انگار دچار یه نوع تورم ایگو مسخره ای شده بودم... نمیدونم... گاهی آدم خوش خیالانه فکر میکنه خب مثلا فلان تایم که فلان چیز باعث شد توجه بهش جلب بشه، پس همیشه همینه... گاهی هم فکر کنم همه مون دچار اثر اسپات لایت میشیم و فکر میکنیم همه توجه ها ( حالا مثبت و منفی ) روی ماست یا مثلا حرفی که ما میزنیم خیلی خاصه یا همه دارن میبینن و میشنون که ما چی کار میکنیم و متوجه ما هست توجهشون:) ولی واقعا این جوری نیست... نمیدونم چرا آدم گاهی یادش میره... البته که من اصولا از ترس آزار ندیدن غرور مسخره ام خودم بیشتر خودمو سعی میکنم حفظ کنم، نظر ندم ریپلای نکنم و ... به نظر هم میاد کلا یه عده نسبت به ادم هایی که خیلی پروفایل های پر زرق و برق، عکس زیبا، و ... ندارند بیشتر بی توجه هستن... منم همینم...
امشب بعد از مدت ها هم رفتم پیاده روی یکم لنگان لنگان با پای مجروح ولی نهایتا بدک نبود... آره درسته درد میگیره ولی خب مجبورم یکمم دوباره راه رفتن رو باهاش شروع کنم امیدوارم دو روز دیگه مشخص نشه بیشتر آسیب بهش زدم یا یه صدمه خیلی جدی دیده... خودم که فکر میکنم تاندونیت تروماتیکه و یحتمل با کشش و یکم استراحت خوب میشه... ولی به هرحال...
یه چند تا اپیزود از بنفش گوش کردم و به نظرم شیرینه.... هم خوش روایته هم خب آدم هایی که تهیه اش میکنن همه سرآمد و شناخته شدن از نظر اینکه همیشه تحقیق جامع میکنن در مورد هر موضوعی حرف میزنن و خلاصه خیلی هم نکته سنجن... واقعا خوب بوده تا اینجا اپیزود هاش... و آدم یهویی اون وسط ها میبینه که چه قدر یه چیزایی که به گوشش خورده حتی اگر خیلی روش مکث نکرده مثل همین چیزایی که در مورد پیش بینی سیمسون ها و این حرفا هست، چه قدر وقتی صحت سنجی میشه یا ذره بین روشون گرفته میشه، چرت و پرتن و تو حتی درسته promote شون نکردی اون ایده ها رو ولی نگفتی هم خزعبلن...
توی جهان اطلاعات و ضد اطلاعات زندگی میکنیم مخصوصا که بخش زیادی از روزمون یه سیل از دیتاها رو میگیریم که پشت 90% شون هیچ واقعیتی نیست، یه مشت چرند و پرند زرد هستن.... که جوری محکم میان میگن و خیلی هاشون با تکنیک های دستکاری روانی بازیت میدن، که یهویی میبینی داری با خودت فکر میکنی که عه... نکنه واقعا برای محترم بودن، برم فلان باشگاه ثبت نام کنم یا مثلا ملت همه دارن به مدل نشستن من به طور افراطی توجه میکنن یا خوردن انگور توی جمع زشته و ....:))))
غم و اندوه و اضطراب همچنان همراه من هستن، منتظر خبر هستم و امیدوارم حداقل یکم با شنیدن یه سری خبر های خوب خوشحال بشم... نمیدونم... بخشی از وجودم انگار همش منتظر خبرهای بده... و خب باید یه جورایی هم خودم رو آماده بکنم به هرحال... درسته که آخر دنیا نیست... حداقل شهر خودم هستم ولی به هرحال یه رشته ای هست که از اول بهش فکر نکردم و سرنوشت محتوم من میشه... نمیدونم شاید هم بعدا درش تونستم موفق بشم... شاید واقعا شد یه کاری کرد... امیدوارم به هرحال قدرت مقابله با هرچیزی رو داشته باشم... آدم به امید زنده است تهشم هم حس میکنی الان توان فکر کردن بهش رو ندارم... درسته چیزی رو هم عوض نمیکنه هرچی بهش فکر کنم... نمیدونم... صرفا این جوریه که وقتی یه چیزی 100 درصد نیست کلا خیلی واسش امید نداشته باشی که نابود شی...
به هرحال هرچیزی ممکنه اتفاق بیفته فقط امیدوارم که خیلی اوضاع خراب نباشه... و اینکه دوباره برندارن تمدید کنن این وامونده رو با این اوضاع تهران و این حرفا باز مسخره بازی درنیارن بچه ها... فلان استاد آب نداره بهمان استاد نون نداره...
کارای پایان نامه رو حد خوبیش رو انجام دادم ولی به نظر میاد باید هنوزم روش هزار تا ریوایز بزنم... امیدوارم زودتر اون جمع و جور بشه و از طرفی برسم سریع دفاعش کنم...کاشکی فقط یه ذره یه ذره خبر خوب میشد شنید... کاش همه چیز توی دنیای اطرافمون و زندگی شخصی مون نابود نبود... هرچی سعی میکنم واقعا یه جاهایی میبرم... یعنی اصلا نمیشه کلا جلوی غم رو گرفت... تازه کلی نشخوار ذهنی هم این وسط میکنی و هزار تا اتفاق دیگه هم میفته...
همش خبر ناگوار، بی آبی و بی برقی، خشکسالی، از اون ور مشکلات مالی که واقعا کمر شکن میشن... همین دو روز نشده پول دستم اومده بخش زیادیش رفت به فنا...
البته خودمم یکم مریضم... یعنی الکی خرج میکنم... ولی خب امیدوارم که یکم وضع مالی بهتر بشه... نمیدونم... خجالت میکشم از مامان بابا... از اینکه هنوز پولی ندارم...میدونم حقوق رزیدنتی هم خیلی ناچیزه ولی خب بازم بهتر از هیچیه... از الان بهتره... حداقل پول خودمه... مهم تر از همه اینه که یکم باید رفتارهای تکانه ای خودم رو کنترل کنم...
راستش از تحمل این حجم از استرس گاهی به ستوه میام... واقعا هنوزم که هنوزه میگم مرگ و زندگی خیلی فرقی نداره... تهشم بعید میدونم هرچه قدرم توی این دنیا به دست بیارم خودم و بقیه راضی باشیم و دوست داشتنی بشم به نظر بعضی ها یا هرچیزی... همینه که هست... تا ابد همینه.. تازه به مرور که داره سن ام بالاتر میره همه چیز سخت تر هم میشه... چون کم کم هویتی در تو شکل میگیره که دیگه نمیتونی خیلی اوقات با هرکسی بر بخوری... الان فعلا یه حال از این جا مونده از اون جا رونده ای دارم...واسه خودم همین جوری نشستم... نه چیزایی که میخوام رو دارم نه چیزایی که نمیخوام... از طرفی میدونم که تهش تنهام.. آره یکم سخته... یعنی به هرحال هرچیزی بشه یه مدتی سخته و یا خیلی خوبه ولی بعدش بازم همینه... هیچ کدوم از ما اون قدری که فکر میکنیم دوست داشتنی و جذاب نیستیم... ولی تهشم دوست های خودمون رو داریم که باهامون کنار میان و یه عده هم خواهند بود و هستند که همیشه فکر میکنیم خیلی خوشمون میاد ازشون که اغلب نمیشه یا هم که تهشم برسیم میبینی همونم بعد مدتی در بهترین حالت عادی و در بدترین حالت تبدیل به یه کابوس میشه...
به هرحال اینم شرایط منه دیگه...مثل یحتمل خیلی های دیگه... ما آدم هایی که نه اون قدر معمولی هستیم نه اون قدر خاص:)