به طرز غریب و شگفت انگیزی در بروکراسی اداری هستم. مشخص شد ممکنه که در این مملکت یه نفر تاییدیه مدرک پیش دانشگاهی نداشته باشه دانشگاه ازش و ظاهرا دیپلمش در هاله ای از ابهام باشه ولی تونسته 7 سال پزشکی اش رو بخونه... واقعا این مملکت عجایب الغرایبی هست. و به همین سبب نفرین دوست عزیزم امین گرفت دامن بنده رو و منم کارم به خنسی خورد و برگشتم به اداره فخیمه آموزش و پرورش و اون مردک عقده ای باقری...
این که توی یه مملکت به هر دلیلی هیچی سرجاش نیست میتونه مایه خشم و استیصال آدم ها بشه. در کنارش همه ماها به واسطه چیزهایی که میخواستیم و به هر دلیلی بهشون نرسیدم سرخوردگی و عقده رو در خودمون پرورش میدیم. جایی ماجرا بامزه میشه که تو میبینی راه حل رفع و رجوع این عقده ها در برخی چههه قدددررر حقارت آمیز هست... یعنی طرف از کل دنیا اومده به حق یا ناحق شده کارمند یه اداره در ایران و اون وقت فکر میکنه مثلا بیام از این یارو که پزشکی میخونه با ذکر وقاحت آمیز این جمله که " این همه مردم پشت در اتاق شما دکترها منتظر میمونن بد نیست شما هم منتظر بمونین" روند قانونی کار تو رو توش قصور میکنه و از دستی کارت رو راه نمی اندازه و تو هم دستت به جایی بند نیست.
مردک عقده جوری از سر تا پاش میریخت که واقعا دلم براش یه لحظه سوخت. اینکه این قدر مدرک یه نفر دیگه به یه جاهاییش فشار اورد که نتونست عقده هاش رو بیرون نریزه...
من همیشه اعتقاد دارم که سوای از جایگاه همه آدم ها یه کرامت انسانی دارن، یه شان و احترامی براشون باید باشه فارغ از هر مسئله ای. قرار هم نبوده هیچ وقت که مثلا چون فلانی فلان جایگاه و مدرک رو داره بره کارش زودتر راه بیفته یا هرچی... مخصوصا به قیمت هدر رفتن و اذیت شدن بقیه، ولی واقعا اینکه این قدر هیچ چیز سرجاش نیست و طرف متوجه نیست که تو با یه جنگل گرد ول که طرف نیستی مردک، بچه هم نیستم که من خیر سرم 7 سال دانشگاه گذروندم بچه 10 ساله که نیستم.... به هرحال مجبورم تحمل کنم این مرحله مسخره هم رد بشه.
همین ماجراها و پیگیری ها حتی تحریک پذیرم کرده. از اون طرف مامان... هر چی فکر میکنم بخشی از استرس و اذیت الکی که گاها میشم به خاطر عدم توانایی مامانم در تنظیم هیجانی خودش و کنترل استرس هاش و پروجکت کردن اونا به من هست. یعنی مثلا ساده ترین روند های اداری رو یه جوری مدام سر چیزای بیخودش به آدم استرس میده، یعنی مثلا خب من 26 ساله بچه اش هستم و سال هاست دارم توی جامعه زندگی مستقل اجتماعی رو تجربه میکنم؛ و خب دیده که من همیشه کار هام رو پیگیری کردم، سر تایم انجام دادم و به لطف ایزد منان خداوند قبول کنه ذره قوه تعقل و تفکری دارم و میدونم دارم چی کار میکنم؛ منتهی به دلیل استرس هایی که الکی خودش داره اینا ور میریزه وسط و واقعا گاها یه کارای عجیبی میکنه که باعث ری اکشن های عصبی شدیدی توی من و بابا میشه. هیچ وقت دلم نمیخواد اذیتش کنم، سرش داد بزنم یا حرفی بزنم که تند باشه ولی واقعا گاهی دیگه نمیشه متوقف اش کرد.
ولی به طور کلی خیلی تحریک پذیر شدم و بخشیش هم واسه نزدیک شدن اعلام نتایج هست. یه جور مسخره ای انتظار کشیدن برای هرچیز وحشتناک تر از خودشه...نمیدونم میتونم با اتفاق های پیش رو کنار بیام یا نه. از طرفی کار کردن و همین که یه بخشی از روز رو درگیر کارهای هرچند چرندم، ولی سرم رو گرم میکنه که بتونم یکم بیشتر کنترل داشته باشم و کمتر استرس بکشم؛ موهام همچنان ریزششون ادامه داره و یحتمل طبق تشخیصی که من میدم، 2 -3 ماهی ادامه هم خواهد داشت. مسئله اینجاست که حس میکنم هیییچچچ آمادگی برای دوره رزیدنتی ندارم؛ خیلی وقت هست که هیچ کاری نکردم، نه درس خوندم، نه مهم تر از اون مریض دیدیم و کار عملی کردم، ولی واقعا نمیکشم هم برم کاری کنم. و این بده؛ میدونم که هر رشته ای برم یحتمل از این ضربه بخورم!
دلم میخواد در عین اینکه کار کنم هیچ کار نکنم؛ دلم میخواد فقط آدم ها بهم عشق بورزن، دوسم داشته باشن، و همه چیز خوب پیش بره واسه خودش:))) منم زندگی رویایی داشته باشم که با این وضع هیچ وقت بهش نمیرسم:))
نمیتونم به آینده فکر کنم چون بعد مغزم شروع میکنه به سیر یه مسیری که واقعا وحشتناکه!
استرس دارم، عصبی هستم، نمیدونم میخوام چه غلطی بکنم...
واقعا یه تایم هایی حس میکنم حوصله ادامه زندگیم رو ندارم؛ حتی خیلی انگیزه خاصی ندارم واسش حس میکنم که از پسش برنمیام... گاهی هم فکر میکنم حالا صبر کن شاید اوضاع یکم بهتر شد.
ولی تهش واقعا رفت و آمد بیهوده ای هست انگار این زندگی... تا وقتی نیرو و جوانی داری که داری میدوی که فقط به یه ثباتی برسی، وقتی میخوای به ثبات رسیدی استفاده کنی سنت رفته بالا....
جدیدا پیرمرد پیرزن هایی که میبینم یه جایی نشستن، یه حس ترس و وحشت عجیبی من رو میگیره... اگر پیر شدم و هم سن این ها و هنوزم همینی بودم که هستم چی؟
اینکه دیگه میبینم وقتی برام نمونده و هیچ کاری هم دیگه از دستم برنمیاد... با خودم میگم خب باید چی کار کنم ولی همش حس میکنم میخورم به بن بست...
حتی حس میکنم دیگه کسی واسم هیچ احترامی قائل نخواهد بود درآینده... چون شاید رشته ای قبول شم که توش پول نیست، جایگاه آنچنانی نیست... باورم نمیشه با اینکه به یکی از آرزوهای مهمم رسیدم عملا و پزشک شدم این قدر احساس ناتوانی میکنم...
نمیدونم واقعا. من فقط خسته ام از اینکه بخوام دوباره با یه سیر بد استرس و شکست مواجه بشم... خیلی میترسم از آینده از این که بی پول و بی جا و مکان بمونم، از اینکه هیچچچ کس نباشم و همین قدر که الان هستم، بی اهمیت و عادی باشم. نمیدونم واقعا قراره زمانی حداقل بخشی از این شکاف بین چیزی که هستم با چیزی که میخوام پر بشه؟ شاید باید صرفا وسواس بهش رو کنار بذارم، اینکه زندگیم رو بکنم و بذارم جریان خودش رو داشته باشه... ولی آخه جریان زندگی من تا اینجا... نمیدونم شایدم فقط دارم جنبه های تاریک وجودم رو میبینم
آره امروز خیلی گند زدم و عملا امیال و غریزه ام تا تونست من رو کشوند این ور اون ور ولی خب اینم یه روز بود و خب دارم سعیم رو میکنم؛ آره من خیلی آدم موفقی نیستم به خیلی چیزا نرسیدم خیلی از کسایی که دوست دارم بهم توجه کنن نمیکنن، پر از عقده ام همچنان و هزار تا مشکل روانپزشکی و جسمی دارم؛ هنوزم وزنم به ایده آل نرسیده، هزار تا چیز هست که منو overwhelm میکنه ولی خب نمیدونم. شاید محتومم به ادامه... حداقل تا زمانی که مامان هست. بعدش شاید تصمیم های دیگه ای گرفتم؛
راستی شما چه جوری خودتون رو وقتی توی این حال میفتین نجات میدین؟
من گاها حس میکنم انگار یه سری فضاهاست که همراهت میکنه به یه سری شرطی شدن ها و در نتیجه انجام اعمال.
نمیدونم واقعا همش فکر میکنم نکنه باید یه کاری میکردم که نکردم، دارم اشتباه میکنم، یه چیزی هست که بعدا یقه ام رو میگیره... و برای رهایی ازش و اینکه بهش فکر نکنم یا مجبورم doom scroll انجام بدم یا مثلا اعمال چرت و پرت، پر خوری عصبی... شاید سالم ترین عادت پیاده رویه و گوش کردن پادکست ولی همین هم میبینم مثلا مثل دیوونه ها مدت هاست دارم راه میرم و مثلا یه مسافت خیلی طولانی رو دارم میرم. دیروز 11 کیلومتر راه رفتم::)))
نمیدونم واقعا شاید واقعا بخشیش با شروع مجدد کار و رفتن به بیمارستان جبران بشه ولی همزمان امیدوارم توان بدنیم یه جوری بکشه که بتونم از پس این همه فشار و استرس بربیام.
این روزا حال سارا و یکی دو تا از بچه ها هم خوب نیست مینا هم درگیره حسابی و درنتیجه نمیشه که طولانی صحبت بکنیم. از اون طرف جز با همین افراد، صحبت کردن بیشتر یه وایب خب چرا خفه خون نگرفتم من که میدونستم این آدم این جوری ری اکشن نشون میده ای میگیرم!
مهم نیست چه قدر بهتون کمک بشه و یا چه قدر آدمی ذاتا مهربون باشه، وقتایی که توی بحران روحی هستید، اگر حرفایی که میخواید رو ازش نشنوید، انگار که هیچی به هیچی...چیزی که نگرانم میکنه، اینه که وقتی عصبانی میشم یا طرف مقابلم منطبق با میل من رفتار نمیکنه، کنترلم رو از دست میدم و انگار که پیش پیشانیم خاموش میشه و نگرانم که نکنه رفتارها و کلام زشتی ازم سر بزنه...
تازه دارم میفهم خانم و منطقی بودن برای من لوکسه ظاهرا و من با این همه مشکل اخلاق و روان ظاهرا نمیتونم آروم به خودم مسلط باشم و هرچه قدرم تمرین میکنم، تهش واقعا یه جاهایی واقعا میزنم به در سلیطگی و معلوم نیست چه مرگمه... صرفا انگار مدام خوابم میاد، مدام بی حوصله ام و اگر اون تایید و تحسین و دستاوردهایی که میخوام رو نداشته باشم، هیچی ندارم از خودم که خوشحالم کنه....
یحتمل یکی از چیزایی که در موردش با تراپیست باید صحبت کنم همین خواهد بود.