
گاهی اوقات دلم میخواهد لای دفتر مغزم را باز کنم و برایت بگویم از اسبهایی که برای رسیدن به هدفشان گرد و غباری به پا میکنند گاهی اوقات مانند اسبی میشوم که برای رسیدن به تو گرد و غباری در جهان به پا میکنم وقتی گرد و غبارها شوق چشمانم که در زیر سایه مژههایم است را میبینند گهگداری به خودشان میآیند و قبل از اینکه پایم را کامل روی زمین بگذارم بلند میشوند و همراهم مانند یک رفیق میآیند شاید نتوانند صحبت کنند اما همین که کنارم هستند یک دلگرمیست گرد و غبارها مانند رفیقهای کوچک و بزرگ کنارم میایستند و بدون زبان کمکم میکنند وقتی جهت گرد و غبارها عوض میشود به من میگویند که برای رسیدن به تو باید از آن طرف بروم انگار راه رسیدن به تو را بهتر از من میدانند انگار از دل آشوب من برای رسیدن به تو خبر دارند
جهت نشان داده شده را میروم تا به نگاهت برسم میدانی برق نگاهت زودگذر مثل شهاب است چشمهایت عطری دارد گیج کننده از همان ها که قلبم را اسارت میبرد همانهایی که پلک میزنی و یکباره جهان به بوی مردمکهای خوشرنگت عطری دلچسب میگیرد
تو میگویی...
بلای جان عاشق
شب هجران و غمهای فراق است
ولی ...
چشمان بیتاب تو گوید
بلای جان عاشق اشتیاق است.....