از صبح که بیدار شدم اونم بعد از تایم کمی خواب ، یه حال کثافتیم... اصلا نمیدونم چرا این جوریم... و جرات ندارم حتی مطرحش کنم چون مدام حس میکنم نقش من برای آدم های دیگه جز اینکه گوش کنم به حرف هاشون و بارشون رو زیاد نکنم نباید باشه... نمیخوام بقیه رو با چیزای شخصی درگیر کنم... حتی عزیزترین و نزدیک ترین کس ها...
اصلا به نظرم یه جور گناه کبیره میاد ( اگرچه که نیست!) که الان برم از حس غریبی که دارم بگم...
این چند وقت بیشتر از همیشه هم دچار آشفتگی شدم و کلا آژیته ام مدام دارم انگار بال بال میزنم... نمیتونم کوچک ترین تمرکز خاصی بکنم... نه واسه کار خاصی ها اصلا کلا بیشتر از همیشه اون حالت هایپراکتیویته ام برگشته... جدیدا درست درمون حتی نه لایف استایل نه تغذیه رو رعایت میکنم... و اصلا یه حالت عجیب و غریبینم... این مدت استرس زیاد کشیدم ولی یه جورایی این چند روز اخیر اصلا یه حس بی پناهی دارم... یه جور حس اینکه اصلا پرت و جدا از هر واقعیتی در جهان هستم... حتی دیگه مکانیسم معیوب مغزیم که یه زمانی به رفتن به nothing room و افکار فانتزی و هپروتی ام نمیتونه محافظت کنه ازم... حتی بخوام هم واقعیت سنگین تر از اونیه که همچین چیزایی بتونه ازم در برابرش محافظت کنه... اینکه دارم تلاش میکنم آروم باشم و سعی کنم قوی تر عمل کنم ولی واقعا شکننده ترینم...
نمیدونم بقیه دارن به چه چیزهایی این روزا فکر میکنن... ولی من همزمان با مشکلات مدام دارم به یه چیزای غریبی فکر میکنم... حس میکنم من توی ذهنم یه توهمی ساخته بودم از خودم، از توانمندی هام، از کارایی که میتونم بکنم، از قدرتم در مقابله با مشکلات و همین طور از ارزشمندی ام برای بقیه، که هر روز بیشتر داره نابود میشه و مجبورم که با واقعیت خودم کنار بیام... با اینکه راستش حس میکنم هیچی نیستم و دلیلی نداره به حساب بیام:)
در کنارش نگرانی روز افزون برای آدم هایی که این ور اون ور شهرهای دیگه هستند... نمیدونم چه کاری ممکنه از من بربیاد توی این شرایط... قشنگ آسمون این روزها و تصاویری که میاد و شرایط آدم رو یاد رستوران آخر جهان میندازه...
وقتی که میشینه به دیدن نابودی و آسمونی که غریب ترین ترکیب هایی از احساسات رو بهت القا میکنه...
امیدوارم هرجا هستید ایمن باشید