
صبح هنوز کامل بیدار نشده بود. آسمان آبی بین شاخههای درختها خودش را نشان میداد و نور خورشید آرامآرام از پشت جنگل بالا میآمد. هوا خنک بود و سکوتی عجیب همه جا را گرفته بود؛ از آن سکوتهایی که فقط در روستا میشود پیدایش کرد. همان لحظه فهمیدم قرار است روز متفاوتی باشد.



شب که نزدیک میشد، جادههای روستا رنگ دیگری به خودشان میگرفتند. چراغی میان درختان روشن بود و نور زردش روی پیچ جاده میافتاد. صدای پرندهها کمتر شده بود و جای خودش را به صدای طبیعت شب داده بود. در آن لحظه حس میکردم زمان کندتر حرکت میکند؛ انگار روستا نمیخواست این روز تمام شود.

وقتی برگشتم، چیزی بیشتر از چند عکس با خودم آورده بودم. آرامشی که میان جنگلها، شالیزارها و جادههای خلوت آن روستا پیدا کردم، هنوز همراهم مانده است. بعضی سفرها فقط جابهجایی از یک مکان به مکان دیگر نیستند؛ گاهی فرصتی هستند برای اینکه برای چند ساعت از شلوغی دنیا فاصله بگیری و دوباره خودت را پیدا کنی.
روستایی از قائمشهر؛ جایی که طبیعت هنوز قصههای خودش را آرام و بیصدا تعریف میکند.