کل دیشب الکی الکی خوابم نبرد و کل روز خسته بودم ولی نهایتا روز نسبتا آروم و پروداکتیو ای بود...
دیشب با حضور مینا و دیدنش بعد از مدت ها، یکم خون تازه ای در رگ هام دوید... مهم نیست چی بشه مینا واقعا برای من یه تکیه گاه و لنگر هست... اگرچه که نهایتا آدم باید بدونه که در روابط نیاز هست گاهی توضیح بدی، به مرور شناخت به دست بیارین و شاید مدام سوتفاهم پیش بیاد... ولی اینکه شانس این رو داشته باشی که رفیقت حتی خیلی اوقات نگفته قشنگ میگیره چته، چی میخوای، چرا فلان واکنش رو نشون میدی واقعا نعمت نادری هست که هیچ چیزی جاشو نمیگیره...
کم کم تلاش میکنم که دوباره از صفر شروع کنم... امروز پادکست مربوط به کتاب superbloom رو گوش کردم به نظرم دلم بخواد حتی یه تایمی کتابش رو بخونم... اشارات زیبا و جالبی داشت اگرچه که تمایلی ندارم همه نظرات نویسنده در نقد تکنولوژی و سرعت روز افزون ارتباط ها و ... رو قبول کنم ولی نهایتا به نظرم نکات قابل توجه و اشارات قابل توجهی داشت...
این روز ها ظرف شدن شده یه فعالیت مورد علاقه ، پیش بند رو میبندم و یه پادکستی جلسه ای چیزی پلی میکنم و ظرف میشورم... واقعا یه جورایی کمک میکنه اون تایم یه کاری رو انجام بدم در کنار کار خونه و خب خوشحالم میکنه... اگر تجربه اش رو ندارید شاید بانمک باشه 5 صبح که هنوز هیچ کس بیدار نشده ، خونه و تایمش مال خودتونه ، کاراتونو بدون عجله انجام میدید... کارهای معمولی ولی یه جورایی حس زنده بودن میده...
این مدت استرس زیادی رو تحمل کردم، درسته که امروز به خیر گذشت و حالم بهتر بود ولی خب نهایتا همش روی لبه یه تیغ راه میرم... باید تلاش خیلی زیادی در راستای کنترل تکانه ها بکنم...
حتی باید متوجه باشم که نمیتونم در همه جبهه ها اصلاح و جنگ همزمان داشته باشم... باید کم کم دوباره سر پا بشم... تا دیر نشده...
عادات بد و خوب همه با هم ریختن... یکی از مهم ترین مسئله ها مسئله سلامت جسمی ام هست... چه از نظر خواب و غذا چه از نظر ورزش در حداقل شرایط مطلوبم... امیدوارم به خاطر خستگی امشب سریع خوابم ببره... نمیدونم به چی دل خوش کنم ولی فعلا روز به روز دوباره پیش میرم... باید این پایان نامه لعنتی رو به پایان برسونم... امیدوارم فردا جمع و جور کنم INTRO رو ... واقعا باید سریع تر یه درفت اولیه بنویسم تحویل بدم... نگرانم که مشکل بخوره و ...
جریان فکریم بی تعارف کند شده و واقعا یه تایم ها ورودی دارم ولی خیلی نمیتونم دقیق و درست فکر کنم... شایدم انتظار خیلی زیاد و بی جاییه که یهویی همه چیز درست شه... نمیخوام همه چیز درست شه یهویی ولی حداقل آدم حس کنه که داره یه پیشرفت مورچه ای حداقل میکنه....
در حال حاضر مجدد طرح ریاضتی رو باید پیش بگیرم چرا کخ این مدت خرید تراپی کردم حسابی و خلاصه که پول مول یوخ:) اگرچه که مامان بابا مثل همیشه هستن ولی خب واقعا دیگه حس میکنم خجالت زده میشم و بهتره که تا میتونم به روی خودم نیارم و جمع و جور کنم خودم رو...
تیر داره تموم میشه و واقعا باید توی همین 10 روز آتی یه سری کارها رو جمع و جور کنم...
خدایا... خودت کمک کن... واقعا دیگه نمیدونم چه جوری میشه و راستش این قدر بدبین و تلخ عه دیدم به همه چیز که یکم سخته به خودم امید بدم... ولی چاره ای نیست... مجبورم و درسته که تا الان همش به طرز غیرمنتظره ای اوضاع خراب شده ولی بازم مجبورم هی بسازم از اول ...
نوشته بی محتوایی شد ولی خب حیفم اومد این رشته رو حفظ نکنم:)