ویرگول
ورودثبت نام
Seyed_Mohammad. Reza
Seyed_Mohammad. Reza
Seyed_Mohammad. Reza
Seyed_Mohammad. Reza
خواندن ۱ دقیقه·۱۵ روز پیش

سفر نامه مازندران

صبح هنوز کامل بیدار نشده بود. آسمان آبی بین شاخه‌های درخت‌ها خودش را نشان می‌داد و نور خورشید آرام‌آرام از پشت جنگل بالا می‌آمد. هوا خنک بود و سکوتی عجیب همه جا را گرفته بود؛ از آن سکوت‌هایی که فقط در روستا می‌شود پیدایش کرد. همان لحظه فهمیدم قرار است روز متفاوتی باشد.

نزدیک غروب، رنگ آسمان تغییر کرد. ابرها آرام روی جنگل سایه انداخته بودند و نور صورتی‌رنگ افق منظره را رویایی کرده بود. همان موقع اسبی را دیدم که تنها در دشت ایستاده بود. بدون عجله، بدون ترس؛ انگار خودش هم از این آرامش لذت می‌برد. چند دقیقه‌ای فقط ایستادم و به منظره نگاه کردم. بعضی لحظه‌ها آن‌قدر زیبا هستند که هیچ عکسی نمی‌تواند حس واقعی‌شان را منتقل میکند.
نزدیک غروب، رنگ آسمان تغییر کرد. ابرها آرام روی جنگل سایه انداخته بودند و نور صورتی‌رنگ افق منظره را رویایی کرده بود. همان موقع اسبی را دیدم که تنها در دشت ایستاده بود. بدون عجله، بدون ترس؛ انگار خودش هم از این آرامش لذت می‌برد. چند دقیقه‌ای فقط ایستادم و به منظره نگاه کردم. بعضی لحظه‌ها آن‌قدر زیبا هستند که هیچ عکسی نمی‌تواند حس واقعی‌شان را منتقل میکند.

شب که نزدیک می‌شد، جاده‌های روستا رنگ دیگری به خودشان می‌گرفتند. چراغی میان درختان روشن بود و نور زردش روی پیچ جاده می‌افتاد. صدای پرنده‌ها کمتر شده بود و جای خودش را به صدای طبیعت شب داده بود. در آن لحظه حس می‌کردم زمان کندتر حرکت می‌کند؛ انگار روستا نمی‌خواست این روز تمام شود.

وقتی برگشتم، چیزی بیشتر از چند عکس با خودم آورده بودم. آرامشی که میان جنگل‌ها، شالیزارها و جاده‌های خلوت آن روستا پیدا کردم، هنوز همراهم مانده است. بعضی سفرها فقط جابه‌جایی از یک مکان به مکان دیگر نیستند؛ گاهی فرصتی هستند برای اینکه برای چند ساعت از شلوغی دنیا فاصله بگیری و دوباره خودت را پیدا کنی.

روستایی از قائم‌شهر؛ جایی که طبیعت هنوز قصه‌های خودش را آرام و بی‌صدا تعریف می‌کند.

روستانورمازندران
۲
۰
Seyed_Mohammad. Reza
Seyed_Mohammad. Reza
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید