ویرگول
ورودثبت نام
ugly stepsister
ugly stepsisterدر حال دست و پا زدن و مواجه با واقعیت شخصی و جهان اطراف تلاش برای گزیده نشدن از یه سوراخ برای بار چندم:)
ugly stepsister
ugly stepsister
خواندن ۵ دقیقه·۵ ماه پیش

خودشیفتگی در رنج یا معنا؟

یه سری تایم ها هست که با خودت میگی نه دیگه امکان نداره این اشتباه رو بکنم و بلافاصله بعدش یعنی به ساعت نکشیده دوباره همون آش و همون کاسه... نمیدونم واقعا این اعتیاد و اختلال کنترل کردن تکانه ها واقعا چیز مسخره و عجیبیه... البته که میدونم بخش زیادیش برمیگرده در موارد نه چندان جسمی که صرفا وابستگی عاطفی و روانیه به تنظیم محیط، این که اون لحظه نهایتا چه قدر براش آماده هستی یا نه...

ولی احساس گناه و حس تنفر از خودم وقتی کارایی که نمیخوام رو انجام میدم، یه چیز عجیبیه... که انگار وقتی مثلا بعد از مدت ها که به خودم قول داده بودم، میزنم زیرش، یه صدای خیلی بلند شروع میکنه منو به تحقیر کردن، همین طور به دنبال تربیت و فرهنگ مریضی که داریم که همه چیز رو بهونه میکنه تا مثلا مجازاتت کنه، همه چیزایی که ممکنه در آینده بد پیش بره حتی چیزایی که هیچچچچ ربطی به عملکرد الانم نداره، همه رو میاره جلوی چشمم و میگه وقتی همچین آدم مزخرف و بیخودی هستی، وقتی این قدر بی اراده ای، چه جوری انتظار داری برات اتفاق های خوب بیفته... انگار اون تم هرکار بدی بکنی فوری خدایان دست به دست هم میدن که مجازاتت کنن و دهنت رو سرویس کنن هیچ وقت از ناخودآگاهم نمیره بیرون:)

ولی کلا اینکه نتیجه و عقوبت مجازات گونه ای کارهامون داشته باشه یه چیزه ولی اون حسی که "فکر میکنیم" خواهد داشت یه چیز دیگه است... این که بعد وقتی این جوری فکر میکنی به دنبال اینکه ببینی کی گیر میفتی دنبال نشونه ها میگردی، و بله قطعا چیزهایی هم پیدا میکنی...

کل روزم نشستم پای لپ تاپ به اصلاحات بیهوده، البته غلط اینا زیاد پیدا کردم و واقعا درود به اساتیدم که نکردن یه دور با دقت بخونن حداقل غلط در جمله بندی ها و اینا پیدا کنن. بازم خودم دوباره خوندم!

ولی واقعا بعضی از اصلاحات احتمالا بخشیش به خاطر نابلدی و ناکارآمدی روش من طول کشید و بخشیش هم واقعا مشکل adhd عه منه که نمیتونم درست تمرکز کنم....

پدرم در اومده خلاصه و هنوز بخش هاییش مونده. تازه هنوز هیچ آمادگی برای ارائه، اسلاید و اینا ندارم.

اضطراب اعلام نتایج هم کم کم داره دوباره برمیگرده.... یه چرخه شده؛ صبح دیروقت بیدار میشم چون شب خوب نمیخوابم، بعدش یکم میچرخم واسه خودم و با خودم میگم چه طوری دیشب به اون چیزا فکر میکردم، یکم اگر مجبور باشم یا حالم خوب باشه کار میکنم، قرارهایی که با خودم گذاشتم رو میشکنم و عصر میشه، پیاده روی میکنم و پادکست گوش میدم و بعد میگم وای خدایا چه قدر جالب، چه چیزایی هست که باید یاد بگیرم، و بعد پر از ایده و انگیزه میشم، میام خونه آش و لاش شام میخورم و کار میکنم، تا میشه آخرهای شب که قصدم خوابه ولی تنها کاری که نمیکنم خوابیدنه، تمام صداهای توی مغزم به توان 1000 بلند میشن، شروع میکنم به نشخوار، گاهی هپروتی و با خیال پردازی با آدم ها و اتفاقات و مکان هایی که هیچ وقت ندیدم و یحتمل نخواهم دید، گاهی هم با افسوس اینکه چه قدر زندگیم تباه و پر از بدبختیه، با اینکه من خاک بر سر چند وقت دیگه اعلام نتایج ام میاد و هیچ چیزی نشدم، به هزاران مورد وحشتناک فکر میکنم، به اینکه چه قدر عقده دارم، چه قدر خالی از هرگونه زیبایی ظاهری و باطنی ام، چه قدر قراره آینده برام ترسناک و نامطمئن باشه، اینکه چه قدر تنهام فکر میکنم و بارها به خودم میگم کاشکی فردا رو دیگه نبینم، حتی گاهی با خودم فکر میکنم اگر بخوام خودم کاری انجام بدم روشم چیه؟ این قدر ترسو ام که حتی نمیرم سراغ هرروشی، دیشب ولی بین گشتن ها فهمیدم یکی از راه های بدون درد و کر و کثیف کاری استنشاق هلیوم عه.... حتی با خودم فکر کردم اگر بخوام برای مامان اینا یادداشت بذارم چی میگم بهشون؟ تنها کسایی که از مردنم پیششون شرمنده میشم همون هان مخصوصا مامان... به این فکر میکنم که مامان قراره چه جوری با مرگ من کنار بیاد؟ میدونه که واقعا نتونستم؟ بهم حق میده یا هیچ وقت نمیبخشه؟

به این فکر میکنم که اگر برعکسش باشه چی؟ من چه جوری باهاش کنار میام؟ منی که واقعا نمیدونم گاها اگر مامان نباشه دنیا برام چه شکلیه... گاهی تصور میکنم مردنش رو و این قدر فکر سیاهیه که مدت طولانی اشکم مثل الان میریزه و بعدش کم کم با یه چیزی حواسم پرت میشه...

دکتر مکری میگه برای اینکه آدم ها وارد مسیرهای درستی بشن و عادت های بد و اعتیادهاشون رو ترک کنن باید دلخوشی داشته باشن... دلخوشی من چیه؟ صادقانه دلخوشی من چیه؟ من اگر بهم بگن حاضری درد و رنج رو تحمل کنی یه علت واسش بگو چیه؟ مامان بابا؟ شاید .... ولی گاهی همین هم جواب نیست... دوستام؟ نه راستش بعید میدونم بود و نبودم در نهایت اون قدر تو زندگیشون تاثیر بذاره... پارتنری که ندارم... کسی رو هم که بگی به من نیاز داره؟ مریض هام؟ این همه دکتر هست فرضا اگر بتونم در آینده افرادی رو داشته باشم که به من نیاز پیدا کنن کلی آدم دیگه هستن که میتونن جونشون رو نجات بدن... وطنم؟ منی که از پس خودم برنمیام، هیچی نمیدونم، هیچ توانمندی ندارم، هیچ استعداد ویژه ای ندارم، چی دارم به این وطن اضافه کنم؟ در نهایت میبینیم که چیزی جز رویاهام که واقعا به نظر میاد فقط رویان و هیچ سنخیتی با واقعیت ندارن، نموندن... همون چیزی که یکم غلیظ تر افراد سایکوتیک رو سرپا نگه میداره:)

تنها چاره ای که هنوز باعث شده کاری نکنم، همین رویا پردازی ، انجام کارهای جانک و تکراری، دیدن و خوندن چیزهای بی معنا و خنده داره... اگر بخوام این کارها رو نکنم، همون که گفتمه...

زندگیم پوچ و بی معناست... یه زمانی کارم بهم معنی میداد، اعتماد دوست ها و خانواده بهم معنی میداد، امید به آینده و اینکه فلان مقطع برسه معنی میداد، ولی انگار همه شون توهم بودن...چه جوری یه زمانی اون قدر خوش باور بودم که فکر میکردم میتونم آدم موثری باشم؟ منی که نیازهای خودم رو نمیتونم برآورده کنم، چه جوری کمک بقیه کنم؟ چه جوری اصلا یه تایم هایی توهم این رو داشتم که دارم کاری برای دیگران و خودم میکنم؟

تراپیستم میگه آدم ها وقتی افکار خودکشی دارن، دچار یه جور خودشیفتگی در درد میشن... ولی من میگم شاید اونهایی که معتقد به ادامه زندگی هستن شاید دچار نوعی خودشیفتگی در معنا شدن...

نمیدونم... شاید تنها راهی که میشه همین جوری زندگی کرد، همینه... که توی توهم بمونیم و صرفا گاهی خیلی لوکس دغدغه مند بشیم!

میدونم یحتمل بعضی نوشته هام انگار مال یکی دیگه است... ولی نمیدونم شایدم همین بخشی از وجود چندپاره ما انسان هاست که این جوری نمایان میشه.

احساس گناهخودشیفتگیمعناخودکشی
۱
۱
ugly stepsister
ugly stepsister
در حال دست و پا زدن و مواجه با واقعیت شخصی و جهان اطراف تلاش برای گزیده نشدن از یه سوراخ برای بار چندم:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید