود.
کاوه مدتی مکث کرد و قبل از اینکه خودش بفهمد چه شده، به دختر پیشخدمت گفت: «ببخشید، یه موضوعی برام جالب بود، ناخنتون قشنگه.» دختر اول مکثی کرد و بعد خوشحال شد و انتظار تعریف را نداشت. چند ثانیه به کاوه نگاه کرد، اما جوابی نداد و رفت.
کاوه متعجب بود. به سمت میزی رفت و نشست. با خودش فکر کرد چطور اینطوری شد؟ من الان دختری رو خوشحال کردم؟ چطور؟ مگه چی گفتم؟
درست همان موقع توی ذهنش جرقهای زد. آرام گفت: «من یه شخصیت ساده میخوام» که بتونه اون پیچیدگی شخصیت اولش رو آروم کنه.